تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...

اگرچه بیشتر از یک ماه از سفرم با هواپیما گذشته من هنوز زنده ام. لطفا نگران نباشید و برای خوردن شام شب چهلم وفات نقشه نکشید. من تا حلوای همه شما را نخورم از این دنیا نمی روم.

پ.ن: حیف که کامپیوتر ندارم تا از ماجراهای دوران خدمت سربازی برایتان بنویسم. از فرمانده واحد بهداری که کفتر باز است و به مدت دو ماه مرغ و خروسهایش را از حیاط خلوت پشت مطب به پادگان آورده بود تا در قفس پشت کانکس بهداری روزها را با آنها بگذراند. آنقدر دوستشان داشت که هر روز در قفس را باز میگذاشت تا برای خودشان در باغچه جلوی بهداری بچرند و مینشست کنار باغچه و ساعت عا و ساعت ها نگاهشان میکرد و حتی روزهایی که خیلی احساساتی میشد آنها را در آغوش می گرفت و بالشان را میبوسید و به چشمانش میکشید. احترام مرغ و خروسهای فرمانده بر همه ما واجب بود. مخصوصا «برادر کاکلی» که یک خروس از نژاد رشتی بود و در میان مرغ ها فرمانده بود و برای ما٬ در نبود جناب فرمانده٬ جانشین٬ طوری که هر روز باید پیش می آمدیم و به حضرت ایشان ادای احترام میکردیم.

دو سه روز پیش اما٬ مقارن با شبهای پر فیض قدر٬ برادر کاکلی٬ که در این مدت با ترفیع درجه نظامی به مقام سرداری رسیده بود٬ به شهادت رسید. ایشان که به همراه مرغهای همسایه در حرمسرای خود آرمیده بودند٬ شبانه گرفتار حمله ناجوانمردانه گروهی از عیادی استکبار شدند. تعدادی سگ ولگرد که اگاهان سیاسی انتصاب آنها را به سازمان جاسوسی سیا تایید می کنند٬ از غفلت نگهبانان استفاده کردند و شبانه حرمسرای برادر کاکلی را مورد هجوم خود قرار دادند.

این روزها تمامی سربازان واحد بهداری به سعادتی که نثار سردار کاکلی شد غبطه میخورند. خوشا به حال ایشان که در چنین شبهای عزیزی جسم خاکی را ترک کرد و به لقای محبوب رسید. روحش شاد و یادش گرامی باد. 

پ.ن۲: راستی تولدم هم مبارک! ان شاءالله شیرینی شما را هم بخوریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:38  توسط سیامک  |