تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

دوباره من

بدی این کیبورد تینه که روی کلیدهاش برچسب فارسی نداره و این بهانه خوبی است برای پست کرذن بدون نوشتن!


 

اصلا بادم رفته بود که پوشیدن شلوار راسته میتواند اینقدر لذت بخش باشد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط سیامک  | 

2 ساعت فرصت برای زندگی

اینجا کرمانشاه است. سر ظهر. بعد از هشت روز و به مدد یک کلک قدیمی از پادگان بیرون زدم. چون دیگر تاب ماندن نداشتم. باید بیرون می زدم. حتی در حد ۲ ساعت. حتی اگر به اندازه یافتن یک کافی نت و چک کردن وبلاگ خودم و رفقا وثت داشته باشم. خیلی محکم جلوی فرمانده گردانمان رفتم و با یک دروغ دم دست تقاضای ۲ ساعت مرخصی کردم. فرمانده در حالی که میدانم دروغ را درون چشمانم به روشنی میدید دفترچه مرخصی ام را خواست و خیلی راحت آن را امضا کرد و گفت به سلامت.

این جمعه را در حالی که از ظهر روز پیشش کاری در پادگان نداشتیم به ما مرخصی ندادند. فقط بخ جرم اینکه سربازیم و دوران آموزشی را می گذرانیم و در دوران آموزشی سربلز باید ضد حال بخورد تا سرباز شود. تا وقتی که در پادگان نباشید و هشت روز رنگ آدم ها را بدون اونیفورم و زن ها را و ماشین ها را و ساختمان ها را و زندگی را ندیده باشید درک نمیکنید معنای آزادی را و نیاز یک سرباز نگون بخت را به تنها ۲ ساعت مرخصی. دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده است. دلم برای زیر کولر نشستن و شستن دست و صورت با آب گرم و گوش کردن موسیقی و گشت و گذار در وبلاگ دوستانم و خوردن غدایی که بتوان آن را جوید و فرو داد و لذت برد. هر کدام از اینها برای من در تمام این دو هقته که از خدمتم گذشته است حکم یک آرزوی دست نیافتنی را داشت. اما فکر نمی کنم دو ساعت فرصت کافی و مناسبی برای برآوردن تمام این آرزوها باشد.

اگر به سینما رفتید یا در خانه یک فیلم خوب دیدید٬ اگر توانستید آدامس بجوید یا در خیابان با ماشان پدرتان ویراژ بدهید٬ اگر روزنامه خریدید یا اخباز تلویزیون را شنیدید٬ من را فراموش نکنید و از طرف من هم نایب الزیاره باشید.

هر چه در پادگان امکانات رفاهی و مقدمات فراهم آوردن لذایذ اولیه نیست٬ وقت خالی هست برای خواندن و نوشتن. بعد از نزدیک به سال فرصتی یافته ام تا مثل یک اسب کتاب بخوانم و چیزی حدود ۱۴۰ صفحه خاطره بنویسم. البته جای ما بد نیست. نه به ما سخت میگیرند و نه لازه است که به خودمان فشار بیاوریم و از جان مایه بگذاریم. تنها از بسیاری امکانات محرومیم و این به خودی خود بد هم نیست. دست کم موجب می شود از ۳ هفته دیگر قدر تمام چیزهایی را که پیرامونم هست و نمیبینم و بودن و داشتنشان را بدیهی میدانم را بیشتر بدانم.

پ.ن: همین امروز هم وقت خراب شدن موبایلم بود؟ وقتی که می توانستم یک شکم سیر با هر کسی که بخواهم صحبت کنم؟

روایت تصویری از مراسم روز پشم چینی من در وبلاگ اسکیزوفرنی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:49  توسط سیامک  | 

روزای روشن خداحافظ!

چه احساس عجیبی است مو نداشتن. دیروز طبق همان وعده ای که داده بودم جمعیتی از گرگ های رفیق نما را دعوت کردم تا ژیش از رفتنم آش پیش پایم را بخورند و حظی ببرند از سر دادن قیچی و ماشین اسلاح روی کله من. و عجیب اینکه حتی یک نفر از آن جمعیت از این کار دریغ نکرد. آخرین باری که موهایم را ماشین کردم چیزی حدود ۸ سال پیش بود و حق دارم اگر الان از نبودم حجم انبوه موهایی که ۶ ماه صرف جمع کردنشان کردم احساس غریبی کنم.

روی سرم که دست می کشم گویی قرار مشغول سنباده کشیدن کف دستانم هستم. ...

فعلا وقت نوشتن ندارم. کمتر از نیم ساعت به حرکت قطاری که مرا به سمت یک زندگی دیگر خواهد برد باقی نمانده. نوشتن بماند برای بعد. شاید در نیم روزهای مرخصی.

راستی دلتان به حالم نسوزد. کرمانشاه را تا بحال ندیده ام. دو ماهی می روم سفر زود بر می گردم. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:3  توسط سیامک  |