تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

یادداشت آخر

من دارم بر میگردم تهران. اون هم با هواژیما. اون هم توپولوف. نه اینکه از بعد از ظهر یک احساس خاصی داشتم و حس می کردم دور و برم یک هاله نورانی می بینم گفتم شاید قراره برم اتفاقی بیفته. برای همین هم گفتم بیام قبل از رفتن اینجا یک چیزکی بنویسم تا اگر خدای ناکرده٬ روم به دیوار مستراب٬ اتفاقی برام افتاد٬ مرگم رو نوستالژیک کرده باشم. همه بنشینند و لابلای هق هقشون زمزمه کنند: جوون مردم٬ اون روز آخری یک حس و حال دیگه داشت. انگار همه چیز رو پیش پیش دیده بود. از صبح هم که با رفقاش رفته بود بیرون٬ کلی دلقک بازی درآورد تا اونها رو بخندونه. اگر یک کار خیر توی زندگیش انجام داده باشه٬ همین بوده و بس. خدا بیامرزدش٬ ناکام از دنیا رفت.

پ.ن: نامردها٬ من کجا از خودم دلقک بازی درآوردم امروز؟

پ.ن۲: خیلی خرید اگر فکر کردید من فقط یک کار خیر توی زندگیم انجام دادم و بس.

پ.ن۳: در هر صورت خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 20:39  توسط سیامک  | 

این خانه سیاه است

روايت چند تصوير كه شما بعد از مرگتان نخواهيد ديد

1- مات ماندم به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم بالا مي‌رفتند. جريان نازكي از هوا در كنارم مي‌گذشت و در گوش‌هايم مي‌پيچيد. چيزي در وجودم آرام آرام شعله مي گرفت. فقط دو جمله: «مرتضي تصادف كرد. مرتضي مرد.»

ذهنم خالي شده بود از فكر، از كاري كه بايد انجام مي دادم، واكنشي كه بايد در قبال شنيدن اين خبر از خودم نشان مي‌دادم. تنها مات و مبهوت به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم در تصوير محوي كه موج بر مي‌داشت و خيس بود، بالا مي‌رفتند و همه چيز سياه شد.

2- همه چيز سياه است: ديوار خانه، رنگ پيراهن، موي زبري كه به صورت برادرانت روييده، رنگ كاغذهايي كه در مجلس دست به دست مي‌چرخند، رنگ خرما، رنگ ماشين، رنگ روبان كنار قاب عكست و تيتر ديروز روزنامه در صفحه حوادث:

«سرعت غير مجاز، 3 جوان را به كام مرگ كشيد.» اينجا ميان تمام اين سياهي‌ها تنها يك چيز را سرخ مي‌بينم: چشمان مادرت را كه حالا بي‌رمق كنار ديوار نشسته است و به لبخند محو روي صورتت، درون قاب عكس خيره شده.

3- به عكست، درون قاب روي ديوار نگاه مي كنم. جريان محوي از سوگ درون رگ‌هايم مي‌دود. چيزي گلويم را مي‌فشارد. به صورت تو در انبوه خاطره‌هايي كه از پي هم در ذهنم مي گذرند، خيره مي‌شوم و اه مي كشم. هنوز باورم نمي‌شود كه تو نيستي، تنها به خاطر ميل هميشگي‌ات به سرعت.

4- تاب ماندن در خانه را نمي‌آورم. توي ماشين مي نشينم و سوييچ را مي‌چرخانم. بي هدف به راه مي‌افتم، در خيابان‌هايي كه پر هستند از انبوه آدم‌هايي كه بي‌خيال از روبرويم مي گذرند، بي‌آنكه بدانند در درونم چه آتشي بر پاست. لحظه‌اي به خود مي‌آيم، درست در انتهاي بلوار وكيل آباد روبروي خط ترمزي كه از روي آسفالت تا انتهاي دره امتداد مي‌يابد، ايستاده‌ام. همين جا بود كه بودي و حالا نيستي. نمي‌دانم در خيالت چه مي‌گذشت، آن لحظه كه پدال زير پايت را مي‌فشردي تا خودت را زودتر به ته اين دره برساني. نمي‌دانم در آن لحظه‌هاي اخر اين فرصت را يافتي كه چهره مادرت را به ياد بياوري و تمام كساني را كه حالا از نبودنت به سوگ نشسته‌اند؟

5- به بيمارستان امدادي راهم نمي دهند. وقت ملاقات گذشته است و نگهبان دم در كلافه از آدم‌هايي كه در تلاشند با توسل به هر حيله‌اي راهي به درون بيابند. همان دورها مي ايستم و از پشت در به بيماراني نگاه مي كنم كه در لباس‌هاي آبي رنگ بيمارستان، با دست و پاي باند پيچي شده، از سويي به سوي ديگر مي روند. به دسته هاي گل نگاه مي كنم، به جعبه‌هاي شيريني و قوطي‌هاي كمپوت. به ياد ديس خرما مي افتم و استكان هاي چاي و قهوه و قرآن‌هاي كوچكي كه همراه گلاب‌پاش، در مسير نشست و برخاست مردم در حركتند.

شنيده‌ام كه امبولانس خودش را خيلي زود به صحنه تصادف رساند تا تو را به بيمارستان برساند. شنيده‌ام كه تو حتي تا زمان رسيدن به بيمارستان زنده بودي. اگرچه در كما، اما زنده بودي و زير ماسك اكسيژن نفس مي‌كشيدي. تو را گويا تا روي تخت اتاق عمل هم رسانده‌اند، با سر تراشيده، اما... قلبت پيش از روشن شدن چراغ‌هاي اتاق عمل از حركت باز ايستاده است.

6- پزشكي قانوني، در خياباني كه نامش را نمي‌دانم، پشت بيمارستان امام رضا، ساختمان سنگي دو طبقه‌اي كه هيچ‌گاه فكر نمي كردم روزي به ان وارد شوم و سراغ آمبولانسي را بگيرم كه آيا تو را از بيمارستان به آنجا رسانده است يا نه.

درون ساختمان جايي براي ايستادن يا نشستن نيست. محوطه بسته و كوچكي است كه به يك پيش‌خوان ختم مي‌شود و از پشت شيشه‌هاي دودي آن چند نفر به سوالات مراجعان پاسخ مي دهند. سراغ دكتر كاظميان را مي‌گيرم كه روزگاري مسئوليتي در پزشكي قانوني داشت و حالا مي شنوم كه به تبريز رفته است. بيرون از ساختمان، كنار باغچه، روي زانو مي‌نشينم و خيره مي‌شوم به ماشين‌هايي كه از روبرويم مي گذرند. راستي! خبر داشتي كه اين خيابان را به سمت خيابان بهار يك‌طرفه كرده‌اند؟

7- هميشه دير مي‌رسم. وقتي كه كار از كار گذشته است، اين بار هم. لعنت بر اين ماشين لعنتي كه كه درست روزي كه نبايد، ناغافل خاموش شد و مرا در جاده گذاشت. وقتي ماشين را در پاركينگ بهشت رضا پارك مي كنم و به ساختمان سردخانه مي‌رسم، آمبولانسي را مي‌بينم كه مدتهاست روبروي در ايستاده و رديفي از آدم‌ها كه خيلي هاشان را نمي شناسم، در سايه درختان روبروي ساختمان نشسته‌اند. ناگهان صداي زنانه‌اي گريه سر مي‌دهد. به خوبي مي‌توانم صداي مادرت را تشخيص دهم.

8- آرامگاه خواجه‌ربيع و آدم‌هاي ماتم‌زده‌اي كه هر يك به سويي مي‌روند. دو ساعتي طول مي كشد تا امبولانس روبروي درب شرقي توقف كند. در چشم بر هم زدني حجم انبوهي از آدم‌ها آمبولانس را فرا مي گيرند. پدرت از در جلويي آمبولانس پياده مي‌شود. ديگر نايي براي ايستادن ندارد. چشم در چشم برادر بزرگ‌ترت كه مي‌اندازد، تلو تلو مي خورد و بر زمين مي‌افتد.

باورم نمي‌شود كه همه اين آدم‌ها به خاطر تو آمده‌اند. چند ماه پيش كه با هم براي تشييع جنازه دوستي آمده بوديم، به شوخي آرزو كردي كه اگر نوبت تو رسيد، آدم‌هايي كه براي تشييع تو مي‌آيند بيشتر از اين باشند. حالا تو اينجايي، درون يك تابوت چوبي كه رويش را پارچه ترمه كشيده‌اند. ناخودآگاه لبخند محوي روي لب‌هايم مي نشيند؛ كاش براي خودت آروزي ديگري كرده بودي!

پ.ن: دو سال گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط سیامک  | 

کجای گاو را میل دارید قربان؟

درست به همان اندازه كه شيفته نام ژامبون هستم از خوردن فست‌فودهاي سرد بيزارم و ترجيح مي‌دهم غذاي گرم را در هيچ صورتي از دست ندهم. اما نمي‌توانم از نام ژامبون هم بگذرم. گويي اين نام مغناطيسي در خود دارد كه وقتي روبروي پيشخوان يك فست‌فود مي‌ايستم مرا به سمت خود جذب مي كند و خيلي ساده و سريع در دهانم مي‌نشيند و روي زبانم مي‌چرخد: ژامبون مرغ! و البته مقصود من از اين سفارش كوكتل يا ژامبون است! مقصود خودم را از عبارتي كه روي زبانم چرخيده همان‌موقع متوجه نمي‌شوم. ماجرا مي‌ماند تا موعد آماده شدن سفارشم كه استوانه‌اي است از نان با برگه هاي به‌هم پيچيده كالباس كه در لفافه‌اي پلاستيكي پيچيده شده. اينجاست كه لجم مي‌گيرد و فحش مي‌دهم، به خودم كه فرق ژامبون را با هات‌داگ و هات‌داگ را با كوكتل و كوكتل را با كالباس و كالباس را با ژامبون نمي فهمم و تمام كساني كه اين نام‌هاي احمقانه را روي فراورده‌هاي روده گاو گذاشته‌اند.  

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:43  توسط سیامک  |