چقدر نشستم و بيآنكه پلك بر هم بزنم، يا اينكه متوجه بستن و گشودن لحظهاي پلكهايم شوم، همينطور خيره ماندم به لتفن. گوشي را برداشتم. كنار گوشم نگه داشتم و دوباره گذاشتم و باز چمباتمه زدم كنار ميز عسلي و خيره ماندم به تلفن.
صداي سنگين عقربه ثانيه شمار هنوز در گوشم انعكاس مييابد و من عددهاي روي شمارهگير را ميشمارم و مي شمارم و ميشمارم. سايه باريك پايههاي ميز روي قالي لاكي، بلند و بلندتر ميشوند و آرام آرام روي ديوار روبرو بالا مي روند. انگشتانم را ميان موهاي چربم فرو مي برم و سرم را ميخارانم و تنم را و گونه هايم كمكم به سوزش مي افتند و رنگ تلفن، روي ميز عسلي، پريدهتر ميشود و تلفن در خودش فرو مي رود و مثل تكه اي پلاستيك چروك ميخورد و جمع و جمعتر ميشود. فقط ميتواند بگويد: «متاسفم!» و همه چيز سياه ميشود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:15  توسط سیامک
|
زن چشم كه باز كرد حجم مدوري از نور از پنجره اتاق به روي صورتش ميتابيد. وحشت كرد. ميان تاريك و روشن اتاق به اطراف دست ساييد و قاب عكسي را از درون تاريكي بيرون كشيد. سعي كرد سايهاي را در پشت شيشه پيدا كند. دستي به چشمها كشيد و دوباره نگاه كرد. هيچ چيزي را در ميان چهارگوش قاب تشخيص نداد. نگاهي به نيمهي دست نخورده تشك، در سوي ديگر تخت انداخت. هراسان پتو را كنار زد، از ميان حجم انبوه سايهها، تا كنار پنجره اتاق پيش دويد و آن را گشود. خيره شد به قرص مدوري كه از دور وقيحانه به او لبخند مي زد؛ مثل يك دستمال چرك بود كه ميخواست در مشت بگيرد و آن را بفشارد. چند سايه در پايين پنجره برگشته بودند سوي او. ميان تاريك و روشن خيابان توانست برق چشمانشان را ببيند. حتي يكي از سايهها كه تنومندتر مينمود برايش دست تكان داد.
چيزي ته گلويش را فشرد. قاب را بالا آورد و دوباره خيره شد به درون آن. سعي كرد تا در انعكاس نور مهتاب حضور سايهاي را درون قاب تشخيص دهد. تنها بازتاب نور شيري رنگ ماه به درون چشمهايش ريخت. لتهاي پنجره را محكم به چهارچوب كوبيد. پرده اتاق را كشيد. خودش را روي تخت انداخت و با صداي بلند گريست. مهتاب سايه سرش را دزديده بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:27  توسط سیامک
|
در نهادهاي پاچهخوار دولتي و از جمله پادگان ما اصلي در مناسبات اداري وجود دارد و آن اينكه بالاي نامههاي اداري را مزين مي كنند به حديث كوتاهي از پيامبر يا ائمه اطهار. اما اگر دكتر جكول، فرمانده واحد بهداري پادگان، بخواهد قواعد اداري را رعايت كند، از يك نامه نگاري ساده، فاجعه مي سازد؛ آنچنان كه قائممقام فرماندهي پادگان با خشم نامهي او را برگشت مي زند و در پاراف كوتاهي، زير نامه، ضمن آوردن كلماتي مودبانه كه معناي تحتاللفظيشان فحش خواهر و مادر است، حسابي از خجالت دكتر جكول در ميآيد.
حدس بزنيد دوست مهربان ما از میان این همه حدیث جعلی و غیر جعلی٬ براي پيشاني نامه به سردار مملكت چه حديثي انتخاب كرده؟
- قال رسولالله: بر زناكار با مادر، وعده اتش جهنم است!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 17:15  توسط سیامک
|