تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

فردا عازم سفریم. احساس خاصی نسبت به این سفر دارم. بعد از مدت هاست که همه خانواده با هم راهی می شیم. اما چیزی که این رفتن را متفاوت می کنه تنها این نکته نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 1:14  توسط سیامک  | 

دلم لک زده براي يک دل سير وبلاگ نوشتن؛‌اما کو وقتش. حالا گيرم که وقتش هم گير آمد؛ کو دل خوشي کخ براي نوشتن لازمه؟ درست همان زماني که حس و حال نوشتن دارم دستم از وبلاگ و اينترنت کوتاه است، وقتي هم که به اينجا مي‌رسم ديگر چيزي براي نوشتن در وجدم نمانده. اين است که پست‌هاي گاه‌گاه وبلاگ را هم ياد شهرام شپره پر مي‌کند و ياري که ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 0:16  توسط سیامک  | 

شراب عشق بنوش. شهرام شپره گوش کن و غم دل ببر از ياد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 1:14  توسط سیامک  | 

حالا ايمان آورده‌ام به اينکه ياهو مسنجر يک موهبت از طرف خدا به بندگان قدر نشناسشه؛ مثل من.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 0:41  توسط سیامک  | 

* به خیال خودم می خواستم اینجا خودم نباشم و کسی من را نشناسد و با هویت مستعار بنویسم. غافل از اینکه هر کسی که پایش را به اینجا گداشت من را شناحت و در بیرون از این دنیای مجاری به صورتی به رویم اورد که یعنی: خر خودتی. حالا به قول آرمان حتي دستم براي کلاغ‌هاي کور کوچه‌مان هم رو شده.

** تازگی ها به این صرافت افتاده ام که این بانویی که اسمش را بالای این وبلاگ گداشته ام کجاست؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:24  توسط سیامک  | 

این خرس ها مو برای کندن ندارند

اگر بخواهم يک ويژگي مشترک ميان تمام همکارانم نام ببرم، بي‌گفتگو بايد به خساستشان اشاره کنم. اين صفت چنان در وجوشان ريشه‌ دوانده که فکر مي‌کنم حتي اگر بميرند حاضر نمي‌شوند دست در جيب ببرند و به نفع ديگران يک سکه خرج کنند. يا تنها مي‌خورند يا اصلا نمي‌خورند و جالب اينکه اصلا به ديدن سخاوت ديگران عادت ندارند. هر بار که چيزي پيش‌رويشان مي‌گيرم و تعارفشان مي‌کنم با چشم‌هاي پر شک نگاهم مي‌کنند که جريان چيست يا مناسبتش چيست؟ گويي تعارف بي‌تسميه به‌هيچ‌وجه در منطقشان نمي‌گنجد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 0:43  توسط سیامک  | 

102 شماره و تمام

قرار نیست جلوی جمع به روی خودم بیاورم که دلتنگم. طوری فیگور می گیرم و ادعا می کنم که گویی یکی از تعهدات دست و پا گیر زندگی ام کم شده و من بابت فراغتی که از نبودنش دارم این روزها دولتمند عالمم. اما ... حتی اگر ۲۵ ماه هم با دشمنت سر کنی به او دل بسته می شوی چه رسد به نشریه ای که پا گرفتن خیلی از دوستی ها و کسب خیلی از تجربیات و داشتن خیلی از خاطره های زندگی ات را به او مدیونی. اگرچه در تمام این دو سال صفحاتم را تنها به اب بستم و با صرف کمترین انرژی طی طریق کردم. حالا همه چیز تمام شده. خودم و صفحه ام در نشریه همزمان به تاریخ پیوستیم. بدون اینکه کسی پی به نبودن من و بودن هفته نامه بدون ما ببرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 1:42  توسط سیامک  | 

هنوز با وبلاگم طبيعي نشده‌ام. به قسمت مديريت که وارد مي‌شوم اول يا الله مي گويم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:39  توسط سیامک  | 

از گم شدن دوربين ديجيتالم ناراحت نيستم. از اينکه يک دفعه به خودم اومدم و ديدم که کيف چرمي دوربين توي کيفم نيست و تمام راه آمده آن روز را برگشتم به دنبالش اما ردي از دوربين نديدم. بيشتر احساس دلتنگي مي‌کنم، دلتنگي براي دور ماندن از حس قشنگي به نام «عکاسي».

روزهاست که از کنار سوژه‌ها و لحظه‌ها و خاطره‌ها مثل دخترکان زيبارويي در کنار خيابان به من لبخند مي‌زنند، مي گذرم و تنها آه مي‌کشم که نمي‌توانم پايم را روي پدال ترمز بفشارم و به افتخارشان بايستم.

نمي‌خواهم که باور کنم به برکتي که پول‌هايم ندارد، بيشتر اين بد اقبالي را مي‌گذارم به پاي تقدير و حواس پريشان خودم که هيچ‌گاه دغدغه‌اي در حفظ داشته‌هايم نداشته‌ام.

حسرت نمي خورم، بيشتر دلتنگم. اما اين دلتنگي چه‌ها که با آدم نمي کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 15:27  توسط سیامک  |