تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

داستان یک شهر

تهران و حوالی تهران. تقدیر این است که نصف روز دو سال از عمرم را در اینجا بگذرانم. بی آنکه احساس خوشایندی از گذران اینگونه روزها داشته باشم. جایی که ما هستیم هیچ امکانی برای انجام آنچه وظیفه من است وجود ندارد. من تنها می توانم برای آنها که با درد یا ناراحتی به درمانگاه مراجعه می کنند و زیر دست من مینشینند٬ دعا بخوانم!

وقتی که در محیط پادگان نباشم به یک کاروانسرا پناه برده ام. این کاروانسرا خانه مجردی شاسکول و رود راوی است. این خانه پناهگاه تمامی سرگشتگان از مشهد به تهران امده ای است که ممکن است کوچکترین آشنایی با یکی از آنها یا رفقایشان داشته باشند. درب این دیر به واسطه سخاوت ساکنانش به روی همگان باز است. هر کسی به این کاروانسرا پا می گذارد٬ شکمی سیری ناپذیر برای میزبان سوغات می آورد که تا پر شدنش پا از این خانه بیرون نمی گذارد و این پر شدن گاه تا چند روز به طول می انجامد.

ویژگی خاص این خانه حجم غیر قابل باور جاذبه زمین در محیط آن است٬ که هر جسمی که در حریم آن به زمین گذاشته شد٬ به کف اتاق ها می چسبد و دیگر از آن جدا نمی شود و همان طور در کف اتاق باقی می ماند مگر اینکه در گذر ایام توسط تابش خورشید یا مورچه ها تجزیه شود! مثل سوسکی که دو هفته پیش که به این خانه پا گذاشتم نیمی از احشا و اندامش باقی بود و باقی اندام را میشد در امتداد رد سیاه مورچه هایی که تا عمق دیوار امتداد می یافت جست و جو کرد. و این بار که دوباره به کاروانسرا پا گذاشتم٬ جز قمستی از یک پای سوسک و چند مورچه که در ان حوالی در حال پرسه بودند٬ چیز دیگری به چشم نمی آمد.

بر مبنای همین جاذبه است که شاسکول وقتی پا به خانه می گذارد کفش را در آستانه در٬ کیف را بعد از گذر از راهرو٬ پیراهن را روی میز نهار خوری و شلوار را روی فرش اتاق رها می کند تا فردا همان مسیر را٬ و این بار به عکس٬  طی کند و تمامی آنچه را به روی زمین رها کرده دست بگیرد یا تن کند. در این میان شاهکار خلقت از پا درآوردن شلوار است که با شل کردن کمربند و رها کردن ناگهانی و پایین سریدن پاچه های شلوار به روی زمین انجام می شود٬ به صورتی که فردا صبح با پا گذاشتن درون پاچه ها و بالا کشاندن پاچه ها قابل پوشیدن باشد!  

این خانه و ساکنان آن البته کرامات بسیار دیگری هم دارند که بد نیست از زبان خودشان در مورد آنها بشنوید.

پ.ن: راستی اگر از این رفیق من هم حمایت کنید تا انگیزه نوشتن در او باقی بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:2  توسط سیامک  | 

و سیب بر زمین افتاد

اون سیبی که حدود یک سال تمام در هوا بود و چرخ می خورد و پایین نمی آمد و معلوم نبود که اگر پایین بیاید٬ با کدام رو به زمین می خورد٬ پایین آمد. اون جایی که پایین آمد بیابانی در حوالی تهران است. یک بیابان خشک٬ با انبوهی از کانکس های زهوار در رفته و زمین های خاکی که تازگی ها جدول کشی شده اند و شاید اگر عنایتی باشد به یمن قدم من آسفالت شود٬ به همین زودی ها. یکی دو ساختمان سنگی برج مانند هم البته سر از خاک بیرون کشیده اند که هنوز گرد و خاک ساخت و ساز روی در و دیوارش هست و البته رد انگشتان سربازان بی جیره و مواجبی که زیر سایه پر هیبت نظام مجبور به آجر روی اجر گذاشتن و بالا بردن دیوارها شده اند. انبوهی از سربازها هم هستند که روی شانه هر یک یک یا دو هلال یا خط شکسته نشسته٬ و بیهوده و از سر اجبار می پلکند در آن حوالی تا دین دو ساله شان را به نظام به جا بیاورند.

آن چرخشی که دو سال در جان سیب افتاده بود٬ تقدیر من بود. ان سیبی که دو سال و اندی در میان و زمین چرخ می خورد من بودم.

۲- پنج شنبه٬ روز اول ورودم به پادگان بود. همان دم ورود٬ سربازی با شلیک یک گلوله به سمت پایش٬ خودزنی کرده بود. وقت خروج گواهی نامه ام را در دژبانی جا گذاشتم. در برگشت خبر گه مال شدن تقسیم دوستان دیگرم رسید و پشت سرش خبر سرقت ضبط ماشین یکی از همان جماعت. یکی دو ساعت بعد هم با یکی از رفقا روبرو شدم که بابت گم کردن کیف پولش در کال احتزار بود. مطمئن نیستم اگر روز پنج شنبه همچنان امتداد می یافت نحوست قدم من مشمول حال چند تن دیگر جز خودم می شد.

پ.ن: خدایا من فقط یک معجزه کوچیک ازت خواسته بودم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:7  توسط سیامک  | 

روز نو...سلام سلام

چیزی حدود شش هفته پیش پشت همین میز و روبروی همین کیبورد، آخرین جملات پیش از رفتنم را تایپ می کردم. وقت چندانی نداشتم، کار جمع و جور کردن اسباب سفرم، مثل همیشه، به دقایق نود کشیده بود و تنها فرصت داشتم که یکی دو جمله حزن انگیز بنویسم و بروم. حالا اما دوباره اینجایم. پشت همین میز و روبروی همین کیبورد. شش هفته گذشته است و من تجربه یکی از خاطره انگیز ترین و متفاوت ترین مقاطع زندگی ام را به پایان رسانده ام. با یک دو جین خاطره و گفتنی و چند دوستی تازه که امیدوارم دوامشان بیشتر از این یک ماهه آموزشی باشد.

در طول سفر 24 ساعته ام با اتوبوس مدام در فکر رسیدن بودم، اگرچه هر چه پیش می آمدیم جاده بیشتر کش می آمد و مقصد دست نیافتنی تر از پیش می نمود، و هر چه بلا بود بر سر من و همسفرانم آمد تا شاید در جریان رسیدن خللی رخ دهد، که داد، اما دوامی نیافت و گذشت. اما چیزی که خوشحالم کرد این بود که هیچ کس منتظر من نبود. بی سر و صدا آمده بودم و هیچ کس از تاریخ آمدن و رسیدنم خبر نداشت. می خواستم شهر را مانند تمام روزهایی ببینم که اینجا نبودم، جریان زندگی را بدون بودن من. و جالب بود برایم که انگار به هیچ کجای این شهر تعلق ندارم و نداشته ام. مردم می آمدند و اتومبیل ها می رفتند و انگار هیچ وقت، هیچ جایی از این شهر متعلق به من نبوده است . جای من مانند چاله ای که روی ماسه های ساحل بکنی و با اولین موج پر شده باشد، بی آنکه ردی از خود باقی بگذارد در جریان چرخش و گذار جریان زندگی پر شده بود و محو شده بود.

امروز که فرصت چندانی دست نداد، شب آمد و زمان گذشت و روز به آخر رسید. جای احتمالی آخرین قدم هایم را باید از فردا جست و جو کنم، در تنها جایی که احتمال می دهم هنوز ردی از بودن من را به خاطر داشته باشد. خاطره دوستانم تنها جایی است که حس می کنم هنوز قسمتی از آن را در تملک خود دارم. از فردا باید به سهم خودم در ذهن آنها سری بزنم و خودم را در یاد آنها جست و جو کنم. کاش هنوز ردی از من در آنجا باقی باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 23:49  توسط سیامک  |