تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

داستانی در یک ثانیه

هنگ به راه افتاده بود که سرباز پ فریاد زد:

- ایست! چهارچرخه تان را متوقف کنید، من پیاده می شوم

و هنگ متوقف شده بود و دادگاه نظامی...

به پاس رشادت و شایستگی، حکم سرباز پ پیاده شدن از اتوبوس هستی است. در هر صورت، حکم سریعا اجرا شود. / دادگاه نظامی

 

این چند روزه وقت وبگردی ام را، اگر داشته باشم، به خواندن وبلاگ هایی می گذرانم که سربازها می نویسند یا از سربازی می نویسند. نمونه اش این دو وبلاگ است که زاویه ای از زندگی را به رویتان باز می کند که شاید تا به حال تجربه نکرده اید.

خاطرات یک افسر وظیفه

افسر وظیفه

دوستان هم که لطف می کنند و از هر طریقی که شده ما را مشمول لطف خود می کنند؛ حتی با فرستادن اس ام اس هایی با مضمون سربازی. یک نمونه اش را در حالی که رویم را به سمت دیوار گرفته ام بازگو می کنم: از یک مرد می پرسند نظرت در مورد دوره سربازی چیه؟ میگه: از چهل سال پریودی که بهتره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:37  توسط سیامک  | 

حلالیت

دارم ساک و زنبیلمو جمع می کنم که برم سربازی. شمارش معکوس چند روزی هست که شروع شده. دیگه وقت اون رسیده که موهایی رو که پنج ماه است کوتاه نکرده ام( از روزی که دفترچه آماده به خدمتم را پست کردم) و حالا تا بالای لبم می رسد از ته بتراشم. قصد دارم اگر دست داد برای موعد تراشیدن موهایم یک ضیافت راه بندازم. همه رفقا را دعوت کنم تا شاهد پشم چینی گوسفندی باشند که قرار است دو سال تمام توسط سیستم نظامی کشور دوشیده شود. همه را دعوت می کنم تا بیایند و بر باد رفتن حجم انبوهی از امید و آرزو را ببینند٬ در ظاهر به رویم ابلخند بزنند و مضحکه ام کنند٬ و در دل به حال و سرنوشتم افسوس بخورند. دارم می رم سربازیِ٬تا همه برنامه هایی را که می توانستم برای آینده ام طرح کنم به فراموشی بسپارم و بمانم در انتظار تقدیر که با من چه خواهد کرد. دارم می رم سربازی٬ کسی کاری چیزی نداره؟

پ.ن: لطفا تو راهی فراموش نشده.

پ.ن۲: ی ماچ بده دمت گرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 23:53  توسط سیامک  | 

شیعیان عید امسال فقط ویژه نامه می خوانند

 1- عید که نداریم امسال هم. باب دید و بازدیدهای زورکی را هم که چند سالی هست که بسته ایم. نصف فامیل را هم که تحریم کرده ایم. پس می مانیم خودمان و خودمان و چند تا آشنا و فامیل که دیددنشان بستگی به امدن یا نیامدن عید ندارد و جزء عادات همیشگی است. در نتیجه عید تبدیل می شود به یک دوره ملال آور که تنها با هوس پرداختن به دغدغه های شخصی و روزنامه و کتاب و اینترنت می گذرد. اما فقط دغدغه و نه انجام!

 

2- کرم خرید ویژه نامه روزنامه ها از زمان جام جهانی 94 به تنم افتاد. شماره ویژه روزنامه همشهری برای جام جهانی که به طور اتفاقی به دستم افتاد حسابی به دهانم مزه کرد؛ انبوهی از صفحات، عکس های رنگی، مطالب جذاب، همه و همه باعث شد تا از همان سال مشتری پا به جفت ویژه نامه ها باشم. ویژه نامه بازی های آسیایی، المپیک، بازی های غرب آسیا و ... تا چند سال پیش که روزنامه های دوم خردادی به صرافت انتشار شماره ویژه نوروز افتادند، که اوایل اگرچه تا حدی نچسب بود اما باز هم لذت همیشگی خرید یک حجم انبوه از روزنامه را با یک قیمت نازل داشت. امسال هم مثل هر سال چند کیلو روزنامه را طی سه روز شکار کردم.

112 صفحه جام جم، 216 صفحه شرق، 120 صفحه اعتماد ملی، 32 صفحه سلامت. اگرچه خود هم خوب می دانم که یک درصد این صفحات را نخواهم خواند، اما باز هم خریدن جنسی که در روز انتشارش نایاب است و تورق صفحات رنگی با تیترهای جذاب و مطالب هوس انگیز، لذت همیشگی خودش را برایم دارد. طوری که اگرچه حتم بدانم لابلای روزهای تعطیلی چیزی از آنها را نخواهم خواند، همچنان در شعف خرید آنها، هر ساله له له خواهم زد.

 

3- مثل سال قبل خداوند یک اکانت چند ساعته مفت عنایت کرده تا روزهای تعطیل را به اشغالی کامپیوتر و خط تلفن بگذرانم. اگرچه حتم می دانم چیز دندان گیری در این صفحات مجازی نصیبم نخواهد شد، باز هم لذت کلیک کردن و پرسه زدن و فضولی در داشته های نوشته های دیگران و صفحات اورکات رهایم نمی کند. فقط من باب بالا بردن راندمان به این صرافت افتاده ام که چند تا تخم مرغ هم زیرم بگدارم تا مگر با جوجه شدن آنها در پایان تعطیلات احساس خسران نکنم!

 

4- کتاب، کتاب، کتاب. دریغ و دریغ از اینکه فاصله من و میز کامپیوترم تا کتابخانه اتاقم بیشتر از دراز کردن یک دست نیست و هیچ میلی برای باز کردن کتابی و خواندن صفحه ای ندارم. سال 84 م نیز مانند سال پیشترش، بدون خواندن حتی یک صفحه کتاب غیر درسی گذشت. نوش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 13:25  توسط سیامک  |