تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

چپ دست

مچ دست راست را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيش‌تر با تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس را طلب كرده بودند. اما تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد،  چند دقيقه‌اي گذشت تا خود بنده خدا با يك پيكان خودش را به بهداري رساند. هر كس كه او را مي‌ديد نگاهش مي‌رفت به سمت چهره مضطربش، و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود. اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي كه تكه‌اي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي خورد؛ و نه چهره‌اي كه دانه‌هاي عرق روي آن نشسته بود و چشم‌هايي كه داشت از حدقه بيرون مي‌زد. دست را كه از روي مچ برداشت با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي بالاتر از مچ ختم مي‌شود، و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار مي خواهد يقيه بنده خدا را بگيرد فرياد كشيد: دستت كو؟ بقيه دستت كو؟ انگار او عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دسستش از مچ جدا شده و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمان‌ها يكي پس از ديگري صادر مي‌شد: رگ بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... ترامادول، زود يكي تزريق كنيد... دستت كو؟ بقيه دستت كو؟

دست از بالاي مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت‌ باقي مانده باشد، از ساعد آويزان بود. پسر بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج مي‌زد و انگار از بريدن انگشتش مضطرب باشد فقط زوزه مي‌كشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم گفتندش بالاي سر چرخ‌گوشت بوده. مشغول چرخ كردن سبزي نهار فردا. دستكش درون دست چپ و رپوش چرك ابي‌اش نيز مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خون‌ريزي چنداني نداشت. اگرچه بيست و پنج سانتي‌متر از دستش چرخ شده بود. اما نسج به‌هم پيچيده و آش‌و لاشي كه باقي مانده بود، رگ‌ها را بسته بود و جلوي خون‌ريزي گرفته شده بود.

تنها اقدامي كه در اتاق اورژانس انجام شد اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه، كه تازه امروز اولين روز خدمتش در پادگان بود، و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي به او وصل كنند تا حجم از دست رفته خونش جبران شود. آمبولانس اما چند دقيقه‌اي لف لف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به نزديك‌ترين بيمارستان، كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود، كه تا مهر و امضا شود چند دقيقه‌اي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد. بيمارستاني با عظمت غول چراغ جادو، يك جراح ناقابل هم نداشت تا به داد بنده خدا برسد. لاجرم او را نپذيرفتند تا آمبولانس ده دقيقه‌اي كنار خيابان معطل بماند تا دوباره برگه اعزامي براي بيمارستان بقية‌الله صادر شود و راننده ديگري آن را به آمبولانس برساند تا جوان در حال احتضار داستان ما به بيمارستان خود سپاه در آن‌سوي شهر روانه شود.

آمبولانس را كه روانه كردند، رييس بهداري و سرهنگ مسئول آشپزخانه درون يك پيكان پريدند تا بروند سراغ چرخ‌گوشت. خوش خيالانه انتظار داشتند قسمتي يا تمام دست بنده خدا را بتوانند از لاي تيغ چرخ‌گوشت بيرون بكشند و براي پيوند. اما تنها چيزي كه در آشپزخانه انتظارشان را مي‌كشيد حجم انبوهي سبزي چرخ‌شده اغشته به گوشت و استخوان بود.

فضاي غم‌بار بعد از خالي شدن بهداري را فراموش نمي كنم. فکر اینکه این جوان بنده خدا از این پس باید با دست چپ بنویسد تا ساعت ها با من بود. نيمي از نيروهاي بهداري راهي بيمارستان شده بودند و نيمي ديگر افتاده بودند دنبال دست جامانده از تن. من مانده بودم و دو سرباز بهت زده و خون نديده كه حتم دارم دل و روده‌هان بعد از تجربه چند دقيقه قبل به پيچش افتاده بود و لكه هاي خون روي موزاييك‌هاي كف بهداري كه انگار به تن آنها پيوند خورده بود و هر چه طي را روي آنها مي‌كشيدند پاك نمي‌شد. اما زجر‌آورترين قسمت ماجرا كنجكاوي و سر زدن‌هاي پياپي سربازهاي پادگان بود كه براي سر درآوردن از ماجرا به داخل بهداري سرك مي كشيدند و تا چيزي نمي‌شنيدند و خبري دستشان را نمي‌گرفت دست بردار نبودند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:13  توسط سیامک  | 

خیلی دور- خیلی نزدیک

بعد از یک ماه و نیم نبودن دوباره در شهرم بودم. بی خیال حساب و کتاب و دخل و خرج و نداری آخر ماه شدم و دست گردم در جیب و شصت و نه هزار تومان ناقابل را در حلقوم شرکت هواپیمایی ایران ایر تور ریختم. تا عصر روز پنج شنبه کنار قبر احسان باشم. این دومین سالگرد رفتنش بود که نمی دانم طبق چه منطقی بر اساس سال و ماه قمری برگزارش کرده بودند. همه آمده بودند. همه البته جمعیت چندان زیادی نمی شدند. فقط فامیل های درجه اول را شامل می شدند و نه بیشتر. هضم این حقیقت برایم سخت بود که مرگ او هم دارد به یک حادثه تلخ اما دور دست تبدیل می شود.

دو سال پیش را هیچگاه فراموش نمی کنم .همین جا کنار من بود. آماده بود به دیدار من و از همین جا بود که بیرون رفت و در کام مرگ نشست. حضورش اما هیچ گاه از خاطرم بیرون نرفت. همیشه با من بوده، اگرچه هیچگاه نخواستم بودنش را با خودم، و خلع نبودنش را بر وجودم برای کسی اقرار کنم. مثل برادر بود برایم، برادر بزرگتری که کمتر از دو سال زودتر از من به این دنیا پا گذاشته بود و امروز، کمتر از دو سال است که از این دنیا رفته. یادش همیشه سبز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:57  توسط سیامک  | 

بخشي از تو در من مانده

نمي گويم کجايي که بخشي از تو در من مانده که در خلوت بيرون مي زند از کلمات بيرون مي زند و در همه جايم مي نشيند حال مهم نيست که تو در کجايي ومن در کجا مي بينم تو را يا نمي بينم تورا تا بگويم دير رسيدي يا نرسيدي از لحظه که خارج ميشوم معرفتي تازه مي وزد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:4  توسط سیامک  | 

تنهایی یک دونده دو استقامت

يكشنبه، 15 مرداد، 1385

دوروز ديگر به عنوان يک پزشک سوگند ميخورم و به ارزوی مادرم می رسم!!!قول می دهم بگويم چه احساسی پيدا می کنم.

آخرين پست وبلاگ 31 اسفند با اين جمله آغاز مي‌شود و تمام مي‌شود. الان كه دارم اين كلمات را مي‌نويسم ميثم درون سالن مراسم دانش‌آموختگي توي صف ايستاده تا او را براي گرفتن لوح يادبود به بالاي سن فرا بخوانند. او با اضطراب و شوق از جا بلند شود و با همراهي تشويق دوستان و اشك‌هاي مادرش اخرين صفحه داستان هفت ساله تحصيلش را در رشته نفرين شده پزشكي رقم بزند. اتفاقي وبلاگش را باز كردم و اين جمله را ديدم. اتفاقي هم گوشي را برداشتم تا داغ و داغ به او تبريك بگويم. و انتظار داشتم گوشي را بر ندارد، كه برداشت و با همان لحن خنثي هميشگي جوابم را داد: چطوري جانور؟ (اين تكيه كلامش براي آغاز مكالمه است)

خانمي با صداي لطيفش در پس زمينه صداي او داشت مزخرف مي‌گفت و استادي را براي اهداي لوح به روي سن دعوت مي كرد. نتوانست بيشتر از چند كلمه حرف بزند. من هم انتظاري بيشتر از شنيدن صدايش نداشتم. و گوشي را گذاشتم. اما ماجرا براي من تمام نشد. بهانه‌اي شد براي آنكه نقب بزنم به گذشته‌هاي دور و خاطره روز 17 بهمن ماه سال 83 را بيرون بكشم، تا روبرويش بنشينم و لبخند بزنم به ان روز شگرف و آن همه شور و شوقي كه براي جشن دانش‌آموختگي خودم داشتم. ميثم هم ان روز ميان جمعيتي بود كه روبروي ما نشسته‌بودند تا شاهد برآورده شدن آرزوي چندين و چند ساله‌شان باشيم. هيچ يادم نمي رود تمام آن چشم‌هايي كه به ما خيره شده بودند و مردمك درونشان دو دو مي‌زد. مخصوصا آن زماني را كه بلند شديم، قرآن به دست گرفتيم و دست ديگر را روي سينه گذاشتيم و به تمام مقدسات سوگند خورديم كه پاك باشيم و پاك بمانيم و قداست اين لباس سفيد را لكه‌دار نكنيم. اين لحظات نقطه اوج مراسم آن شب بود. و يادم مي‌آيد كه با چه افتخاري كلمات را بر زبان مي‌رانديم و من بيشتر حواسم به مادرم بود و چشمانش و براورده شدن عيني تمام آرزوهاي فرو خورده‌اش را به عينه مي‌ديدم.

من البته سوگند نخوردم. لب‌هايم را تكان دادم كه مثلا دارم كلمات را هجي مي كنم و چيزي بر زبان نياوردم. نه از اين بابت كه وجدان نداشتم. چون نمي‌خواستم سوگند دروغ بخورم و از فردا دوباره «بشاشم» درون دهان مردم و با افتخار سرم را بالا بگيرم و ادعا كنم كه قداست اين لباس را حفظ كرده‌ام. قيافه نحس ميثم را هم در آن لحظات به ياد دارم كه ريز ريز مي خنديد. حتم دارم مي‌دانست به چه فكر مي كنم و در عوض سوگند خوردن فقط دارم لب‌هايم را تكان مي دهم و نهايتا يك ترانه از اندي را زمزمه مي كنم! همين كاري كه حتم دارم امشب خودش انجام مي‌دهد.  

ميثم البته آن شب خطابه بلند بالايي در وبلاگش تقديم به من نوشت. نوشته‌اي پر از مهر كه حين خواندنش اشك را در چشمانم حلقه كرد. كه تصويرگر حقيقت شيرين و در عين حال تلخي بود كه از يك طرف اخرين گام تا برآوردن آروزيم بود و از ديگر سو، اولين صفحه از يك دنياي تازه و يك زندگي پر از سختي و مسئوليت. (این بار هم که دوباره سرفتم سر وقت آرشیو وبلاگش و این نوشته را بیرون کشیدم حس نوستالژیک عجیبی مرا در خود گرفت و دوباره چشمانم را بابت عمر رفته و خاطرات دور از درسترسش تر کرد)

امروز هم اگر به افتخار نشستن كسوت دانش‌آموختگي بر تن ميثم مي نويسم، نه به جبران مجبتي كه 18 ماه پيش در حقم روا كرد، كه پاس تمامي لحظات خوب و خاطره‌انگيزي است كه با اين جوجه دكتر هفتاد و هشتي داشته‌ام. خاطره‌هاي شيريني كه همه را مديون همين نوشتن‌ام، كه نقطه اشتراك ما بود و ما را به هم رساند و ماه هاست كنار هم نگه داشته.

اما لعنت بر اين فاصله. چقدر دلم مي خواست امروز من هم در سالن بودم. روبروي چشمان سبز او در ميان جمعيت نشسته باشم تا او درآن رداي سياه رنگ و كلاه مضحك از جا برخيزد و دست روي سينه بگذارد و سوگند پزشكي را براي من و دوستانش و خانواده‌اش لب‌خواني كند. دلم مي خواست من هم آنجا بودم تا  دكتر شدن او بهانه‌اي باشد براي برآورده شدن آرزوهاي من هم. تا سياهي چشمان من هم به افتخار او درون چشمانم دو دو بزند. و من خيسي چشمانم را پنهان كنم و به صورت مضحك او لبخند بزنم تا او باور كند كه خر مهمي شده و ديگر نبايد بابت رشته احمقانه‌اي كه هفت سال از عمرش را با آن تباه كرده، خجالت بكشد.

اما لعنت بر اين فاصله. چقدر دلم مي خواست امروز من هم در سالن بودم. يا دو روز پيش در مراسم ازدواج يكي از صميمي ترين دوستانم يا سه هفته پيش در جشن نامزدي يكي از نزديك ترين دوستان دوران تحصيلم يا يك ماه پيش ... اين فاصله مرا از همه چيز دور كرده. از دوستانم، از زندگي‌ام، از خانواده‌ام، از خاطراتم و حتي از خودم. نمي‌دانيد كه دور ماندن از همه چيز چه حس لتخ و گزنده‌اي است. نفرين به سربازي، كه هر چه كرد، او كرد... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:23  توسط سیامک  | 

دوباره مسواک

کرم راه بردن همزمان چند وبلاگ رهایم نمی کند. طی چند روز گذشته دوباره دستی به سر و روی وبلاگ مسواک کشیده ام و چند مقاله تازه در آن گذاشتم تا ثابت کنم می توان همزمان با یک دست هر تعداد هنودانه که بخواهی برداری.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:45  توسط سیامک  | 

دوریت آنفدرها سخت نیست

آدمک نقاشی هایم دماغ هم ندارد که بلند شود

و با آن چشمهای کاغذیش دل ما را شکسته که هیچ

شانه هایش هم کاغذی بود

که سری بگذاریم و هق هقی بزنیم

تاریک بودم و این کوچه مست

و می شنیدم از ته کوچه

که مرد خوب آن است که مرده باشد

و همه مردهایی که فقط صداشان مثل تو بود

در دل من رخنه کردند

در شعرهایم آمدند و رفتند

و تو نفهمیدی که من می دانم

که آنها فقط شبیه تو اند

نه خودشان

نه دلشان

فردا که بیایی حتماً تلف شده ام

اگر این مردان

همین مردان شبیه تو

مرا به خود بگذارند

 

پ.ن: یک جاهایی از شعر تقدیم به من است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط سیامک  |