تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

امشب همه ستاره‌ها به ياد سالگرد تولد يک ماه روي زمين جشن گرفته‌اند.

تولدت مبارک دوست خوب من...

آره. تولدم مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 2:19  توسط سیامک  | 

ماه من

جمع شدن پزشک‌ها و دندان‌پزشکان درمانگاه به بهانه افطاري، اگرچه تمامشان روزه‌خور بودند، بهانه خوبي بود براي اينکه يکي از آن آرزوهايي که مدت‌ها گوشه دلم ماسيده بود، مستجاب شود. در اين ايام پر حسرت بي‌دوربيني، بتوانم از ماه عکس بگيرم. حضور مهدي و دوربين و خانمش فرصت مغتني بود براي عکاسي؛ فرصتي که با روند اتفاقاتي که پيش رويم قرار گرفته، بعيد مي دانستم نصيبم شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 1:23  توسط سیامک  | 

جشنواره به اتفاق بانو!

گزارشي از جشنواره شعر و داستان دانشجويان علوم‌پزشکي کشور

 

پ.ن: گزارش را برای ماهنامه پورسینا نوشته ام. اما انتشارش در اینجا نه تنها ضرری ندارد که کامل کننده خاطرات سفرم نیز هست. اگرچه خواندش را به دلیل عدم جذابیت برای شما توصیه نمیکنم.

 

روزهاي چهارم تا ششم مهرماه، شهر شيراز شاهد برگزاري جشنواره شعر و ادب دانشجويان دانشگاه‌هاي علوم‌پزشکي کشور بود. اين جشنواره که يکي از بزرگ‌ترين جشنواره‌هاي فرهنگي وزارت بهداشت و تنها جشنواره ادبي در سطح دانشجويان علوم‌پزشکي است در حالي‌ چهارمين سال برگزاري خود را تجربه کرد که دانشگاه علوم‌پزشکي شيراز ميزبان برگزاري سه دوره از آن بود. اگرچه اين جشنواره در دوره‌هاي پيشين خود با نام «مهرگان»‌ برگزار شده بود، امسال بنا به مصلحت انديشي‌هايي که براي هيچ‌يک از شرکت‌کنندگان قابل درک نبود، به «مهر» تغيير نام داد. مهر 4 که برگزاري آن بازتاب خوبي در مطبوعات و خبرگزاري‌ها داشت، در مدت برگزاري خود 200 دانشجوي شاعر و نويسنده را با نزديک به 1200 اثر گرد هم آورده بود. اما جشنواره اعتبار و نام خود را نه وامدار حضور بهترين شاعران و نويسندگان دانشجوي علوم‌پزشکي کشور، که از حضور برترين چهره‌هاي ادبيات کشور به عنوان داور يا ميهمان داشت؛ حضوري که به نظر مي‌رسد نه به نيت استفاده دانشجويان از دانسته‌ها و تجربيات ايشان، که با هدف ثبت يک رکورد کشوري در ميان جشنواره‌هاي ادبي صورت گرفته بود. دليل اين ادعا عدم توانايي برگزار کنندگان در پيش‌بيني راهکار و  فراهم آوردن زمينه استفاده دانشجويان از حضور سه روزه نزديک به 20 نام‌دار عرصه ادبيات کشور بود. آنگونه که سهم محمد علي بهمني، عمران صلاحي، حسن ميرعابديني،بهزاد خواجات، شاپور جورکش، ابوتراب خسوري، حسين پاينده،

 مصطفي محدثي خراساني، دکتر هادي منوري، حافظ موسوي، حميد رضا سرشکاري، شمس لنگرودي، محمد صنعتي، صابر امامي، حسين سناپور، محمد علي حق‌شناس، منيژه عبداللهي، عنايت سميعي، امين فقيري، حميد هنرجو، رضا اسماييلي، علي‌اصغر محمد خاني و...  براي سخنراني و انتقال تجربه و دانسته‌ها تنها به يک سخنراني يا حضور در جلسه نقد چند ساعته محدود شد  و در باقي ايام دانشجويان به دغدغه‌هاي خويش مشغول بودند و داوران و ميهمانان به فراغت خويش. اگرچه فضاي تفريحي حاکم بر جشنواره و عدم اشتياق دانشجويان براي استفاده از فضاي مغتنم پيش‌آمده نيز در اين امر بي‌تاثير نبود. جلسات سخنراني و نشست‌هاي علمي براي انبوه دانشجويان دعوت شده به جشنواره، که مي‌توان ادعا کرد ادبيات براي بسياري از ايشان بيشتر يک تفنن بود تا دغدغه، در برابر مکان‌هاي تاريخي و فرهنگي و زيبايي‌هاي شهر شيراز و حواشي جشنواره، آنقدر گيرايي نداشت که آنها را وادار به باقي ماندن در فضاي جشنواره و شرکت در جلسات کند. چه اينکه سخاوتمندي ميزبان در پذيرش بسياري از شرکت‌کنندگان متاهل، به اتفاق بانو، در نهايت به نفع جشنواره تمام نشد و برخي از جلسات سخنراني و خوانش آثار را از رسميت انداخت. اما فضاي کلي حاکم بر جشنواره دليلي بر سطح پايين آثار ارايه شده نبود. چه اينکه در لايه‌هاي بالايي جشنواره رقابت فشرده‌اي براي تصاحب مقام‌هاي برتر ميان شرکت‌کنندگان برقراربود و بسياري از داوران از سطح رو به رشد آثار جشنواره طي چهار دوره برگزاري اظهار رضايت مي‌کردند. اگرچه نبايد از نظر دور داشت که اين رقابت تنها محدود به تعداد انگشت‌شماري از شاعران و نويسندگان بود که طي سال‌هاي گذشته همواره مقام‌هاي برتر جشنواره را در اختيار خود داشتند و عناوين اول تا چهارم ميان آنها دست به دست مي‌شد. همين امر بهانه‌اي بود تا محمد علي بهمني، شاعر نام‌دار هرمزگاني،که سابقه حضور در ترکيب چهارساله هيات داوران را داشت، ضمن گلايه از سطح کيفي جشنواره از عدم وجود زايش و کشف تازه در اشعار دانشجويان به شکل جدي انتقاد کند.

يکي از نکات برجسته جشنواره مهر4 حضور وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکي در مراسم اختتاميه بود. دکتر فاضل لنکراني که احياي معاونت فرهنگي‌دانشجويي و تفکيک آن را از معاونت آموزشي، را يکي از مهمترين برنامه‌هاي آتي خود در حوزه دانشجويي عنوان کرده است، بالاترين مقام دولتي بود که در طي چهار دوره برگزاري در اختتاميه جشنواره شرکت کرد. حضور جوان‌ترين وزير دولت مهرورزي در اولين جشنواره فرهنگي دوران وزارت خود در حالي صورت گرفت که در دوره‌هاي پيشين علي‌رغم پي‌گيري دبيرخانه و دعوت جدي برگزارکنندگان، وزير بهداشت از حضور در اين مراسم خودداري کرده بود و حتي از ارسال پيام به يکي از بزرگ‌ترين جشنواره‌هاي فرهنگي زير مجموعه وزارت خود سرباز زده بود. اين بي‌اعتنايي و کيفيت پايين برگزاري جشنواره در دوره پيشين، که به ميزباني دانشگاه علوم‌پزشکي اصفهان برگزار شد، چنان خاطر دانشجويان حاظر در جشنواره را آشفت که دکتر احسان شمس، دبير کانون مرکزي شعر و ادب دانشجويان کشور، با انتقاد از بي‌اعتنايي حيرت‌انگيز دکتر پزشکيان، نسبت به مقولات فرهنگي در مجموعه تحت وزارت خويش  و وضعيت صنفي و آموزشي دانشجويان، در سخنراني خود در مراسم اختتاميه گفت: ما دانشجويان دانشگاه‌هاي علوم‌پزشکي کشور از اينکه شخصي چون شما بر مسند رياست اين وزارت‌خانه نشسته است، احساس شرم مي‌کنيم!

قرائت بيانيه هيات داوران، اعلام برگزيدگان و اهداء جوايز آخرين هسمت اين مراسم بود که پرونده جشنواره مهر را با اعطاي نمره قبولي به ميزبان بست. در ميان برگزيدگان سه شاخه شعر کلاسيک، شعر آزاد و داستان، سهم دانشگاه علوم‌پزشکي مشهد مقام نخست شعر کلاسيک و رتبه سوم در بخش داستان بود که به ترتيب به مهدي موسوي، دانش‌آموخته رشته داروسازي، و سيامک شايان امين، دانش‌آموخته رشته دندان‌پزشکي، تعلق گرفت.

 

حاشيه جشنواره:

- ميزگرد نقش شاعران انقلاب در پيشبرد شعر معاصر، يکي از برنامه‌هاي ويژه جشنواره بود که با حضور دکتر هادي منوري، مصطفي محدثي خراساني، رضا اسماييلي، حميدرضا شکارسري و حميد هنرجو، در دومين روز جشنواره برگزار شد. اين ميزگرد نيز علي‌رغم جذابيت موضوع و حضور چهره‌هاي شعر مقاومت، همچون بسياري از برنامه‌هاي جشنواره قرباني عدم برنامه‌ريزي و تراکم برنامه‌ها شد.

- برگزاري مراسم شعر و موسيقي در کنار آرامگاه حافظ از قسمت‌هاي باشکوه جشنواره بود. در اين مراسم که با استقبال خوب مردم شعر دوست شيرازي همراه بود در کنار شعرخواني ميهمانان و برگزيدگان دوره‌هاي پيشين جشنواره، قطعات زيبايي از موسيقي سنتي توسط هنرمندان شيرازي اجرا شد.

- سخاوت برگزارکنندگان در تععين مبلغ جوايز شگفتي برگزارکنندگان را برانگيخت، بطوريکه ارزش ريالي جوايز به نسبت دوره پيشين که به ميزباني اصفهاني‌ها برگزار شده بود، به يک سوم کاهش يافته بود.

- نشريه ويژه جشنواره هر روز در دو نوبت صبح و عصر منتشر مي‌شد. تحريريه نشريه سعي داشتند تا اخرين اخبار و اطلاعات پيرامون جشنواره را در چهار صفحه و قطع A4 در کوتاه‌ترين زمان ممکن در اختيار شرکت‌کنندگان بگذارند.

- شاعران حاظر در جشنواره از هر فرصتي براي برگزاري جلسات شعرخواني و قرائت آثار خود سود مي‌جستند. حضور در مراسم نور و صدا در تخت جمشيد و بازديد از آرامگاه خواجو و سعدي از جمله اين بهانه‌ها بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 0:49  توسط سیامک  | 

خاطرات سفر به شیراز (3)

1- علي صادقي. اين اسم را يک جايي از جشنواره کسي بر زبان آورد، نمي‌دانم کجا و چرا. اما اسم به نظرم آشنا آمد. نقب زدم درون خاطرات گذشته تا او را بيابم اما چيزي دستگيرم نشد. اگرچه حتم داشتم او نام آشنايي است در گذشته نزديک، نامي که مانند انبوه نام‌هاي ديگري که به سرعت فراموش مي‌کنم، از خاطرم رفته است. اما ناگهان در پايان روز دوم جشنواره او را در کنار اتوبوس ديدم. اگرچه اول نامش را به خاطر نياوردم، اما بعد از اينکه خودش را معرفي کرد، قطعه گم‌شده پازل خاطراتم در جاي خود قرار گرفت تا مهرگان 3 را به خاطر بياورم، اصفهان و پسر بشاش، خوش مشرب و خوش‌سر زباني به نام علي صادقي، که به اتفاق کس ديگري که نامش در خاطرم نمانده است نمک جشنواره بودند و بهانه خنده و فراغت ما. حالا دوباره او را يافته بودم تا نيمه پاياني جشنواره براي من در فضاي ديگري بگذرد. در همان آن، حس دلتنگيي که از ابتداي جشنواره با من بود را به فراموشي سپردم. حالا کسي را داشتم که در کنار او احساس غربت نکنم و از بودن با او لذت ببرم.

شب را مي‌توان انتظار داشت که چگونه گذراندم، در اتاق او، به اتفاق دوستانش با حجم انبوهي از خنده و شوخي که بخشي از آنها را در واکمن ديجيتالم ثبت کردم.

 

2- گوهر فرهادي. چقدر شکسته شده بود. اصلا انتظار نداشتم او را با اين چين و چروک حتي محو در گوشه چشمانش ببينم. با پسري به دنبال من آمد که شش سال از خودش کوچک تر بود، يک جوجه دانشجوي متولد 63 که تازه در سال‌هاي مياني تحصيلش در رشته دام‌پزشکي قرار داشت. يک لحظه به حال گوهر دلم سوخت، از اينکه بايد اين‌قدر بي‌کس و تنها باشد که به چنين رابطه‌اي تن در دهد. دوست پسرش جاي عروسکش را بگيرد يا بالعکس، با عروسکش معاشقه کند. اگرچه فکر نمي‌کنم هيچ کدام از اين‌ها مهم باشد، مهم اين بود که او از کنار محمد بودن احساس آرامش مي‌کرد و شايد مي‌توانست به واسطه اين رابطه تقدير محتومي را که بر زندگي‌اش مستولي شده بود را اندکي به فراموشي بسپارد.

او هم البته سراغ سعيد را گرفت،‌همچنان که سعيد از او. به هر دوشان گفتم تنها ارتباط محو و دوري با ديگري دارم، تا مبادا بهانه‌اي باشم براي بار يادآوردن خاطراتي شوم که حتم داشتم هر دو مصلحت مي‌دانند که فراموش شود. فرهادي البته اعتراف کرد که محمئ تنها کسي است که به واسطه دوستي با او توانسته دوري سعيد را تحمل کند. در همان حال که اين جمله را برايم اعتراف مي‌کرد اما، خوشحال بودم از اينکه در کنارش نيستم و sms واسطه‌اي است تا من صدا يا تصويرش را نبينم و داغي آتش فروخورده‌اي را که در همان لحظات در دلش زبانه مي‌کشد را حس نکنم.

در اين دو سال که نديده بودمش تغيير زيادي کرده بود. بيني‌اش را عمل کرده بود، دندان‌هايش را ارتودنسي کرده بود، ماشين و موبايل خريده بود و البته پير تر شده بود. در اين دو ديدار و چند ساعني که با هم بوديم در ميزباني از من سنگ تمام گذاشتند و موجب شدند که شيراز 84 علي‌رغم تمام دلتنگي و غربتي که در ابتداي ورودم داشت، برايم دلپذيرتر از تمام دوره‌هاي پيشين مهرگان باشد. چقدر شرمنده شدم ازاينکه دست خالي به شيراز رسيده بودم. هيچ پيش‌بيني سخاوت مندي ايشان را نمي کردم وگرنه سوغاتم را در تهران و بوشهر بر باد نمي‌دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 15:13  توسط سیامک  | 

نوشدارو بعد از مرگ من

تعريف کردن پر آب و تاب حماقت‌ها و اتفاقات مضحکي که تو در انجامشان نقش اول را داري،  تنها براي اين است که صداي خنده‌ي همراه با تاسف ديگران تو را تسلي مي‌دهد. اين خنده‌ها اگرچه مهري تاييدي است بر جهل مفرط تو، اما نوع خاصي از همدردي را برمي‌انگيزد که تو در آن لحظات به آن احتياج داري.

 

فرض کنيد که نزديک به 18 ماه از عمر بي‌مصرفتان را در عوض اينکه صرف کار بر روي پايان‌نامه و جمع‌آوري داده‌ها کرده باشيد به بطالت گذرانده‌ايد و تازه بعد از اين همه مدت و آن هم در حالي که همه جانوران همکلاسي شما مدتهاست که دانش‌آموخته شده‌اند، به اين فکر افتاده‌ايد که خرامان خرامان در جهت رفع و رجوع کردن تز گام برداريد. باز هم يکي دو ماهي مي‌گذرد و شما علنا هيچ کار مثبتي انجام نداده‌ايد، حالا اما شرايط ديگرگونه است.  بحث رفتن به سربازي و برنامه‌ريزي زيرکانه‌اي که براي خدمت مقدس زير پرچم اسلام کرده‌ايد به موعد عمل نزديک مي‌شود و شما هنوز مقدمات کار را که اتمام تز، دفاع، طي کردن پروسه فارغ‌التحصيلي، ارسال فرم آماده به خدمت و دريافت دفترچه اعزام است را انجام نداده‌ايد. حالا نه تنها طي کردن هروله اين راه دور و دراز، که دويدن و حتي چهارنعل رفتن راه نيز طي شدن به موقع اين مسير را در حاله ابهام فرو برده. نياز به هيچ توصيفي از حس و حالي که در اين شرايط مشمول حال من مي‌شود نيست. طعم تلخ خسران و جهالت و ننگ و سرخوردگي همه با هم در کام تو زنده مي‌شوند و تو را تا آستانه استيصال و افسردگي پيش مي‌برند.

و حالا درست در چنين شرايطي در ميان سرگرداني حاصل از نااميدي، ناگهان به عنوان يک پايان‌نامه بر مي‌خوريد که عينا مشابه عنوان شماست و تنها دو سال پيش در دانشگاه شهيد بهشتي تهران انجام شده است. به هيچ وجه حاضر به يادآوردن حس و حالم در شرايطي که چنين کشفي را انجام دادم، نيستم. حتي من باب نگارش آن در اينجا و برانگيختن همان خنده همراه با تاسف ديگران. کشفي که اگر کمي زودتر مشمول حال من مي‌شد، مي‌توانست حبل‌المتيني باشد که از آسمان براي نجات من فرو فرستاده شده. اما حالا حکايت يک طناب دار را داشت، که اگرچه بر گردن من قرار نمي‌گرفت،  نشانه‌اي بود از مسلخي که پيش رو من قرار گرفته و ناخواسته به سمت آن کشيده مي‌شوم.

به اين صرافت افتادم که براي دست‌يابي به ان تلاش کنم، اگرچه نوشدارويي بود که حالا تنها براي تکميل کردن داستان تراژيک زندگي من در سر راهم سبز شده بود. پي‌گيري‌هايم بعد از نصف روز نتيجه داد، دوستي را يافتم که سابق بر اين دانشجوي همان‌جا بود و مي‌توانست براي دست‌يابي من به محتواي تز ياري‌ام کند. اما ...

بايد حين صحبت با او سرم را به ديوار مي‌کوبيدم. داشتم از شدت خشم نسبت به بخت خودم منفجر مي‌شدم. او دوست صاحب عنوان تز بود و در حقيقت کسي که تز را نوشته بود و به نشانه‌قدرداني يک نسخه از تز را در تمام اين مدت در اختيار داشت و من تشنه لب به دنبال آب مي‌گشتم. ادامه اين مطلب البته هيچ فايده ديگري ندارد. حدس مي‌زنم به رخ کشيدن شدت حماقت و بد شانسي من تا همين حد نيز خنده تاسف‌انگيز ديگران را برانگيخته و ديگر نيازي به باز گفتن نيست. فکر مي‌کنم با همين‌قدر نوشتن و همين‌قدر خنده ديگران تسلي بيابم. اما کاش در عوض اين تسلي، عبرت مي‌گرفتم که البته اين اتفاق از محالات است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:40  توسط سیامک  | 

پاچه لره!

فعاليت‌هاي فرهنگي امسالم اگرچه در سطح بالاتري نسبت به سال‌هاي گذشته انجام مي‌شوند اما تاکنون نه‌تنها هيچ خيري به من نرسانده‌اند؛ که موجب ضررهاي مکرر مالي‌اند؛ آنچنان که فکر مي‌کنم اگر دست روي دست مي‌گذاشتم و به هيچ‌يک از آنها نمي‌پرداختم دست‌کم 400 هزار تومان در هزينه‌هايم صرفه‌جويي مي‌شد. هزينه‌اي که به طمع جبران از خزانه مراکز دولتي صرف شو و ديگر به جيبم بازنگشت. حالا به اين نتيجه رسيده‌ام که ميان من و سفر کردن به شيوه اعيان هيچ تناسبي نيست. همان‌بهتر که سوار بر اسب خودم به مسافرت بروم تا پول بليط هواپيما پي‌در پي در پاچه‌ام نرود. واجرا به قدري فجيع است که حتي هجالت مي‌کشم ماوقع را براي کسي تعريف کنم. حق ساده‌لوح هدا نيز حسرت مي‌خورند به روزگار من که از اسب برآمدم و بر بال هواپيما نشستم!

حالا تنها دلخوشي‌ام چند عنوان دهان‌پرکن و تشريفاتي است که با شرايط فعلي و روي‌کار آمدن دولت جديد حتي به يک پول سياه هم نمي‌ارزند؛ عناويني چون عضويت در شوراي مرکزي انجمن صنفي نشريات دانشجويي کشور و عضويت در مجمع ملي جوانان کشور به عنوان عضو فدراسيون ملي ادب و هنر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 1:42  توسط سیامک  | 

ننگ بشری

دانشجو بودن حالا براي من افتخار نيست، مايه ننگ است، تبديل به داغي شده از روي شرم مجبورم آن را با خودم به همه جا بکشم. ماه هاي تقويم تند تند ورق مي‌خورند و نزديک کي‌شوند به تاريخي که يک سال پيش مثلا در آن فارغ‌التحصيل شدم، که نشدم و هنوز با کسوتي که حالا برايم تنگ شده و بر تنم نمي‌نشيند، راه مي‌روم و ديگر نه با افتخار، که سرم را پايين مي‌اندازم و مخصوصا در محيط دانشگاه مثل برق و باد از طول راهروها و روبروي بخش‌ها مي‌گذردم. حتي اگر با پررويي تمام روبروي کسي در بيايم و اعتراف کنم که هنوز دانشجويم، اين امر چنان بعيد و دور از ذهن مي‌نمايد که باور نخواهد کرد، از اينکه تلاش کرده‌ام به طرز مضحکي او را به سخره بگيرم پوزخندي خواهد زد.

اين اهمال و اهمال و اهمال حالا رنگ و بوي مشمئز کننده‌اي به خود گرفته، اصلا نمي‌توانم خودم را مجاب کنم که ريشه يک سال تمام سستي در وجود من از کجا نشات مي‌گيرد. چرا در حالتي که از جمع يک‌صد نفره کلاس ما نزديک به 90 نفر روزها و روزها پيش پرونده دوران دانشجويي خود را بسته‌اند و مدتهاست که به مرحله ديگري از زندگي پا نهاده‌اند، من همچنان بر همان موضع پيشين باقي مانده‌ام و در جا مي‌زنم.

شايد اگر بخواهم براي خودم به دنبال يک دليل باشم، ترس از روبرو شدن با حقيقت محتوم و تلخ گذر زمان و مواجه شدن با مرحله تازه و در عين حال ناآشنا و مرموزي از زندگي را براي توجيه مشيي که پيش گرفته‌ام بياورم. اينکه مي‌خواهم همچنان در دوره بي‌تعهد و کم مشقت دانشجويي باقي بمانم و از پذيرش تعهدات جديد و مواجهه با چالش‌هاي پيش‌رو تفره مي‌روم. توجيح بي‌منطقي که مي‌دانم در هيچ محکمه‌اي مورد پذيرش نخواهد بود، و به کار نمي‌آيد مگر آنجا که پاي مبالغه در آرمان‌ها به ميان بيايد و افراط بيمارگونه در باقي ماندن بر ارکان احساسي زندگي.

حالا البته به پايان اين دور باطل نزديک مي‌شوم، بعد از گذشت نزديک به يک سال از زماني که بايد از اين مرحله از زندگي مي گذشتم، حالا در آستانه خروج ايستاده‌ام، اما مي‌ترسم که آخرين اتصالات من به دوره دانشجويي آنقدر دير جدا شود که تمام کور سوهاي اميد زندگي آينده‌ام را از کف داده باشم.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 4:49  توسط سیامک  | 

از کنار هم مي‌گذريم.

توي ليست اورکاتم ۲۰۰ تا آدم رو اد کرده‌ام. يعني براي خودم دست‌کم ۲۰۰ تا دوست اورکات باز دارم. اما سال به سال حتي به يکي‌شان هم سر نمي‌زنم. حتي وقتي اورکات نزديک شدن تولدشون را هم به من يادآوري مي کند به خودم زحمت نمي دهم روي اسمشان کليک کنم و براي تولدشان دست کم يک پيام کوتاه بگذارم. دلم گرم است به اينکه همگي‌شان را براي خودم دارم. خيل عظيم و بي‌انتهايي از دوستان که هر لحظه که اراده کنم مي‌توانم انها رو ببينم يا صداشان را بشنوم. اما دارم به روزي فکر مي‌کنم که يکي از اين جمع ديگه نباشد. ان روز چقدر خودم را لعنت خواهم کرد از اينکه روزها و روزها به اورکات آمدم و از کنار اسمش گذشتم و يادي از او نکردم. بعد سري از روي تاسف و اندوه تکان خواهم داد و به اين قصور مداومم لعنت خواهم فرستاد.

اما تا رسيدن آن روز خدا بزرگ است. فعلا که حال کليک کردن روي اسم حتي يکي‌شان را هم ندارم که اگر روي اسم يکي دست بگذارم بايد به تمام ۲۰۰ تا آدم سر بزنم. شايد يک روز اين کار را کردم اما امشب قطعا آن روز نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 22:47  توسط سیامک  | 

یادداشت های سفر به شیراز (2)

1- هواپيما تکان خورد و تکان داد و راه افتاد. حالا ديگر اين تکان‌هاي دل به هم زن برايم آشنا و صميمي شده‌اند. انگار نه انگار که درون هواپيما نشسته‌ام و هر آن ممکن است هواپيما کله شود و من را به همراه خودش به کام مرگ بکشاند.

2- داشتم گزارش امير قادري از جشن خانه سينما را در هفته‌نامه سروش جوان مي‌خواندم که بلندگوي هواپيما هس‌هس کرد و به صدا افتاد. اين‌بار خلبان بود که با صداي نامفهوم و کلمات به‌هم‌چسبيده شروع کرد به خير مقدم گفتن و گرامي داشتن حضورمان. خنده‌ام گرفته بود از اينکه اين خروس بي‌محل تازه بعد از ده دقيقه که از شروع پروازمان گذشته ياد مسافرها افتاده و مي‌خواهد به آنها خير مقدم بگويد. اما بعد از ادا کردن چند جمله کليشه‌اي و معمول شروع کردن به بر زبان‌راندن جملاتي که اصلا انتظار شنيدنش را نداشتم؛ اطلاعات جالبي که هميشه در خلال سفرهايم مشتاق دانستنشان بودم و خلبان‌هاي خسيس از من دريغ کرده وبدند. و تازه آنجا بود که فهميدم در اين سفرهاي هوايي حدود 9هزار متر از سطح دريا فاصله مي‌گيريم و به جايي مي‌رسيم با سرماي 33 درجه زير صفر، در حالي‌که در تهران هوايي با اختلاف 64 درجه انتظارمان را مي‌کشد. بعد تر اشاره کرد به توده سياه زير پايمان که شهر نيشابور بود و مسير پروازمان را تا تهران شرح داد که از سبزوار مي‌گذشت و به ورامين مي‌رسيد و از آنجا مستقيم امتداد مي‌يافت تا مهرآباد تهران و از تکان‌هايي گفت که به علت وزش باد ناموافق در دقايق آينده بايد انتظارش را داشته باشيم. آخرش هم با اوردن قيد ان‌شاءالله اضافه کرد که اگر چرخ هواپيما پنچر نکند و مجبور به توقف در بين راه نباشيم تا 50 دقيقه ديگر در تهران خواهيم بود.

اما مانده‌ام که دوست خلبان ما چطور يادش مي‌ماند که به فارسي چه گفته که دوباره همان‌ها را به انگليسي بيان کند؟ جالب اينجاست که هميشه متن‌هاي فارسي که پشت بلندگوي هواپيما مي‌خوانند از ترجمه انگليسي‌اش طولاني‌تر است. شايد به خاطر دعا و ابراز عجز و نيازي که چاشني جملات فارسي مي‌کنند و ادا کردنش به انگليسي به‌هيچ‌وجه مصداق ندارد. مخصوصا اين روزها که انگليس در ماجراي پروتکل الحاقي حسابي ضد حال زده و سفيرش بابت همدستي با شيطان رجيم در آستانه اخراج از ايران قرار دارد.

3- موبايلم البته خاموش است. آخرين بار وقتي هواپيما راه افتاده بود که به ابتداي باند فرودگاه برسد زنگ خورد و با ايمان صحبت کردم که گفت در فرودگاه مهرآباد منتظرم خواهد بود. اما الان حتم دارم که اگر روشن بود آنتن نمي‌داد.نه اين خاطر که 9هزار متر از سطح دريا فاصله گرفته‌ايم؛ به اين خاطر که هر چه نباشد اينجا ايران است و نبايد انتظار داشت مثلبازيگران هاليوودي بتواني موبايلت را در اين ارتفاع روشن کني و براي برج مراقبت يا سازمان امنيت ملي پيام بفرستي که هواپيما را دزديده‌اند.

4- اين غذاي لعتني هواپيما هم که مثل زبان خلبانش خارجي است و مخصوص سير کردن خارجي‌هاي شکم گنجشک تهيه شده. يک برگ کاهو، يک پر ليمو، يک برش کوکو، يک حلقه هويج، نيم سيخ جوجه با يک تکه نان فانتزي. نامردها حداقل نمي‌کنند به اندازه پولي که بابت خر سواري از طياره‌شان داده‌ايم شکممان را سير کنند که دست‌کم دلمان خوش باشد. باز صد رحمت به گشاده‌دستي قطارهاي رجاء که دچار خود باختگي فرهنگي نشده‌اند و حجم شکم‌هاي ايراني‌ها را از ياد نبرده‌اند.

5- رييس دانشگاهمان هم در ميان مسافران هواپيماست که حين سوار شدن ديدمش و در حد اينکه بفهمد او را شناخته‌ام سري تکان دادم و اداي احترامي کردم. در تمام مدت سفر اما مشغول اين فکر بودم که چگونه مي‌توان از فرصت اين همسفري سودجست که البته به نتيجه نرسيدم. ياد ماجراي سال پيش افتادم که درست در جنين روزهايي در يک مصاحبه مطبوعاتي گير سه‌پيچ دادم به آقا که چرا مسدولان و مديران دانشگاه هيچ دغدغه‌اي در سودجويي از برکات اينترنت و آي‌تي ندارند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 14:16  توسط سیامک  | 

یادداشت های سفر به شیراز (1)

نه اينکه با شعر و شاعري مخالفم، اما هيچ‌گاه نتوانسته‌ام با کلام منظوم و مسجع آنها ارتباط برقرار کنم. ضمن اينکه شاعران را مشمول حس و حال عجيب و احساسات و رواني نامتعارف مي‌دانم که بر اساس يک عنايت الهي نصيب حال من نشده است. اما در مهرگان امسال براي اولين بار به اين جماعت حسودي کردم و در دل بابت شاعر نبودنم خودم را چندين و چند بار نفرين کردم؛ و آن زماني بود که اجتماع شاعران و نويسندگان حاضر در جشنواره در حافظيه و کنار قبر نوراني حضرت حافظ شکل گرفته بود. برنامه‌اي به افتخار شرکت‌کنندگان در جشنواره که عنان امورش را شاعران به دست گرفته بودند و در آن براي نويسنده جماعت جايي جز صندلي تماشاگران وجود نداشت. ساز و آواز و نور پردازي و در نهايت شعر خواني، اول ميهمانان ويژه و داوران و سپس شرکت‌کنندگان برگزيده سال‌هاي قبل. از ته دل آرزو کردم تا مي‌توانستم جاي يکي از آن کساني باشم که نامش را صدا مي‌زنند و او را به بالاي سن، کنار قبر حافظ فرا مي‌خوانند و او آرام و با  افتخار از پله‌ها بالا مي‌رود و مي‌ايستد پشت تريبوني از گل، کنار قبر مرمرين حافظ، خيره مي‌شود به جمعيت پيش‌رو و در همان حال که سعي مي‌کند نفس عميقي بکشد و بر اضطرابش مسلط باشد، خوانش نشعرش را آغاز مي‌کند.

واي، عجب شکوه و افتخاري، که از چشيدن آن محروم ماندم.

 

حسرت ديگرم در جريان اين سفر احمالي بود که بابت رخوت و سستي براي گرفتن بليط هواپيما به خرج داده بودم. رخوتي که در مسير رفت مرا مجبور به طولاني کردن راه و دو تکه کردن مسير کرد و در برگشت وادارم کرد در اتوبوس بنشينم و يک سفر 21 ساعته و عذاب‌آور را تجربه کنم. ضمن اينکه از حضور در مراسم اختتاميه و دريافت جايزه از دست وزير بهداشت محروم ماندم. وقتي درون اتوبوس از تنگي جا، در خودم فرو رفته بودم، خودم را جاي خودم در مراسم اختتاميه گذاشتم، وقتي که در عين ناباوري اسم مرا هم به عنوان يکي از برگزيدگان جشنواره در رشته داستان صدا مي‌زنند، صداي تشويق در تمام سالن طنين انداز مي‌شود و همه حاضران سر مي‌چرخانند و دنبال کسي مي‌گردند که به عنوان سومين برگزيده جشنواره به روي سن فراخوانده شده است. لذت و اضطراب خوشايند آن لحظات را با هيچ لذت ديگري نمي‌توانم عوض کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 7:57  توسط سیامک  | 

بوی ماه مهر"ماه نامهربان

مهر آمد و من برای اولین بار بعد از ۱۸ سال سر کلاس نمی روم. همه وجودم را غربت فراگرفته.

این بود احساس من از رسیدن ماه هفتم سال ۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:15  توسط سیامک  | 

سخت است وقتی زهر می خواهی بنوشی

عکس کسی در استکان افتاده باشد

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 1:0  توسط سیامک  | 

سفر کوتاه بود و جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...

به سلامتي از مسافرت برگشتم، به کوري چشم تمام ان کساني که لاف همراهي و همپايي در سفر را مي زنند و لحظه اخر شانه خالي مي‌کنند و من را مي‌گذارند و حوضم و بعد از اينجا پيگيري ماجراي سفرم را مي‌کنند و حرص مي‌خورند و فحش مي‌دهند و حسودي مي‌کنند. البته اين سفر را خيلي بي‌سر و صدا رفتم و به اتفاق خانواده. بدون برنامه‌ريزي و بر مبناي جهت وزش باد زديم به جاده به اين نيت که « هر جا که پيش آيد، خوش آيد.»

محتواي سفر اما به مفرحي  متني که اغاز کرده‌ام نيست. تلخ بود و پر خاطره؛ اما کوتاه.

در نيمه هاي هفته آينده هم باز عازم سفرم. حکايت سفر رفتن من هم درست مانند ويروس سرماخوردگي است، هميشه به مجرد سرد شدن هوا و آغاز سال تحصيلي شروع به فعاليت مي‌کند. تنها با اين تفاوت که امسال ديگر دانشجو نيستم و دغدغه درس و مشق و دانشگاه ندارم. ( و اين البته چقدر غم‌انگيز و غريب است) شايد اگر از شر اين تز کوفتي راحت شده بودم و تعهد کار و شيفت و ساعت کاري نداشتم يک روز در شهر خودم نبودم و تمام عمرم را در فاصله ميان فارغ‌التحصيلي و سربازي، سير آفاق و انفس مي‌کردم. ( خودم قبول دارم که اين ادعا يک لاف بي‌اساس و احمقانه بيشتر نيست. نه اينکه ثروت بي‌حد و حصر پدرم هيچ غم ناني برايم باقي نگذاشته، که اگر نگذاشته بود الان اينجا نبودم. کدام بچه پولداري است که مثل ديوانه‌ها خودش را از تمام نفريحات و لذايذ دنيوي محروم کند و نزديک به 2 دهه از عمرش را با دود چراغ و کرم کتاب بگذراند، تا بعد برسد به برزخ ميان اتمام درس تا سربازي و شروع کند به خيالبافي براي اين ايام؟)

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 0:52  توسط سیامک  |