تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

به جای تيتر اين مطلب شيهه می کشم!

 

نمي‌دانم از روي چه اشتباهي بود که براي اولين بار در عمرم چيزي حدود نيم ساعت زودتر از موعد سر قرار رفتم.  دلم را صابون زده بودم براي بستن يک قرارداد درماني چرب با کودکستاني در قاسم‌اباد تا توله‌هاي آنجا را تحت پوشش خدمات دندان‌پزشکي، در درمانگاهي که در آن مشغولم قرار دهيم. غافل از اينکه دوستان کودکستاني برايم خواب ديگري ديده بودند. من قرار بود يکي از سخنرانان برنامه‌اي باشم که چوپان بزرگ کودکستان براي والدين توله‌ها ترتيب داده بود و تا چهل و پنج دقيقه مانده به شروع برنامه روحم از آن بي‌خبر بود. نکته تاسف انگيز اما اين بود که هر چه چشم گرداندم در آن اطراف هيچ نوع خاکي نيافتم که بر سرم بريزم. فيلم «ران رولا، ران » را اگر ديده باشيد حال و روزم را بهتر درک مي‌کنيد. شده بودم مقل همان دختره که برای نجات دوست‌پسرش مجبور شد خودش را جر بدهد. در عرض ده دقيقه بايد خودم را به خانه می‌رساندم، کت و شلوار می‌پوشيدم. بيست دقيقه صرف رساندن خودم به دانشکده دندان‌پزشکي و يافتن يک استاد می‌کردم تا دانسته‌هايم را در مورد رعايت بهداشت دهان و دندان کودکان با او چک کنم. در عرض پنج دقيقه خودم را به دوستم می‌رساندم و با پنج دقيقه تاخير به کودکستان می‌رسيديم.

وقتی به مقصد رسيديم هيچ دلم نمي خواست در آينه نگاه کنم، چراکه حتم داشتم چهره‌ام به شکل کاملا احمقانه‌اي پريشان مانند يک اسب مسابقه است که هنوز از دويدن در يک کورس فارغ نشده مجبور است دوباره در خط استارت باستد. پشت ميز، مقابل چهل پنچاه زن و مرد جوان نشستم و شروع کردم به بافتن آسمان و ريسمان. هر عبارت احمقانه‌ي خبري و آموزشي که به ياد داشتم بر زبان اوردم تا اين چهل دقيقه نفرين شده به کندي بگذرد. حق مي‌دهم به تمام کساني که هر از گاه پلک‌هاشان روي هم مي‌افتاد و پس از چند لحظه گويي گناه کبيره‌اي مرتکب شده باشند مثل برق گرفته‌ها از جا مي‌جستند و خودشان را جمع و جور مي‌کردند و به شنيدن ادامه مي‌دادند؛ اما غالب شنونده‌ها گويا باور کرده بودند که «من خر مهمي هستم» ، خيلي جدي پاي منبرم نشسته بودند و حتي پلک نمي‌زدند.

وقتي که عاقبت از جا برخاستم و با بدرقه نگاه آنها از در خارج شدم خيلي مشتاق بودم راهي به دل و ذهن آنها مي‌يافتم و برداشتشان را از اسبي که چهل دقيقه تمام روبرويشان شيهه کشيده بود مي‌فهميدم. 

 

پ.ن: اين نوشته هم قديمي بود. مربوط به بهار ۸۳ شايد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:21  توسط سیامک  | 

يک گرم گوشت آقازاده!

 هر روز خدا توي درمانگاه محکوم به شنيدن عر و عر توله‌سگ‌هاي يک ماهه تا دو ساله‌اي هستم که پدر و مادرشان با افتخار به درمانگاه مي‌آورند و با يکي دو گرم گوشت کمتر از درمانگاه خارج مي کنند. طبيعي است که هنوز پزشک درمانگاه دست به قيچي و چاقو نبرده عر بزنند تا يک ساعت بعد از ختنه و مادرها بيرون «اتاق عمل» به سينه‌هاشان بکوبند و هزار و يک بار پيش‌مرگ آقازاده هايي شوند که وقتي از اتاق بيرون مي‌ايند يک مرد به تمام معنا شده‌اند!

 

باز کرم آن جماعتي که سال پيش مشتري درمانگاه ما بودند، همان يک گرم گوشت اضافه‌ي آقازاده‌شان را دست مي‌گرفتند و به قصابي مي‌بردند و در عوض يک جعبه شيريني مي‌اوردند تا ما هم از مرد شدن توله‌شان به فيضي برسيم. امروز دو جفت صاحب‌بچه، سه تا توله‌شان را به قتل‌گاه آوردند و دو ساعت تمام ما را مشمول سعادت شنيدن عر توله‌‌ها و مويه‌ي مادرهاشان کردند و بعد سر را مثل گاو پايين انداختند و بدون تعارف حتي يک دانه کشمش بيرون رفتند. من اگر به جاي قصاب درمانگاه بودم، دونبلان آقازاده‌هاي اين جماعت کنس را توي شيشه الکل مي‌کردم و مي‌دادم دستشان تا شب که منزل تشريف مي برند توي ديگ آبگوشت بياندازند و خانواده را به فيض اکمل برسانند.

 

پ.ن: يك مطلب ديگر بود از گذشته‌هاي دور، دوران دانشجويي و كار در يك درمانگاه در پيت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 2:35  توسط سیامک  | 

يار و غار

هنوز مات مانده‌ام كه چه اتفاقي افتاد. همه چيز مثل خوابي بود كه گاه مي‌بينم و نمي‌بينم. اين تار را كي تنيده بودم؟ آن دو كي از كنار من گذشتند تا در حجم تاريكي ته غار حل شوند؟ صداي آن قدم‌ها چرا به دنبالشان تا آستانه غار پيش آمدند و پس از مكث كوتاهي برگشتند؟ حتي صداي اين بال زدن‌هاي گاه و بي‌گاه در فضاي كوچك غار و گذشتن كسي يا چيزي كه حس مي‌كنم اما نمي‌بينم، مرا به شك انداخته كه خواب مي بينم يا بيدارم. مي‌ترسم، از آنكه تمام اين حجم تار را بيهوده تنيده باشم و پيش از آنكه حتي حشره‌اي خود را در ميان آنها گرفتار كند، سايه‌هاي فرو رفته در ته غار بخواهند از تاريكي خارج شوند.

 

پ.ن: اين، مثلا داستان ميني‌مال، را براي جشنواره داستاني «پيغام برسد به تمام جهان» نوشته‌ام. كه موضوعش تصوير پيامبر در يك صحنه از تاريخ است. اما مانده‌ام آنقدر دندان‌گير هست كه با آن در جشنواره شركت كنم يا آبرومندانه‌تر اين است كه قيد شركت در جشنواره را بزنم و پيشنهاد داوري جشنواره را بپذيرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:18  توسط سیامک  | 

حقايقي درباره نازلي، دختر آيدين*

 

بازي يلدا عجيب اهالي وبلاگستان را به تك و تا انداخته. بعضي با احتياط از ماجراي اعتراف گذشتند و قضيه را با افشاي چند مثلا راز بي‌اهميت رفع و رجو كردند. اما اعترافات برخي ديگر عجيب چشم‌ها را از حدقه درآورد. من بابت طبع محافظه‌كارانه اين روزهايم از دسته اول بودم. اعترافاتم نه سيخ را سوزاند و نه كباب. اگرچه وسوسه مي‌شدم چيزهايي بنويسم كه دهان خيلي از دور و بري‌ها و دوستان را گشاد كند. اما خودم را رسوا كنم، به چه قيمتي؟ شايد اگر ديگر چشمم در چشم خيلي‌ها نمي‌افتاد حرف‌هاي مگوي بسياري براي گفتن داشتم اما با اين تصميم كه مي‌خواهم بعد از اين هم در ميان اين جمع زندگي كنم جلوي خودم را گرفتم. با اين همه تاب نياوردم و چند حقيقت ناگفته ديگرم را، كه بيشتر حالت خودستايي گرفته، منتشر مي‌كنم: 

 

1- تاثيرگذار ترين اتفاق زندگي‌ام تصادف و مرگ احسان،دايي كوچكم، بود. دو سال بيشتر از من سن نداشت اما نيمه شبي از يكي از روزهاي تابستان دو سال پيش تصادف كرد و مرد. ساكن كرج بود. براي يك هفته به مشهد آمده بود تا ساك و زنبيلش را جمع و جور كند براي رفتن به دانشگاه و ادامه تحصيل در مقطع فوق ليسانس. رفتند تا شيريني قبولي‌اش را به دوستانش بدهد اما در تراژيك‌ترين صورت ممكن، در راه برگشت تصادف كردند. از ميان تمام سرنشينان پرايد سفيدي كه به ديوار كوبيد و مچاله شد تنها او بود كه چشم‌هايش را براي هميشه بست. براي رفتنش مثل ديگران اشك نريختم. همين بي‌تفاوتي ظاهري‌ام شايد دل خيلي‌ها را آزرد اگرچه به روي من نياوردند. هيچ‌گاه از فكرم خارج نشد و هنوز بعد از گذشت دو سال، در بيشتر روزهايم او را به ياد مي‌آورم.   

 

2- بزرگ ترين لذت زندگي‌ام انتشار نشريه است. يك حساب سر انگشتي چيزي حدود 50 عنوان نشريه را مي‌توانم نام ببرم كه در انتشار آنها به نحوي دست داشته‌ام؛ از يك يادداشت‌نويس ساده تا مدير مسئول و صاحب امتياز. عمر همكاري من با اين نشريات هم متفاوت بوده است؛ از يك شماره تا دو سال و نيم. بيشترين سختي زندگي‌ام را در همين نشريه از خود در كردن كشيده‌ام؛ مثلا وقتي براي انتشار يك روزنامه چهار صفحه‌اي كه قرار بود 8روز پياپي در خلال برگزاري المپياد ورزشي دانشجويان دانشگاه‌هاي علوم‌پزشكي كشور چاپ شود، سه روز تمام را نخوابيدم. اما لحظه لحظه مصايب اين كار براي لذت بخش و پر خاطره بوده است. طوري‌كه علي‌رغم همه سختي‌هايي كه به من تحميل شد كار مطبوعاتي‌ام را در كنار درسم كه هيچ تناسب عقلي و عملي با آن نداشت ادامه دادم و بابت اين كار، بارها از سوي دوستان و هم كلاسان و اساتيد و حتي خانواده تحقير شدم.

 

3- بزرگ ترين لذت زندگي‌ام انتشار نشريه است. اما هنوز نمي‌دانم محروم كردن خودم از تمام لذت‌ها و تفريحات و تجربه‌هايي كه هم‌كلاسان و دوستان هم‌سن و سالم در تمام اين سال‌ها دنبال كرده‌اند و گام گذاشتن در وادي‌اي كه هيچ‌كدام از آنها نرفتند، بابت دغدغه و علاقه‌ام به كار مطبوعاتي بود يا قرار گرفتنم در طبقه متوسط از اجتماع كه فرصت و امكان داشتن خيلي چيزها را به من نمي‌داد.

 

4- بابت كار نشرياتي‌ام خيلي چيزها را از دست دادم، از جمله دوستي‌ها. يك روز به خودم آمدم و ديدم كه همه چيز زندگي‌ام تحت تاثير كار مطبوعاتي‌ام، كه آن زمان يك حمالي صرف بود، قرار گرفته. حتي از دوستي‌هايم به نفع پيشبرد همين كارم افتاده مي‌كردم. مثلا دوستانم را توي رودربايستي قرار مي‌دادم و به گاري مي‌بستم تا بتوانم چند نفر نيروي اجرايي براي انتشار مجله‌هاي كه خودم يك تنه بار تامين مطالب، تايپ، صفحه‌آرايي، خريد كاغذ، تكثير، جور كردن صفحات و فروش آنها بر دوش مي‌كشيدم، فراهم كنم. تاثير سوء‌استفاده از دوستي‌هايم را همين روزها نمي‌ديدم. اما امروز كه خودم را دور از آدم‌هايي مي‌بينم كه داشتنشان به اندازه تمام چيزهايي كه از نوشتن و منشتر كردن به دست آورده‌ام، ارزش داشت، به رسالت راهي كه در تمام اين سال‌ها پيش گرفته‌ام شك مي‌كنم.

 

5- يكي از آرزوهاي كوچك اما برآورده نشده زندگي‌ام اين بود كه پدرم، در عوض من هر روز، از دكه روزنامه يا مجله بخرد. اما او با آنكه خوره خواندن كتاب و مجله بود، و تمام صفحات مجلاتي كه من مي خريدم مي جويد، تقريبا هيچ‌گاه به صورت خودجوش براي خريد نشريه دست به جيب نشد.

 

6- بيشتر مواقع زبانم در اختيار خودم نيست. چيزهايي را مي‌گويم كه بازتاب افكاري است كه به ذهنم مي‌آيند و مستقيم و بي‌واسطه بر زبانم جاري مي‌شوند. نمي‌توانم خودم را براي بازگو نكردن آنچه در ذهنم مي‌گذرد و نظري كه نسبت به طرف مقابلم دارم، نگه دارم. ضمن اينكه لحن حرف‌هايم تند و تيز است و بسياري افراد را كه در مواجهه اول انتظار گزيده شدن از جانب من را ندارد، غافل‌گير مي‌كنم. از همين‌رو از من شاكي‌ مي‌شوند يا به كل مي‌گريزند. اين‌روزها با آنكه سعي مي‌كنم زبانم را در كنترل داشته باشم باز هم بند را آب مي‌دهم و از روي بي‌سياستي چيزهايي مي‌گويم كه برايم بي‌هزينه نخواهند بود. بيشتر از همه دوست دارم طعنه‌آميز و دو پهلو سخن بگويم و خيلي سور و جدي شوخي كنم طوري كه طرف مقابلم را ميان شوخي بودن يا جدي بودن حرف هايم به شك بيندازم. و شايد همين حرف‌هاي پر طعنه و شوخي‌هاي جدي است كه در نظر ديگران زبانم را گزنده و خودم را خطرناك جلوه مي‌دهد.

 

*تيتر مطلب عنوان وبلاگي است كه تقريبا هيچ‌گاه نمي‌خوانم اما نويسنده‌اش را بابت انتخاب اين نام مي‌ستايم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:20  توسط سیامک  | 

تقديم به "صدام" با عشق و نکبت

دارم فکر مي کنم به آخر داستان، به فرجام تو، به سرانجام يک مزدور.

هميشه فکر مي کردم که تو لياقت خطاب به عنوان يک ديکتاتور را داري؛ کسي مانند ناپلئون، هيتلر، پينوشه يا ... اما نداشتي.تو حتي آنقدر جسارت نداشتي که وقتي حس کردي به آخر بازي رسيده اي ، پيش از تجربه تمامي اين خفت ها، پيش از آنکه تو را مانند يک موش در سوراخي تنگ غافل گير کنند و شمايل يک شپش را براي مردم جهان به نمايش بگذارند، يا حتي خيلي پيش تر از آنکه به اين زندگي حيواني تن در دهي؛ وقتي آخرين سدهاي مقاومت ارتش پوشالي ات در هم شکست، در اتاق خوابت رو به روي ميز توالتت بنشيني و سرماي تيز يک تپانچه را روي شقيقه ات احساس کني.

چگونه مي توان تو را به صفتي بالاتر از يک "مزدور" ناميد وقتي که اولين جمله ات بعد از دستگيري عبارتي با اين مضمون بود: شليک نکنيد، با شما مذاکره مي کنم؟!

حتم دارم وقتي که در لانه ات گرفتار يانکي هاي امريکايي شدي، و به خيال بازي قايم باشک، مانند کبک در سوراخت خزيدي؛ حتي براي يک لحظه به کشيدن گلنگدن و شليک لااقل يک گلوله به سوي شکارچيانت فکر نکردي.

مي انديشم به فرجام تو، به پاياني که لياقت رسيدنش را داري ؛ مرگ يا زندگي و مي شمارم که اگر قرار باشد هر کس در ازاي همه جناياتي که در حقش روا داشتي تنها يک بار به صورت کثيفت تف بيندازد‌،اجتماع اين توده هاي کف آلوده چقدر از حجم يک اقيانوس کمتر خواهد بود.

مي دانم که هيچ گاه در مقابل من قرار نخواهي گرفت تا شايد بتوانم تمامي آن احساسي که در وجودم نسبت به تو دارم در حجم چسبناک و کف آلودي خلاصه کنم که به صورتت پرتاب مي شود ؛ که براي اين کار هزاران نفر را مي توانم بشمارم که پيش تر از من ايستاده اند.

مي گويند که نامه راه ها را کوتاه تر مي کند. براي همين است که خواستم براي تو بنويسم. و در پايان اين نامه روي اين کاغذ تف مي کنم ، شايد قبل از خشکيدن آخرين ذرات بزاقم ، اين نامه به دست تو برسد.

آبان ماه۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:24  توسط سیامک  | 

آبروی از دست رفته خانم کاترینیا بلوم*

این پیشنهاد برای وبلاگستانی که این‌روزها کفگیرش برای نوشتنِ موضوعات جدید به تهِ دیگ خورده است کافی‌ست تا همه دست بکار شوند و هرکس به نوعی به نامِ بازی یلدا شروع به افشای اسرار نهان ِخود کند. خیلی مقاومت کردم که چیزی ننویسم تا بیش از این فضاحت به بار نیاید اما خوب کرمش بدکرمی بود و ما هم عجیب ضعیف‌النفس.

 

ممنون از پسر شجاع که مرا به این بازی دعوت کرد٬ اگرچه طبع محافظه کارانه ام اجازه افشاگری خیلی بزرگی را به من نمیدهد و بدین ترتیب از قواعد بازی تقریبا عدول میکنم.

 

1- هميشه كرم تقلب در وجودم مي‌لولد. شايد اين صفت هم از ذات مشهدي‌ام نشات مي‌گيرد. بزرگ‌ترين و ناجوان‌مردانه ترين تقلب زندگي‌ام اما اين بود كه در جشنواره‌اي داستاني كه خودم داورش بودم، كار خودم را كه به نام يكي از دوستانم در جشنواره جا زدم و به عنوان برگزيده انتخابش كردم و با ديگران جنگيدم تا نظرم را براي اعلام نظر كلي به كرسي بنشانم. اگرچه هنوز هم اعتقاد دارم داستان خودم بهترين داستان جشنواره بود و شايستگي مقام اول را داشت.

2- از هديه گرفتن عطر خيلي لذت مي‌برم. اگرچه شامه‌ام اصلا خوب كار نمي كند و حتي قادر به تشخيص بوي عنبر از «ان‌بر» هم نيستم. اما لذت من از هدیه گرفتن یک مکعب کاغذی که حجمی شیشه ای و عطرآگین را در خود محسور کرده بیشتر به خاطر هیجانی است که از دیدن طراحی شیشه و بسته بندی عطر به من دست می دهد تا استشمام بوی آن. 

3- از سال 83 در هر نشريه‌اي كه دست مي‌گيرم ميثم را هم وادار مي‌كنم به نوشتن. او هم مرام مي‌گذارد و من را در شرايط سخت پر كردن مجله تنها نمي‌گذارد و الحق كه در كمترين زمان بهترين مطالب را هم مي نويسد. اما هميشه وقت حساب و كتاب كه رسيده او را فراموش كرده‌ام و پرداخت پولش را به بعد از صاف شدن قرض و قوله‌هايم موكول كرده‌ام و تا امروز حتي يك ريال از پول‌هايش را پرداخت نكرده‌ام.

4- توسط يك خانم محترم به كنسرت دعوت شديم. ( لفظ دعوت را به اين دليل به كار مي‌برم كه قرار بود براي ما بليت بخرد و خريد. اما ما پولش را نداديم تا بتوانيم طعم شيرين دعوت به يك كنسرت را تجربه كنيم) آن هم كنسرت گروه كر «محمد نوري» كه اجرايي از روسيني را ارائه مي‌دادند. با كاپشن و شال گردن و كلاه و دستكش راهي تالار وحدت شديم و در بدو ورودمان به تالار آقاي محترمي را كه در آن هواي سرد با كت و شلوار در محل حاظر شده بود و نوك دماغ و گوش‌هايش از شدت سرما قرمز شده بود را حسابي مسخره كرديم. غافل از اينكه وقتي به سرسراي تالار وارد شديم همه را با كت و شلوار و كراوات ديديم و شديم تنها ابلهاني كه براي تماشاي يك كنسرت رسمي را با كاپشن مي‌آيند. هنوز ده دقيقه از كنسرت نگذشته از شدت خستگي خوابم برد و در ميان ان همه ساز و صدا و نعره‌هاي دسته جمعي گوش خراش تا نزديك‌هاي آخر كنسرت بيدار نشدم.  

5- مهمان دعوت كرده بوديم خانه‌مان غافل از اينكه بايد شكم مهماني را كه 8 شب به خانه ات پا مي‌گذارد، به هر ضرب و زوري كه هست، سير كرد. همه چيز معطوف شد به پخت كوكو سبزي. اما يك ماهي‌تابه بيشتر نداشتيم و حجم روغن موجود در خانه تكرار دوباره پروسه پخت را كفاف نمي‌داد. همه متريال را يكباره در ماهي‌تابه ريختم كه حجمي را ساخت با ضخامت 5 سانتي‌متر، و بدون آنكه شعله چراغ را تنظيم كنم به جمع مهمان‌ها پيوستم. يكي دو دقيقه بعد فاجعه با بلند شدن بوي سوختگي آغاز شد. يك طرف كوكو كاملا سوخته بود در حاليكه طرف ديگر آن هنوز گرم هم نشده بود. روغني هم كف ماهي‌تابه نمانده بود اما دريغ از يك قطره روغن كه كف قوطي روغن مانده باشد. پس مجبور شدم حجم كوكو را به اب ببندم تا ته نگيرد و در عوض سرخ شدن، آب‌پز شود. مهمان‌ها اما با بزرگواري تمام همه حجم كوكو را خوردند و دم بر نياوردند.

 

برای ادامه این «خود رسواگری» دعوت میکنم از 31 اسفند٬ حاج امیر٬ 3تیغ٬ رود راوی٬ شاد پری

 

* :عنوان رمانی از هانریش بل که برنده جایزه نوبل شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:42  توسط سیامک  |