تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

تسلیت به وحید و عالیه، که این روزها بابت از دست دادن بزرگ ترین تکیه گاه زندگی شان غرق در اندوهی عظیم اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:41  توسط سیامک  | 

هوا را از من بگیر؛ اتاقم را نه!

بشکن زنان برای خودم روزگار می گذراندم، که امسال شیعیان خانه تکانی عید ندارند . طبیعتا ما هم در صف اول این تصمیم ملی مذهبی. و زبان درازی می کردم به تمام دوستانی که مانند چهارپا طناب به گردن می گرفتند تا خانه شان را با هر ضرب و زوری که هست تکان بدهند. تا دیروز که زمزمه هایی شنیدم مبنی بر اینکه بعد از رفتن و نیامدن من از سربازی، سرنوشت اتاقم چه خواهد شد و این پیشنهاد محترمانه که حالا که تشریف می برید سربازی و دست کم تا دو سال این طرف ها پیدایتان نمی شود، اگر صلاح می دانید از اتاق استفاده بهینه تری بکنیم، که لاجرم قبول کردم. اما همچنان خانه تکانی نخورد و همه در آرامش و صفا به زندگی بدون خانه تکانی خود ادامه دادند.

 

امروز اما در همان وقفه کوتاهی که در خانه بودنم اتفاق افتاد، دوستان دست به کار شدند و تا آمدم و به خودم بجنبم دیدم که نصف اتاق از حجم تخت و میز و صندلی خالی شده.

: بابا من که هنوز نرفته ام سربازی! هستم!

بهانه البته خانه تکانی بود، اما قبول کنید که حین انجام فعل مستحب خانه تکانی بعید نیست این فکر به ذهن خطور کند: حالا که قرار است همه چیز را بیرون ببریم و بتکانیم، کمی هم در سند مالکیت اتاق دست ببریم که یک ماه دیگر دوباره کاری نشود!

 

مدتی طول کشید تا اعاده مالکیت کنم و همه را مجاب، که یک ماه دیگر هم به من مهلت بدهید و حالا که می خواهید یک ماه دیگر مهلت بدهید، خانه تکانی و گردگیری اتاق را هم بگذارید برای یک ماه دیگر و اجازه بدهید ما به همین منوال و سر و شکل، یک ماه دیگر هم در همین اتاق گرد گرفته ای که به طویله شبیه است، سر کنیم.

آب رفته خیلی زود به جوی بازگشت، اما این تحولات بهانه شد که بنشینم بالای سر داشته هایم در اتاق که بیشترشان کاغذی است و یادگار روزنامه درآوردن و جشنواره بازی ایام شباب، و چند کیلویی از کاغذها و روزنامه ها و تعلقاتی که حالا داشتنشان بی مورد به نظر می رسد را بیرون بریزم.

اما جای شما خالی، حالی کردم از تجدید خاطرات سالهای نه چندان دور و گرد گیری داشته های خاک گرفته ذهنی ام.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12:23  توسط سیامک  | 

چرا پیرزن ها باید از تاکسی خالی بترسند؟!

یعنی نگران باشیم که پرونده ایران به شورای امنیت رفت؟ مگر این قلچماق ها با ما چه می توانند بکنند؟ فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفتد. نهایت کار تحریم است و گرانی، که ما همین الان توسط خودی ها در انحصار و تحریم هستیم و گرانی هم که تا ایران هست، سایه اش برای سر کشور گسترده.

به شخصه ککم از تحریم و شاخ و شانه کشیدن دیگران نمی گزد؛ که هیچ، از اینکه این موضوع بهانه ای شده که چرخ اس ام اس بازی ما گرم شود، خیلی هم خوشحالم. اما ته دلم راضی نیستم از راهی که میرویم. انرژی هستی ای و بمب هسته ای و هر فراورده دیگری حق مسلم ما هست، اما نه به هر قیمتی. فکر میکنم بیشتر از آنکه نگران نساختن بمب و دست نیابی به این انرژی و هدر رفتن کرور کرور سرمایه ملت که صرف این کارها شد، باشیم، افتاده ایم روی دور باطل لجبازی و می ترسیم اگر از موضع خودمان کوتاه بیاییم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:43  توسط سیامک  | 

پیشخدمت تا نوروز

بازار ما هم به نسبت خودمان گرم شده، الحمد ا... . تک و توک مشتری های ماه های پیش ما هم تبدیل شده اند به یک دو جین آدم خجسته دل که دم عیدی هوس نو کردن و ردیف کردن دندان ها به سرشان زده. ما هم دلمان خوش است به پولی که این ماه بیشتر می ماسد، تا بزنیم به زخم هایی که از ماه های قبل لایشان باز مانده.

اسفند ماه برای من ماه آخر کاری هم هست، عید که بیاید، دو هفته تعطیلی داریم و بعد دو هفته بی رونق و بی مشتری تا رسیدن اردیبهشت ماه که دیگر مشهد نیستم. با موهای از ته تراشیده، دارم توی پادگان کلاغ پر می روم و فحش های رکیک می شنوم که: آش خورها، به چپ چپ! هر چه موعد رفتن را به تاخیر انداختم، و هر بار به بهانه ای، باز هم روز رفتن من هم رسید.

ماه که به آخر برسد، من هم جول و پلاسم را باید جمع کرده باشم و روزها را بشمارم تا رسیدن اردیبهشت ماه و بسته شدن پرونده زندگی ام در دوران پیش از خدمت. بعد مثل یک سیب به هوا پرتاب میشوم و چرخ میخورم و چرخ میخورم تا اینکه یک گوشه از این سزمین درندشت به زمین بیایم و دو سال از زندگی ام را در آنجا سر کنم تا بعدها چه پیش آید.

  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 22:1  توسط سیامک  | 

دیگران نکاشتند، ما نخوردیم. ما نکاریم، دیگران نخورند!

در جزیره کیش که پا از هواپیما بیرون گذاشتم، حتی پیش از آنکه هوای شرجی جزیره مرا در جا میخکوب کند، از سطح زندگی و رفاه در جزیره به شگفت آمدم. اینکه به فاصله چند کیلومتر از خاک به هم پیوسته ایران و در جزیره ای که او هم متعلق به ایران است، می توان نوع دیگری از زندگی را تجربه کرد که در آن رفاه و آسایش رکن اول زندگی شهروندانش ( و به قول خودشان: کیشوندان) است.

در حالیکه تجربه رانندگی کوتاه مدت با یک ماشین مثلا آخرین سیستم (و نه الزاما داشتن آن) جزو آمال بسیاری از کودکان و نوجوانان و جوانان این طرف خلیج است، در جزیره کیش به سادگی اراده خرید یک بستنی، می توان صاحب یک تویوتای 2006 شد و حتی با آن مسافر کشی کرد!

 

فکر می کنم صبر خیلی از ما در برابر فشار اقتصادی و زحمت زندگی مان حاصل از این است که تجربه بهتر زیستن را نداشته ایم و حتی به مخیله مان هم نمی گند که می توان بهتر و راحت تر و شیرین تر نیز زندگی کرد. ما را عادت داده اند و عادت کرده ایم که همیشه نگاهمان به آینده باشد، همیشه تلاشمان برای ساختن فردای بهتر باشد و تلاش برای فراهم آوردن شرایط بهتر زندگی برای آیندگان، ما ناخودآگاه و در محضر دادگاه خودمان محکوم شده ایم به اینکه تحمل کنیم و تلاش برای رفاه و آسایش فرزندان؛ همچنان که در طبیعت و مزاجمان نیز این نکته موکد شده که این یک وظیفه است.

 

اما مگر ما بیشتر از یک بار حق زندگی کردن داریم؟ چرا باید اینگونه به خاطر دیگران از جان مایه بگذاریم و فداکاری کنیم؟ مگر دیگران کاشتند که ما بخوریم، که ما بکاریم که دیگران بخورند؟

 

برای من مهم نیست که سرازیر شدن کالاهای خارجی به مرزهای ایران اقتصاد آن را زیر و رو می کند، برای من مهم نیست که با پیوستن به سازمان تجارت جهانی چه بر سر کارخانه های دولتی ما خواهد آمد، برای من مهم نیست که با آزاد شدن واردات کالا کاسبی برخی آقازاده ها کساد می شود، من می خواهم سهم خودم را از نفت داشته باشم و با یک شصت میلیونیوم از درآمد نفتی ایران که سهم من است در رفاه زندگی کنم، بی خیال از اینکه آیا چیزی برای فرزندانم باقی خواهد ماند و سرونوشت آنها روی ویرانه حاصل مفت خوری و نفت خوری چه خواهد بود و حاضر نیستم به خاطر آسوده زیستن آیندگان سرزمینم در قحطی و فشار و زحمت زندگی کنم.

 

فرصت زندگی در جزیره کیش بیشتر از سه روز برای من مهیا نبود. در این سه روز هرچه توانستم کردم تا همه چیز را بخورم و بشکنم و مستهلک کنم تا چیزی که من به خاطرش هزینه کرده ام، در همان مدت سه روزه تمام شود و چیزی برای آنهایی که پس از من به آن محیط پا می گذارند، باقی نماند.

به قول یکی از رفقا همه چیز را حلال کردیم. ما ماشینی که کرایه کردیم از روی تمام دست اندازها با تمام سرعت رد شدیم و آن را به جدول کوبیدیم و حتی در مقاطعی صخره نوردی کردیم، و تمام دویست کیلومتری را که در آن یک روز حق رانندگی داشتیم را راندیم. صبحانه هتلی را شبی سی و پنج هزار توام نبرایمان آب می خورد تا ته خوردیم؛ آنچنان که جایی برای سایر وعده های غذایی مان باقی نماند. ماشین واکسی هتل را ، که بین خودمان به آن لوله بخاری می گفتیم، در هر رفت و آمدی که شاید از پنجاه بالق شود، به کار واداشتیم تا همه ابعاد کفشمان را برق بیندازد و ...

 

برای خوب زیستن باید هزینه پرداخت، من ترجیح می دهم این هزینه را نه از جیب و جان خودم، که از حق و سهمی که از منابع و ثروت های ملی دارم بپردازم.

 

کاش کسانی که پای دیگ نشسته اند حق سیر خوردن را برای دورماندگان از دیگ نیز قایل بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:58  توسط سیامک  |