تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

من هنوز هستم

حرفی برای گفتن ندارم. مشمول زندمانی هر روزه ام هستم. اگر هم به صرافت نوشتن یک پست تازه افتاده ام تنها به این دلیل است که نشانه ای باشد از زنده بودم برای آنها که ملاگ حیات یا مرگ دیگران را آپ شدن وبلاگشان قرار داده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:33  توسط سیامک  | 

خواستگارم و باقی قضایا

۱- یکی از مشتری‌هام من را برای دختر دیپلمه‌اش پسندیده. هر بار هم که به سراغم میاد یک گوشه‌هایی به من میده که موضوع را بگیرم. یک پیرزن خون گرم جنوبی که دلش را خوش کرده به اینکه می‌تواند با چرب زبانی دختر دیپلمه‌اش را تبدیل به بانوی این وبلاگ کند!

۲- قشنگی تمام شدن ماه رمضان در این است که دوباره ملت هیچ بهانه‌ای برای رخوت و سکون و هرز کردن عمرشان نخواهند داشت و مجبورند یک تکان اساسی به خودشان بدهند٬ تعداد آدم‌هایی که صبح زود از خانه بیرون می‌زنند بیشتر می‌شود٬ غیبت در کلاس سر صبح دانشگاه‌ها کمتر می شود و شاید بازار دوباره رونقی به خود بگیرد و از این سکون یک ماهه خارج شود.

۳- اما چه حالی می‌دهد که نماز عید سعیذ فطر را در خواب اقامه کنم!

۴- استاد معظم راهنما با این تز لعنتی هنوز دارد من را دنبال خودش می‌کشاند. دو هفته است که همه کارها انجام شده٬ جز تایید خلاصه پایان‌نامه که نمی‌دانم به چه دلیلی از آن سر باز می‌زند.دیگر واقعا به این صرافت افتاده‌ام که او یکی از ماموران خداوند برای تباه کردن عمر با برکت من است. نذر کرده‌ام که اگر زنده بمانم و دفاع تز خودم را با چشم ببینم٬ یک سور و سات اساسی به کام دوستان راه بیندازم. اتفاقی که تقریبا در تاریخ عمرم بی‌سابقه است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:12  توسط سیامک  | 

جبران می شود

به جبران تمامی پست های طولانی اخیرم در وبلاگ که حتی خودم حوصله خواندنشان را ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 2:26  توسط سیامک  | 

عسل

به هوس افتادم برای نشریه پورسینا دنبال یکی از داستان های قدیمی خودم بروم. به یاد عسل افتادم که با فضای مجله نیز سازگار بود. بعد از سالها دوباره آن را دست گرفتم و خواندنش عجیب به خودم چسبید؛ طوری که هوس کردم آن را به عنوان یکی از پستهای وبلاگ بیاورم:

عسل

انگشت داماد همانطور در دهان عروس باقي ماند. نگاه عروس طوري در چشمان او مات مانده بود كه به وحشت افتاد. پلك هايش خوابيدند و در آغوش داماد افتاد. زن‌هاي نزديك‌تر فاميل او را در همان لباس نباتي رنگي كه به تن داشت، در ماشن داماد نشاندند و همراه جام بلورين انباشته از عسل و يك چمدان سفري، هلهله كنان، راهي كردند. در حياط بيمارستان مردان سفيد پوش عروس را روي برانكاد خواباندند و به درون ساختمان دويدند. داماد تا پشت در سبز زنگي كه در آستانه اش او را از ورود منع كردند، به دنبال برانكاد دويد. در لحظه آخر تنها توانست غضلات كرخ صورتش را از دو سو كش آورد تا براي لختي به صورت بزك كرده عروسش لبخند بزند و پشت در سبز رنگ باقي ماند تا دويدن چهار پرستار را تا گم شدن ميان خيسي چشمانش دنبال كند. نگاهي به جام درون دستش انداخت؛ به عسل هاي قهوه‌اي رنگي كه دور تا دور، در لبه‌هاي ظرف ماسيده بود و انبوه حباب هاي كوچك در تمام حجم عسل و قسمتي در سطح كه فرو رفته مي آمد و قالب يك انگشت مي‌نمود. كسي از پشت به او تنه زد. تلو تلو خورد. جام را همان جا به دست كسي سپرد. دست به ديوار گرفت و تمام راه آمده را در سالن، بازگشت.

▲ سايه سياه و باريكي كه با ورود دكتر جوان در آستانه‌ي در ظاهر شد، تا روي تخت عروس در كنار پنجره اتاق، بالا رفت. دكتر آنچه را كه در لحظه‌ي ورود در دهان مي‌جويد به بيرون تف كرد. گوشي را به گوش گذاشت و در همان حال كه خيسي دستانش را با گوشه روپوش مي‌گرفت، ملحفه را به آرامي كنار زد و به بافه ي طلايي رنگي كه از كناره روسري عروس بيرون مانده بود، خيره شد. داماد از پشت شيشه ماشين، مات گل‌هاي زرد روي كاپوت بود كه در انعكاس شيري رنگ نوري كه از بالا مي تابيد، نباتي رنگ شده بود. به سطح برآمده و چرمين چمداني در صندلي مجاور دست مي كشيد. شيشه ماشين را تا انتها گشوده بود. گاه ميان خس‌خس برگ‌ها ضجه‌هاي محو كودكي را مي شنيد كه به صداي يك گربه مي‌مانست. او تنها مي‌توانست به گل‌هاي روي ماشين خيره شود كه چگونه آرام آرام پژمرده مي‌شوند، كه چگونه حالا نباتي رنگ شده‌اند و چون باد مي‌آيد، چگونه هزاران عروس در لباس نباتي رنگ روي كاپوتش به رقص آمده‌اند؛ از ميان خيسي چشمانش، تا پشت شيشه پيش مي‌آيند، به او لبخند مي‌زنند و عشوه كنان باز مي‌گردند.

▲ صبح وقتي كه چشم گشود كسي روبرويش تكيه به ماشين، روي كاپوت ضرب گرفته بود. دست چپش به سمت دستگيره رفت. پاهاي خواب رفته اش مورمور شد. آنقدر نگاهش كرد تا برگشت و چشمش به او افتاد. پس تا كنار شيشه گشوده‌ي ماشين پيش آمد. سري به اطراف چرخاند و آنقدر خم شد تا لب هاي كلفت و ارغواني رنگش در قاب شيشه ظاهر شود. دست راستش را داخل كرد و حجم بلوريني را در ميان دستان داماد گذاشت و دوباره لبخند زد. داماد تنها به انعكاس طلايي رنگ نور در لبه هاي جام خيره ماند كه در تمامي اضلاع آن تكثير مي‌شد. هيچ يك از سخنان مرد را نشنيد و حتي وقتي كه مرد با دست خيسش شانه‌اش را فشرد، لبخند محوي زد و بازگشت؛ تنها به ظرف خالي ميان دستانش خيره ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 8:17  توسط سیامک  | 

دنياي زير آب

 میثم جوادی بيشتر از آنکه خر مهمي باشد نوشته‌هاي دلچسب اما طولاني‌اي دارد که هميشه بابت آنها دوستش داشته‌ام. در هر تجربه روزنامه نگاري‌ام که ممکن است قرابتي با دغدغه‌ها يا دانسته‌هايش داشته باشند از او خواسته‌ام که همراهي‌ام کند، که هيچ‌گاه نه به ميان نياورده و تنهايم نگذاشته؛  اگرچه براي آنکه او را به صرافت نوشتن وادارم هميشه جان به لب شده‌ام. متن زير يکي از همان نوشته‌هاي دلچسب اما مطولي است که او براي اولين شماره «پورسينا» نوشته است و در آن به بهانه معرفي رشته پزشکي به يک داوطلب ورود به دانشگاه، تصويري عيني اما تلخ را از واقعيت‌ها و شرايط حاکم بر اين رشته ارايه داده است. پورسينا يک ماهنامه فرهنگي اجتماعي است با رويکرد مسايل پزشکي که از طرف دانشگاه علوم‌پزشکي مشهد براي دانشگاهيان و اعضاي هيات علمي دانشگاه منتشر مي‌شود.

 

                                                         دنياي زير آب

 

- دایی جون نروکشیک ، بمون خونه اسب من بشو!

- نمیشه دایی جون ، باید بروم بچه کوچولوهایی که مریض می شوند را خوب کنم . ولی اگر قول بدهی دختر خوبی باشی من هم قول می دهم وقتی از کشیک برگشتم به تو هم سواری بدهم .

- پس من را هم ببر با بچه های آنجا بازی کنم.

- نه عزيزم ؛ بیمارستان خطرناکه ، هر کس بياد اونجا مريض مي‌شه،  فقط دکتر ها بايد بروند .

-  پس چرا مسعود را با خودت می‌بری،  اونکه دکتر نیست؟

- آقا مسعود ماشاء ا... بزرگ شده . تا چند وقت دیگر خودش می‌خواد دکتر بشه . می خوام ببرمش ببیند خوشش میاد یا نه .

- خوب منم دلم می‌خواد دکتر بشم . چرا منو نمی‌بری ؟

- لازم نکرده ، شما الان باید دکتر عروسکهایت بشوی و اونها رو خوب کنی .بعدا که بزرگ شدی یک فکری هم برای منصرف کردن تو پیدا می کنم. 

-منصرف یعنی چی ؟

- منصرف یعنی اینکه دختر خوبی باشی و به حرف بزرگترهایت گوش کنی . اینقدر هم سوال نکن دیگه، من دیرم شده . کیف دایی را بده که می خواهیم بریم .

طفلکی با همین چند کلمه راضی می شود و کیف را می دهد . صورتش را هم جلو می آورد که ببوسم و خداحافظی می کنیم . توی راه بیمارستان همه اش برای مسعود از چیزهایی که در این 7-6 ساله دیده ام تعریف می کنم؛ از اینکه مدتهاست فرصت انجام خیلی از کارهایی که دوست داشته‌ام را ندارم . اینکه چقدر دلم لک زده برای خواندن رمان و دیدن فیلم . از وقت آزادی که فقط می‌توانی به خوابیدن بگذرانی . ولی حیف که هیچکدام از این حرفها برایش مهم نیست . طبیعی هم هست . کسی که تازه کنکور داده است فکر می کند زندگی همه اش در رياضت کشیدن است . دیشب هم که برگه انتخاب رشته‌اش را نشانم داد و دیدم همه انتخاب‌های اولش پزشکی است، کلی نصیحتش کردم . بهش گفتم حالا که دو سال خودت را در خانه حبس کرده‌ای و درست خوانده‌ای و توانستی رتبه بیاوری فکر نکن دیگر کار تمام شده است . اتفاقا بر عکس الان اول خط هستی ، هنوز هفت سال دیگر ترس و استرس و زحمت داری و بعد از هفت سال که می خواهی مدرکت را بگیری می بینی مدرک را گرو گرفته اند، و تا نروی طرح و سربازی نمی‌توانی پس بگیری‌اش . تازه وقتی هم گرفتی چه؛ آنوقت است که می بینی کسی برای حاصل یک عمر تلاشت اهمیتی قايل نمی‌شود و مجبوری دوباره دفتر و کتابت را پهن کنی و همه چیز را از نو شروع کنی و ...

نمی دانم چرا اینقدر سعی می‌کردم همه چیز را برایش سخت و سیاه جلوه بدهم . اگر 2 ماه پیش بود اینقدر اصرار نمی‌کردم . شاید به خاطر کلافگی و خستگی این روزهاست، یا اینکه چون مسعود را خیلی دوست داشتم . قرار شد يک روز او را با خودم بیاورم کشیک تا لااقل با چشمان بازتری راهش را انتخاب کند . مطمئن بودم این پسر بچه پاستوریزه پایش که به اورژانس برسد و آن حجم درد و ناله را ببیند، یک ساعت هم نمی تواند دوام بیاورد . وقتی هم رسیديم عمدا نشاندمش جلوی در ورودی اوژانس و کنار سطلی آشغال که کاملا در جریان قرار بگیرد . از خدا می خواستم زودتر حوصله اش سر برود و برگردد به خانه . راستش حسابی می‌ترسیدم . ترس از ندانستن و نتوانستن، که موقع تحویل گرفتن هر کشیکی دارم و این بار بیشتر بود و همراه با خجالت . آدمیزاد وقتی خودش می‌داند که ضعیف است بیشتر می‌ترسد . سعی می‌کردم خودم را با مریض‌ها سرگرم کنم و زیاد جلوی چشمش نباشم که سوال پیچم نکند . منتظر بودم تا زودتر تمام بشود . ولی انگار بر عکس آنچه فکر میکردم حسابی جذب صحنه‌های تهوع‌آور و کسل‌کننده آنجا شده‌بود . آنچنان با علاقه نگاه می‌کرد که انگار مشغول تماشای فیلم است؛ حتی بوی خون و عرق و اداراری هم که در فضای در بسته اتاق پیچیده بود آزارش نمی‌داد .

بهترین کار این بود که حواسش را به جای دیگری پرت کنم؛ بهش گفتم: آن پسره‌ي عینکی را می بینی؟ می‌توانی هر سوالی داری از او بپرسی. به همه‌ي بخش‌های این بیمارستان وارد است .

– کدام یکی؟ همان که ریش بلند و موهای فرفری دارد؟

- آره خودش است . از آن کشیک‌خرهای حرفه‌ای است . هفته‌ای هشت شبش را توي بخش‌هاي بیمارستان است .

- کشیک می‌خرد؟ به چه دردش می‌خورد ؟ حتما می‌خواهد کار یاد بگیرد ؟

- نه بابا ! البته این خریدن با خریدن‌های دیگر فرق می‌کند . توی معاملات کشیک بر عکس همه جای دیگر، فروشنده پول می‌دهد و خریدار پول می گیرد .

- چه جالب! خوب حالا شبي چقدر پول می‌دهند؟

- بستگی دارد . درست مثل قیمت نفت که با نوسانات بالا و پائین می رود، کشیک تا کشیک هم فرق می‌کند . ولی آنقدری هست که با خرید دو سه کشیک بتوانی اندازه یک ماه حقوق اینترنی که بیمارستان می دهد را در بیاوری. این‌طوری هم کسی که کشیکش را فروخته می تواند به کار و زندگی‌اش برسد و هم کسی که که خریده، پولي گیرش آمده . برای بیمارستان هم که فرقی نمی کند؛ در نهایت یک نیروی بیست و چهار ساعته اش با هزینه دو ليوان شیر موز تامین شده‌است .

- یعنی باید بیست و چهار ساعته اینجا با شه؛ بدون خواب ؟

- بله ! شب‌ها اگر اتفاق خاصی نیفتد و خلوت باشد چند ساعتی را می شود استراحت کرد .

- اگر افتاد چی ؟ 

- هیچی دیگر، افتاده است. مثل کشيک هفته قبل من، که بیست و هشت ساعت پشت هم بیدار بودم . ولی مهم نیست . یک کارش می‌کنیم دیگر. الان کار دارم، بعدا میايم  بقيه‌اش را برايت تعریف می‌کنم .

داشتم براي يك پيرمرد 84 ساله سوند ادراري ميگذاشتم كه يكي از همراهي‌ها سراسيمه آمد و گفت :«آقاي دكتر پدرم نفس نمي كشد، كبود شده است 

بدون معطلي دنبالش دويدم. اصلاً فكر نميكردم كه چه كار بايد بكنم. به محض رسيدن بالاي سر بيمار پرستار لارنگوسكوپ آماده را دستم داد. يك لحظه مبهوت ماندم؛ مريض داشت به سختي نفس ميكشيد و من قدرت تكانخوردن نداشتم. اعتراف ميكنم در آن لحظه آنقدر گيج بودم كه نميدانستم لارنگو سكوپ را چطور بايد دستم بگيرم . تنها تجربه من مربوط به يكسال و نيم پيش ميشد كه در دوره كارآموزي حراجي يكبار روي ماكت انتوبه كردن را امتحان كرده بوديم. هيچ چارهاي نداشتم. مريض داشت جلوي چشمانم جان ميداد و همراهيانش بيتابي ميكردند. احساس ميكردم كسي از پشت هلم مي‌دهد . وقتي شروع كردم تمام بدنم ميلرزيد، عرق كردهبودم، دو سه بار سعي كردم تا لوله را وارد تراشه كنم، ولي موفق نشدم. داشت اشكم در ميآمد. آخرش هم نفهميدم چطور شد كه همه چيز خود به خود درست شد و لوله به آرامي داخل تراشه‌اش جا گرفت. تمام اين وقايع در كمتر از يك دقيقه اتفاق افتاد، ولي براي من به اندازه‌ي يكسال سخت گذشت، هنوز دستهايم ميلرزيد. در همين فرصت كوتاه آسيستان كشيك هم رسيد و عمليات احيا را دو نفره ادامه داديم. آن طرفتر محو ايستاده بود و تمام مدت با لبخند تماشايمان ميكرد. وقتي هم كه بعد از يك  ساعت خسته و مانده فرصت استراحت پيدا كردم، با همان لبخند آزار دهندهاش گفت:« خوش به حالت، حتما خيلي لذت دارد جان يك‌ آدم را نجات بدهي.»

با بي تفاوتي سري تكان دادم وگفتم: « بله! حتما...»

ولي بيشتر احساس نگراني و خستگي ميكردم تا لذت. قلبم هنوز تند تند ميزد. تكيه دادم به پشتي صندلي و چشمهايم را بستم تا كمي خستگيام در برود. ياد پيرمرد بيچاره افتادم كه سوند را نيمهكاره رها كرده بودم. وقتي پيشش برگشتم حسابي عصباني بود. بيچاره حق داشت يكساعت تمام در آن وضعيت مانده بود. هرچه مي‌توانست نثارم كرد. چيزي نميتوانستم بگويم. گذاشتم هر چه ميخواهد بگويد و كارم را كردم.

تا موقع شام ديگر فرصت نشد بنشينيم و با هم حرف بزنيم. وقتي هم كه ميخواستيم براي شام خوردن برويم گفت:«خيلي ممنون، من ديگر ميروم خانه»

فكر نميكردم به اين زودي كم بياورد. با خنده گفتم:« نترس، غذاهاي بيمارستان به آن وحشتناكي هم كه فكر ميكني نيست. صبر كن شام را بخور، بعد برو برگه انتخاب رشتهات را دوباره پر كن»

- اتفاقا بر عكس؛ امروز خيلي لذت بردم و مطمئن شدم راهي كه انتخاب كردهام درست است. تا به‌حال نگراني اين را داشتم كه نكند من هم مثل بقيه فقط به خاطر اينكه هر كس رتبه خوبي مي آورد بايد پزشكي را انتخاب كند، به‌طور سنتي و چشم بسته وارد اين مسير شده‌ام؛ ولي  خوشحالم كه امروز از نزديك لذتي را كه شما ميبريد لمس كردم. وقتي داشتيد بالاي سر آن مريض بد حال كار ميكرديد خانوادهاش طوري به شما نگاه ميكردند كه من احساس غرور كردم. براي من مهم نيست كه چقدر زحمت بكشم و اصلا كسي قدر اين زحمتها را بداند يا نه، من دلم ميخواهد مابقي عمرم را كاري بكنم كه خودم از انجامش لذت ميبرم. به نظر من هيچ كاري لذت بخشتر از نجات جان آدمها نيست.

همينطور داشت يكسره حرف ميزد. به‌گمانم از ظهر تا به‌حال هر حرفي ميخواسته بزند را نگه داشته بود تا يكجا به من بگويد. حس ميكردم هنوز خيلي چيزهاي ديگر هست كه بايد برايش بگويم، ولي آنقدر با حرارت و اشتياق حرف ميزد كه دلم نيامد بيشتر از اين مايوسش كنم، هر چند كه تقريبا مطمئن بودم تا يكي دو سال ديگر به اندازه كافي دلسرد خواهد شد. فقط گفتم: «اميدوارم در هر راهي كه انتخاب ميكني موفق باشي، راستش من هم خيلي دلم ميخواهد براي كمك به آدمها هر كاري از دستم بر ميآيد انجام بدهم؛ ولي نميدانم چرا تا به‌حال هر وقت براي نجات كسي اقدام كردهام بر عكس نتيجه داده! »

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 2:21  توسط سیامک  | 

روایت مضحکی از یک ماجرای عاشقانه

- نوشابه مي خوري؟

- نه اقا نمي خورم

- پس چي مي خوري؟

- پفک، لواشک، بستني، شوکلات

- خوش به حال پفک

خوش به حال لواشک

خوش به حال بستني

بد به حال شوکلات

-  چرا؟

 چون آخر از همه مي خوريش

اون موقع ديگه سيري. ديگه بهت نمي چشبه

- همه رو که با هم نمي خورم

نه. الان دارم سيب مي خورم

- خوش به حال اون سيب و کرم کوچولوي توش

- خورده شدن خوشحالي نداره

 سيب من هم کرم نداره

- پس کرم از درخته

شايد يک درخت... ( حتم دارم توي دلت الان مي‌گي: گلابي. اما من اينو نخواهم گفت.من مي‌گم سيب. چون کرم مال درخت سيبه که سم پاشيش نکردن و تو داري سيبش رو مي خوري) بدون اينکه فکر کني که با بي خيالي داري حاصل يک عمر رو گاز مي‌زني.

- دو پهلو حرف نزن.

- هر چي که فکر مي کني بگو.

- صداي گاز خوردن يک تکه سيب زير دندون هات صداي گاز خوردن سيب نيست. صداي قار و قور شکم منه که به تو که داري سيب گاز مي زني حسودي مي کنه. به درختي که سيب مي خوره. لواشک مي خوره. بستني مي خوره. و من چيزي ندارم که بخورم. و من وقت اينو که چيزي بخورم و بخورم ندارم. و من امروز حسابي از خودم خسته‌ام. و الان اگر بودي و روبروي من نشسته بودي؛ مي ديدي که دو تا نقطه سفيد وسط سياهي چشمام داره  ول ول مي‌زنه. اما نيستي. اما نمي بيني. تو فقط اينجا نشستي و داري سيب گاز مي زني. و اصلا فکر نمي کني به اينکه اوني رو که داري گاز مي زني سيب نيست. حاصل يک عمره. و اينکه من خسته‌ام. و از فردا مي ترسم. از اينکه روزها اروم اروم دارند مي گذزند.

- من هر چيزي که فکر کنم مي گم. چرا اينجوري هستي؟ سيبم رو کوفتم کردي. مي گم درست حرف بزن.

- و دارم به شروع يک پوست انداختن اجباري نزديک مي‌شم.

- چي مي شي؟ چرا حرفتو نمي گي؟ چرا اينجوري مي‌گي؟

- به بيرون اوردن يک کسوت قديمي

- چرا حرف نمي زني؟ دلت نمي خواد مثل ادم حرف بزني؟

- و پوشيدن يک لباس نو اما گل و گشاد که اصلا قواره تنم نيست. اما بايد بپوشم. اما من از لباس پوشيدن خسته شده‌ام. از اينکه هميشه بايد خودم رو بپوشونم.

- ببخشيد ها؛ معذرت مي خوام اينو مي‌گم، ام....چه مرگته؟

- هيچ چي.

- پس چي مي‌گي؟

- مشکلم اينجاست که هيچ مرگم نيست. يعني هست اما کسي نمي‌بينه. کسي نمي‌دونه. نمي گذارم کسي بدونه.

- چيه؟

- فقط اينجاست که مي تونم مويه کنم.

- چرا؟ خوب، مويه کن.

- تو تنهايي خودم؛روبروي تو.

- اما بگو چرا؟ خوب چته؟

- من از راهي که امده‌ام پشيمانم. اما بقيه دارند حسرتشو مي خورند.

- کدوم راه؟

- و اين آزارم مي ده. اين مسير زندگي. من زود بزرگ شدم.

- منظورت اينه که از ايني که الان هستي ناراحتي؟

- يعني بزرگ نشدم. اما فرصت کودکي رو از دست دادم.

- خوب حالا کاريش نمي‌شه کرد

- من هيچ وقت روي خر 5 توماني ننشستم. کودکستان نرفتم. دست توي دماغم نکردم.

-ااااااااااا؛ چرا؟ نرفتي؟ چرا؟ زنداني بودي مگه؟

- توي دبيرستان دوست دختر نداشتم.

 - من هم اون موقع دوست پسر نداشتم.

- هيچ وقت از خودم سبک بازي در نياوردم. هيچ شيشه اي رو نشکستم.

- چرا؟ نمي توني؟ فکر کنم دست و پات رو مي بستند و فقط بزرگ مي شدي.

- هيچ وقت براي کسي نمردم.

- من هم براي کسي نمردم خوب.

- کودي که پاي من ريختند خيلي قوي بود. سمي که به تنم زدند خيلي قوي بود. همه شب‌پره ها و کرم‌ها رو کشت. اما حاصلش چي بود؛ يک حجم ميوه سالم اما بي مزه، و شايد هم سمي.

- مي‌شه مثل ادم بگي مامان و بابات چه کارت کردند؟

- نه؛ دلم مي خواد مثل اسب بگم. مي خوام شيهه بکشم. يعني دارم شيهه مي کشم اما تو نمي فهمي.

- اسب قشنگه. شيهه هم قشنگه.

- http://svt.se/hogafflahage/hogafflaHage_site/Kor/hestekor.html

- بلنگوت رو روشن کن. مي توني صداي اين اسب‌ها رو در بياري. مي توني يک کنسرت راه بندازي.

- چه خوشگله! مرسي.

- منم مي خوام يکي از اينها باشم.

- واي، چقدر قشنگه. تو کدوم اسب هستي؟ من مي خوام اون سفيده باشم.

- تو مگه اسبي؟! چايي نخورده با من پسرخاله شدي؟

- دلم خواست يک کدوم از اينها باشم. تو چه کار داري.

- من اوني هستم که فرق وسط باز کرده.

- اولي؟

- اولي از وسط؛ يا کنار؟

- کنار.

- اما در مورد نوشته هات... شايد بهتر باشه حرفي در موردش نزنم. فقط همينو بگم که خوندنش دلم رو حسابي گرم کرد. خيلي برام شيرينه که در يک خاطره مشترک بتونم احساس طرف مقابلم رو بدونم يا حس کنم. اگرچه يک هفته ديرتر.

- اره. مي‌دونم. براي همين برات فرستادمش. ولي همون موقع نوشتم.

- لطف بزرگي در حقم کردي. نمي خوام ابعادش رو برات توصيف کنم. فقط بدون خيلي بزرگ بود؛ هم اون روز اومدنت، هم اينو نوشتنت.

- داري مسخره مي کني؟

- نه، باور کن مسخره نمي کنم. من عادت به تعارف و اين جور چيزها ندارم.

:-o

- نوشابه مي خوري؟

- نه، نمي خروم.

- اين دهن بزرگت جون مي ده براي اينکه توش نوشابه بريزي.

بشي اين شکلي:  بعد بشي اين شکلي: بعد بشي اين شکلي:

- تو يک بار تونستي منو به گريه بندازي.

- hc hov il hdk a;gd. ,rjd ;i pshfd khcj, ;adnl

- چي؟

- وقتي حسابي نازتو کشيدم اين شکلي مي‌شي:

- من که ناز نکردم که تو نازمو بکشي.

- سيبتو تموم کردي؟ تمامش کن. فراموش نکن که اون سيب، سيب نيست؛ حاصل عمر يک درخته.

- حالم از درخت به هم مي خوره.

- خوشحالم که اگه نمي تونم ديگه گريت بندازم مي تونم حالتو از تکرار و تکرار و تکرار يک چيز به هم بزنم.

- ترجيح مي‌دم جواب ندم؛ چون تو ادم ترسويي هستي.

- هر چي تو بگي. کم کم من برم. داري کم‌کم بد مي‌شي.

مي ترسي حرفتو بزني. تو مي ترسي به من بگي که منو دوست داري.

 

 

 

 

Iinvisible to Everyon...

 

 

 

Philoir is typing a message…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 23:52  توسط سیامک  |