چپ دست
مچ دست راست را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيشتر با تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس را طلب كرده بودند. اما تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد، چند دقيقهاي گذشت تا خود بنده خدا با يك پيكان خودش را به بهداري رساند. هر كس كه او را ميديد نگاهش ميرفت به سمت چهره مضطربش، و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود. اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي كه تكهاي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي خورد؛ و نه چهرهاي كه دانههاي عرق روي آن نشسته بود و چشمهايي كه داشت از حدقه بيرون ميزد. دست را كه از روي مچ برداشت با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي بالاتر از مچ ختم ميشود، و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار مي خواهد يقيه بنده خدا را بگيرد فرياد كشيد: دستت كو؟ بقيه دستت كو؟ انگار او عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دسستش از مچ جدا شده و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمانها يكي پس از ديگري صادر ميشد: رگ بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... ترامادول، زود يكي تزريق كنيد... دستت كو؟ بقيه دستت كو؟
دست از بالاي مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت باقي مانده باشد، از ساعد آويزان بود. پسر بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج ميزد و انگار از بريدن انگشتش مضطرب باشد فقط زوزه ميكشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم گفتندش بالاي سر چرخگوشت بوده. مشغول چرخ كردن سبزي نهار فردا. دستكش درون دست چپ و رپوش چرك ابياش نيز مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خونريزي چنداني نداشت. اگرچه بيست و پنج سانتيمتر از دستش چرخ شده بود. اما نسج بههم پيچيده و آشو لاشي كه باقي مانده بود، رگها را بسته بود و جلوي خونريزي گرفته شده بود.
تنها اقدامي كه در اتاق اورژانس انجام شد اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه، كه تازه امروز اولين روز خدمتش در پادگان بود، و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي به او وصل كنند تا حجم از دست رفته خونش جبران شود. آمبولانس اما چند دقيقهاي لف لف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به نزديكترين بيمارستان، كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود، كه تا مهر و امضا شود چند دقيقهاي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد. بيمارستاني با عظمت غول چراغ جادو، يك جراح ناقابل هم نداشت تا به داد بنده خدا برسد. لاجرم او را نپذيرفتند تا آمبولانس ده دقيقهاي كنار خيابان معطل بماند تا دوباره برگه اعزامي براي بيمارستان بقيةالله صادر شود و راننده ديگري آن را به آمبولانس برساند تا جوان در حال احتضار داستان ما به بيمارستان خود سپاه در آنسوي شهر روانه شود.
آمبولانس را كه روانه كردند، رييس بهداري و سرهنگ مسئول آشپزخانه درون يك پيكان پريدند تا بروند سراغ چرخگوشت. خوش خيالانه انتظار داشتند قسمتي يا تمام دست بنده خدا را بتوانند از لاي تيغ چرخگوشت بيرون بكشند و براي پيوند. اما تنها چيزي كه در آشپزخانه انتظارشان را ميكشيد حجم انبوهي سبزي چرخشده اغشته به گوشت و استخوان بود.
فضاي غمبار بعد از خالي شدن بهداري را فراموش نمي كنم. فکر اینکه این جوان بنده خدا از این پس باید با دست چپ بنویسد تا ساعت ها با من بود. نيمي از نيروهاي بهداري راهي بيمارستان شده بودند و نيمي ديگر افتاده بودند دنبال دست جامانده از تن. من مانده بودم و دو سرباز بهت زده و خون نديده كه حتم دارم دل و رودههان بعد از تجربه چند دقيقه قبل به پيچش افتاده بود و لكه هاي خون روي موزاييكهاي كف بهداري كه انگار به تن آنها پيوند خورده بود و هر چه طي را روي آنها ميكشيدند پاك نميشد. اما زجرآورترين قسمت ماجرا كنجكاوي و سر زدنهاي پياپي سربازهاي پادگان بود كه براي سر درآوردن از ماجرا به داخل بهداري سرك مي كشيدند و تا چيزي نميشنيدند و خبري دستشان را نميگرفت دست بردار نبودند.