سقط روح!
وقتي بخواهي دو درهبازي در بياري مجبوري هواي خيلي ها رو داشته باشي. تقريبا بايد به تمام كساني كه با اونها سر و كار داري باج بدي تا چوب لاي چرخت نگذارند و چشم هاشان را به روي خطاي تو ببندند. اين باج دادن براي دكتر جكول، رييس واحد بهداري پادگان ما٬ به صورت تایید برگه استعلاجي و تجويزي کیلویی دارو است. مثلا براي فردي كه دچار يبوست شده٬ تنها به صرف اینکه طرف یک نیروی کادریه یا دژبان دم در ورودیه که ورود و خروج ها رو ثبت می کنه٬ يك هفته مرخصي رد می کند، تا طرف بتواند توي خانه بنشينه و سر فرصت با تاپالههاش گفتگو گنه كه دست از ناز كردن بردارند و مثل بچه آدم پايين بيايند و راه خودشان را به سمت سنگ توالت طي كنند. يا اينكه براي يك سرماخوردگي ساده، نيم كيلو قرص و كپسول تجويز میكند و من باب خود شيريني طرف را میخواباند روي تخت و دستور تجويز يك سرم نمكي میدهد. براي محكم كاري هم كه شده پنج شش تا امپول تقويتي (ويتامين ب و ب كمپلكس و ...) را با سرنگ میچپاند داخل سرم يارو تا در عوض سرم نمكي، داخل رگ هايش شربت آلبالو جریان یابد. و همه اين چپ و راست كردنها و بالا و پايين پريدنها براي اينكه غير مستقيم ارادت قلبي خودش را به طرف ثابت كند.
2- وقتي بخواهد در عين پاچهخواري، حال يك مقام ارشد را بگيرد راه حل مساله تا حدي تغيير ميكند. اين بار هم طرف را مي بندد به قرص و شربت و آمپول تقويتي، منتها با تجويز بيحساب و كتاب و افراط شده و در عينحال عوضي. مثلا براي درمان همان دوست بالايي كه دچار يبوست شده، يكي دو تا امپول هيوسين را داخل سرنگ مي كشذ و فرو مي كني به ماتحت طرف تا نهتنها گرفتاري يارو را درمان نكرده باشد كه تاپالهها را طوري بچسباند به ته دل يارو كه تا چند روز پايين نيايد!
امروز هم دكتر جكول، وقتي براي درمان تهوع فرمانده پادگان فراخوانده شد، چند تا امپول مختلف را داخل سرنگ كشيد و همراه يكي از پزشكان وظيفهمان راهي قرارگاه فرماندهي شد. دوست وظيفهمان تعريف مي كرد كه در راه رفتن مدام خط و نشان مي كشيد براي سردار، كه: به بهداري بودجه نميدهي؟ ساعت كاري ما را زياد ميكني؟ حالي ازت بگيرم كه در تاريخ بنويسند. و به دوست ما بسپارد كه به مجرد ديدن سردار، آش ماجرا را طوري شور مي كني كه انگار فرمانده رو به موت است.
به دفتر سردار كه مي رسند، هنوز دهان باز نكرده كه شرح حال بدهد، فرياد وا مصيبتا سر ميدهند و بنده خدا را دراز مي كنند روي تخت اتاق پشتي تا اين بار در عوض سرم، در ماتحت جناب فرمانده شربت آلبالو درست كنند. لحظه تزريق را تصور كنيد٬ اگرچه داخل اتاق تنها دكتر جكول ما حضور دارد و جناب سردار، با شلوار پايينكشيده. يك فرياد گوشخراش ناشي از دردي جانكاه كه آدم را به شك مي اندارد دكتر جكول محتويات آمپول را در كجا وارد كرده. بعد از آن لحظهاي سكوت. بعد دري را مي بينيم كه با شتاب باز مي شود و به هم مي خورد. از ديدن صحنه بعدي البته معذوريد. چراكه در را شخص شخيص فرمانده پادگان باز كرده و به هم كوبيده؛ در حالي كه ك...ن لخت در حال فرار از داخل اتاق و هجوم به طرف دستشويي است. بيتوجه به اينكه شلوارش تا زير زانو پايين كشيده و جماعتي انبوه در حال نظاره ماتحت سفيد و بي موي فرمانده هستند.
به شك افتادهام كه دكتر جكول كدام امپول را و چگونه به سردار تزريق كرده است. اگر فردا برايتان از مرگ فرمانده نوشتم، بدانيد كه در عوض متوكلوپراميد به بنده خدا آمپول سقط جنين گاوي تزريق كرده و چون يارو چيزي در شكم نداشته روحش را از مجراي مبارك جسمش سقط كرده است!
