درگيري قوچعلي، رييس زندان (يا به قولي ندامتگاه) متصل به پادگان ما با دكتر جكول، رييس بهداري، يك ماجراي كهنه است كه از همان روزهايي كه به پادگان پا گذاشتم، و رييس زندان تازه منصوب شده بود تا امروز ادامه دارد. اختلاف بر سر مالكيت شعبه يك واحد بهداري در مجاورت زندان است. پارهاي جدا افتاده از تن بهداري در بلاد كفر. درست مانند جزاير سهگانه ما در خليج فارس بر سر مالكيت اين كانكس ميان قوچ علي و دكتر جكول بحث و درگيري است. ماجرا وقتي پيچيدهتر مي شود كه بدانيد در هر سه قطب ماجرا، يعني بهداري بالا و زندان و بهداري پايين، عوامل نفوذي در حال مخابره اطلاعات به حريف و در عينحال سم پاشي محيط پيرامون خود هستند.
خبر رسيد دشمن در يك حركت انتحاري تهديدهاي چند ماهه خود را عملي كرده و در يكي از همين روزهاي باراني چند روز پيش، تمام مايملك آقاي «ف»، جاننثار دكتر جكول را از بهداري پايين، بيرون ريخته است. اين مايميك اگرچه قيمتي نداشت، اما حكم زنبيلي را داشت كه براي حفط مالكيت در ساختمان بهداري باقيگذاشتهشده بود. طبيعي بود كه خون در رگ جاننثار به جوش بيايد. پس دكتر جكول را (كه در حالت عادي مانند احمد شاه فقيد هيچكدام از اين تحركات تخم او هم محسوب نميشود) وا دارد براي اعاده حيثيت به رييس خيانتكار بهداري پايين كه اعلام خودمختاري كرد است، اعلان جنگ بدهد. لندكروز بهداري كه بيشتر ازآنكه آمبولانس باشد، سرويس حمل و نقل دكتر جكول است روشن ميشود، جنگجويان داستان ما پشت ماشين مينشينند و به سمت بهداري پايين يورش ميبرند. خبر اين پاتك زودتر از آنكه آمبولانس به محوطه زندان برسد توسط جاسوسان به بهداري پايين مخابره ميشود. خيانتكاران بهداري پايين و در راس آنها رييس بهداري پايين پشت سنگر، اسلحهها را در حالت رگبار قرار ميدهند و به سمت جلو نشانهگيري ميكنند. آمبولانس به بهداري پايين ميرسد. جاننثار شمشير ميكشد و از آمبولانس پايين ميپرد. اما شدت باران به حدي زياد است كه به شارش سيل از اسمان ميماند. پس طبيعي است كه دكتر جكول ماندن در آمبولانس را به جنگ با دشمن ترجيح دهد. در آمبولانس ميمانند و در جواب جاننثار، يكي از تاكتيكهاي پيشرفته جنگي را به او يادآور ميشود. در اين تاكتيك نيروي جنگي به دو نيمه تقسيم ميشوند. يك قسمت به عنوان نيروي آفند در جلو قرار ميگيرد و حمله را آغار ميكند. دسته دوم به عنوان نيروي پدافند در عقب قرار ميگيرند تا در صورت لزوم وارد عمل شوند. دكتر جكول هم ترجيح ميدهد زير بارش باران در آمبولانس بماند و البته به جاننثار نويد ميدهد: شما برو جلو، دهن دشمن رو سرويس كن. همچين محكم بزن تو گوشش كه حساب كار دستش بياد. تو برو، من همينجا توي آمبولانس ميمونم و كاور ميكنم.
حمله آغاز ميشود. ابتدا با كوبيدن به در بهداري كه قفل شده است. صداي فريادي كه يك فعل امري را به مخاطب يادآور ميشود: باز كن! در باز نميشود. تن صدا بالا مي رود. مضمون جملهها از افعال امري احترامآميز به سمت الفاظ ركيك پيش ميرود. آمپر دشمن بالا ميرود. اين تنها راهكار براي بيرون كشيدن دشمن ترسو از پشت سنگر است. دشمن از سنگر خارج ميشود. در حاليكه رگ غيرتش بالا آمده است. قفل در باز ميشود. دو نفر سينه به سينه هم ميايستند و شروع به بازگويي مطالبات ميكنند. جواب در مقابل جواب. مشت در برابر مشت. هنوز يكي دو دقيقه از اين يقهگيري نگذشته اما برتري نسبي دمشن آرام آرام به چشم ميآيد. حالا زمان فراخواني نيروي پدافند است. چشم به سمت آمبولانس بر ميگردد. دكتر جكول درون آمبولانس نشسته است و با اشتياق صحنه نبرد را تماشا مي كند. طلب كمك اما بيپاسخ باقي ميماند. دكتر جكول تكان از تكان نمي خورد. يقه لباس جاننثار درون دست دشمن مشت ميشود. آقاي ف از زمين بالا كشيده ميشود و به سمت عقب، روي زمينهاي گلآلود روبروي بهداري، پرتاب ميشود. اما از نيروي كمكي هيچ خبري نيست. دكتر جكول درون آمبولانس نشسته است و به جاننثار لبخند ميزند. هنوز اخرين ديالوگ دكتر جكول در گوش جاننثار انعكاس دارد: برو جلو، من از همينجا كاورت ميكنم!
جاننثار دلخور و طلبكار به درون آمبولانس ميرود و شاكي مي شد كه چرا كسي به كمك او نيامده است. پاسخ دكتر جكول مثل پتك بر سر مغلوبه جنگ فرود ميآِيد:
- تو اصلا نبايد با اون درگير مي شدي. اون بزرگتر تو بود. هر چي بهت گفت، بايد بهش ميگفتي چشم!
پ.ن: تراژدی این داستان هیچ کدام از اتفاقات بالا نیست. تراژدی این داستان این است که من درست یک روز پس از نگارش این مطلب به شکل غافلگیر کننده ای توسط دکتر جکول کاور شدم. من را طی یک حکم نانوشته تبعید کرد به جزیره ی جنوبی در عمق خاک دشمن. تنها حسن این اتفاق می تواند تجربه یک فضای تازه و انعکاس گوشه دیگری از بلاهت دوستان پادگان نشین ما باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط سیامک
|
روز بعد از ولنتاين، به هر كس رسيدم گرفتن هديه روز ولنتاين رو تبريك گفتم. جالب اين بود كه همه با شدت هر چه تمامتر موضوع را انكار ميكردند؛ كه اصلا ما رو چه به اين حرفها و ما كه كسي رو نداريم و از ما گذشته و اين كارها مال جوانهاست.
ماندهام اين همه جانوري كه چهارشنبه شب در خيابانها ميلوليدند، آنچنان كه از شدت ترافيك مجبور شدم فاصله نيم ساعته دفتر مجله تا مطب را در دو ساعت و فاصله بيست دقيقهاي مطب تا خانه را در يك ساعت و نيم طي كنم، چه كساني بودند؟
پ.ن: ناگفته پيداست كه من هم ولنتاين را در مطب و در همنشيني با جيب بيماران محترم گذراندم (كه اجرش از هر عبادتي بيشتر است)!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:46  توسط سیامک
|
پادگان ما زندان كوچكي هم دارد كه اسمش را ندامتگاه گذاشتهاند و يك سري سرباز ترك خدمت يا خطا كار را در آنجا حبس كردهاند. بيشتر نادمين مشكل روحي رواني دارند و در بهترين حالت دستكم يك تختهشان كم است! اعتياد به همه چيزهم حقيقت انكار ناشدني هر زنداني است كه مثل يك بيماري مسري، تكتك سلولها و زندانيان درونش را الوده مي كند. حشيش، ترياك، هرويين، شيشه، قرصهاي آرامبخش و البته آلودگيهاي جنسي.
مدتي پيش سه نفر را در حال لواط درون يكي از سلولهاي ندامتگاه غافلگير كردند. دو سرباز و يك نيروي رسمي كه از قضاي روزگار با هم در يك سلول افتاده بودند. از شرح ماوقع به ناچار بايد صرف نظر كنم اما از ذكر اين نكته نميتوانم بگذرم كه دوستان ما گويا حتي پس از باز شدن مشتشان ولكن معامله نبودهاند و تا آخرين لحظات، پيش از دستگيري نيز به ارتكاب آن فعل مذموم مشغول بودهاند.
فكر ميكنم پادگان ما تنها نقطه از گسترهي پهناور اسلام است كه مجازات چنين عملي، بر خلاف آنچه در كتاب آمده، نه شلاق و سنگسار، كه صرفا يك چك جاجانه از طرف رييس ندامتگاه باشد. چند روزي است در اين فكرم كه مبادا شرح اين ماجرا به گوش برادران مسلمانمان در استان قزوين برسد. وگرنه ممكن است از چند روز ديگر براي ورود به ندامتگاه، جلوي در پادگانمان صف بكشند و نوبت ورود در بازار سياه به قيمتهاي كذايي خريد و فروش شود!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط سیامک
|
مثل یک کلاغ نادان جذب برق موهای چرب و خوش حالت هم سن و سال هایم شده بودم که در خیابان با غرور و اعتماد به نفس از کنارم می گذشتند. من اما مجال بلند کردن و حالت دادن موهایم را نداشتم. مدیر دبیرستانمان آدم خشک و سخت گیری بود که به موی هیچ کس مجال بلند شدن و عرض اندام در طی سال تحصیلی نمی داد. موهایمان تا آنقدر جان می گرفتند که در دست بیایند، از بالا حکم می رسید که: از روز شنبه موی کسی بلندتر از نمره چهار (یا هشت) نباشد. تا با اجبار به تراشیدن جزئی از وجودم تبدیل به سگ تیپا خورده ای شوم که بابت انعکاس آفتاب در پوست براق سرش روی بیرون زدن از خانه را نداشت.
در تابستان بود که می توانستم به آرزوی فروخورده ای که 9 ماه در دل پرورانده بودم برسم، وقتی دیگر مدیر و معلمی نبود که با تنگی شلوار و بلندی موهایمان گیر بدهد. اما موهایی که 9 ماه از سال از قد کشیدن منع شده بودند، حالا به چنان ضخامت ناخوشایندی رسیده بودند که فرسنگ ها از نرمی و لطافت سال های دور کودکی فاصله داشت. به هیچ صراطی مستقیم نبودند و همان طور خشک و بی حالت رشد می کردند و بالا می رفتند. نه آب و شانه و نه حتی سشوار ذره ای در هدایت آنها تاثیر نداشت.
نیاز مبرم به یافتن راهکاری برای هدایت موهای کله شقم را درست در همان روزهایی حس کردم استفاده از ژل و واکس مو، هم در مدرسه و هم در خانه تقبیح می شد. از ژل زدن به سر با عبارتی چون «روغن مالی کردن سر» و از عاملان آن به بچه سوسول و بچه قرتی و حتی لات بی سر و پا یاد می شد.
من همچنان مسر بودم که از این فرصت 3ماهه برای بلند کردن موهایم استفاده کنم. اما اگرچه اسم ژل و واکس و کتیرا زیاد به گوشم خورده بود، در مورد چیستی آنها و چگونگی خرید و استعمالشان هیچ اطلاع دقیقی نداشتم. تنها تلاشم برای خرید کتیرا از یک عطاری نیز به پرداخت حجم زیادی پول در قبال دریافت برگه های صلب و کرم رنگی مثل بالنگ ختم شده بود. در خانه ما هم کسی حق وقت هدر دادن بابت این «قرتی بازی ها» را نداشت. پس طبیعی بود که نسبت من با کتیرا، مثل یک غار نشین و گوشی موبایل باشد. فقط می دانستم که سر را با آن چرب می کنند و پیش از ماسیدن چربی ها، باید موها را شانه کرد و حالت داد.
می گویند همیشه در محدودیت هاست که خلاقیت ها در ذهن انسان جوانه می زند و خلاقیت آن سال های من این بود که اگر بنا بر چرب کردن موهاست، حالا که دستم از متریال های تخصصی این فعل مذموم کوتاه است، چرا با همان معجونی که مادرم از گلیسیرین و آب لیمو برای چرب کردن دست و صورت می ساخت، برای چرب کردن موهایم استفاده نکنم؟ فقط کافی بود هر بار ÷یش از بیرون زدن از خانه که دست هایم را چرب می کنم، همان دست های لزج را روی سرم می کشیدم و با موهایم خشکشان می کردم.
اولین باری که دست به این ابتکار زدم روز جمعه ای بود که همراه خانواده و جمع کوچکی از فامیل بنای بیرون رفتن از شهر را داشتیم. هیچ فراموش نمی کنم که حالت گرفتن موهای تازه بلند شده ام با ابتکاری که به خرج داده بودم، چه اعتماد به نفسی را در وجودم زنده کرده بود. سرم را بالا گرفته بودم و راست راست راه می رفتم . بیشتر از هر روز دیگری دلم می خواست توجه دیگران را به خودم جلب کنم و به چشم بیایم. پایان حس شیرین اعتماد به نفس البته فاصله چندانی با آغازش نداشت. وقتی در جواب تحریک حس بویایی مادرم در برابر بلند شدن بوی آب لیمو از موهایم، با شرمندگی به فعل خلاقانه ام اعتراف کردم که بمب خنده ای که ناگهان در میان جمع ترکید مرا به سطح همان نوجوان کچل و تحقیر شده ی روزهای مدرسه باز گرداند.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط سیامک
|
1- يكي از بزرگ ترين لذتهايي كه در انتهاي همكاري با يك مجموعه فرهنگي ممكن است نصيبم شود اين است كه از كار اخراج شوم! بيشترين اشتياقم در انجام يك كار، آغاز كردن آن است؛ درحاليكه سرشار از نبوغ و خلاقيت باشد و متفاوت با آنچه ممكن است از من انتظار داشته باشند. در كار نوشتن و مجلهبازي هميشه در كارهاي ضربالاجلي و كوتاه مدت موفق بودهام اما تاب ادامه هيچ كاري را نداشتهام. عنايتي كه در اين حالت ممكن است نصيبم شود اين است كه قبل از اينكه كم بياورم و اعتراف به شكست كنم، از مجموعه اخراج شوم!
آن هم به بهانهاي غيز از كم كاري.
اين بار هم لطف خدا شامل حالم شد و به شكلي بسيار محترمانه عذرم را از نشریه طبیب خواستند. طبيب نشريهاي 8صفحهاي در حوزه پزشكي بود كه هر ده روز يكبار كنتشر ميشد. نشريه البته ساختار درست و درماني نداشت و بيشتر يك جور افهي فرهنگي ناشرش بود تا دغدغهاي فرهنگي اجتماعي براي پزشكان. اين اواخر هم به روغن سوزي افتاده بود و ناشر محترم پس از عمري كاغذ حرام كردن، به اين صرافت افتاده بود تا كركره نشريه را لااقل تا مدتي پايين بكشد.
2- نشريه براي مدير مسئول و سردبير مثل ناموس مي ماند، حتي اگر رو به موت باشد. پس وقتي به طور اتفاقي رد پاي ناموسش را در خانه حريف ببيند طبيعي است كه جوش بياورد و گرد و خاك به پا كند.
در طبيب (رحمةالله عليه) جايي باز كردهبودم براي ستون كوچكي به نام «كاريمديكاتور» (+ + +) براي كاريكلماتورهايي كه میثم با مضمون پزشكي مينوشت. اگرچه ميثم هيچ ميلي براي پر كردن اين ستون نداشت و مطالب را به زور چماق و فحش ناموسي از او ميگرفتم؛ اما در مدت سه ماهي كه از راه افتادن اين ستون گذشت چنان مورد توجه قرار گرفت كه خوانندهها و طرفداران خاص خود را يافته بود. اما وقتي كه ديدم طبيب در سراشيب تعطيلي افتاده ستون را با همان نام و نويسنده و مطالب به هفتهنامه سپيد منتقل كردم تا در آنجا ادامه حيات دهد. طبيعي بود كه اين كار از ديد «تيمورزاده» بزرگ، مدير مسئول طبيب، پنهان نماند. داغ كند و سردبير نگونبختش را به ميخ بكشد و عامل اين بيناموسي را كه من باشم، از طبيب اخراج كند. من البته ككم از اين اتفاق نگزيد كه در هفته نامه سپيد براي خودم جاي پاي مطمئني درست كردهام و مشغول نوشتنم.
3- شنيدهام قرار است عوامل نشريه طبيب بابت اين كار خبط از هفتهنامه سپيد و ميثم به دادگاه شكايت كنند كه البته هيچ ربطي به من ندارد!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط سیامک
|
انگار كه روي يك نقاشي از صورت يك ادم آب ريخته باشي، كاغذ نقاشي مچاله ميشد و رنگها در هم ميآميخت. به عينه ميديدم كه چهره خوش آب و رنگ دختري كه تا همين چند لحظه پيش زير دستم نشسته بود، در حال چروك خوردن و در خود جمعشدن است. مات مانده بودم كه چه بايد كرد. در حاليكه صداي نامفهومي از ته گلويش به گوش ميرسيد، وحشتزده دست به صورتش مي كشيد و با چشمان از حدقه بيرون زده من را نگاه مي كرد. هنوز شك داشتم چيزي كه ميبينم در خواب است يا بيداري. انگار كه به جاي آمپول، اسيد به او تزريق كرده باشم، صورتش آرام آرام خورده ميشد و از بين ميرفت. اول درد شديدي او را در خود گرفت. طوريكه از شدت درد فرياد زد و قطرات اشك از گوشه چشمانش بيرون پاشيدند.
به او دلداري دادم كه همه درد براي همين چند لحظه است و تمام. تحمل كرد تا كار تزريق چند سيسي آمپول دگزامتازون درون حجم لثه و در مجاورت ريشههاي دنداني كه اندو (عصبكشي) كرده بودم تمام شود. بعد دهانش را شست، از روي يونيت بلند شد و رفت تا جلوي دستشويي تا صورت را بشويد و خودش را جلوي آينه مرتب كند و من داشتم دستكشهايم را از دست ميكندم كه يك دفعه با چشمان از حدقه بيرون زده جيغ كوتاهي كشيد و برگشت سمت من. دستش را كه از روي گونه سمت راستش برداشت خشكم زد. گونه و گوشه سمت راست لباش افتاده بود پايين. درست مانند كساني كه نيمه صورتشان فلج شده باشد، پوست صورتش در يك حركت آرام و پيوسته چروك ميخورد و پايين كشيده ميشد. مانده بود كه چه كند. مانده بودم كه چه كنم. پوستش سفيد شده بود از ترس، قطرات اشك روي صورتش يخ زده بود. نمي توانست روي پا بند شود. تلو تلو ميخورد. جلو دويدم و گرفتمش و نشاندمش روي يونيت دندانپزشكي. پرستارم مات و منگ مانده بود كنار يونيت. تنها به فكرم رسيد كه دلدارياش دهم، اگرچه خودم نيز از شدت ترس حس و حال بهتري از او نداشتم. حادثه همان چيزي بود كه بارها در فيلمها مي ديدم. آدمهايي كه ناگهان با اشارهاي تجزيه ميشوند و بدنشان در چشم بر هم زدني از هم ميپاشد. حالا من روبروي كسي ايستاده بودم كه تنها با تزريق چند سيسي مايع، كه از شيشه دودي رنگ آمپول دگزا داخل سرنگ كشيده بودم و درون حجم لثهاش تزريق كرده بودم، در حال چروك خوردن و مچاله شدن بود.
نميدانم چند لحظه به همين منوال گذشت، تا جريان وحشتانگيز چروك خورن صورتش وتوقف شد و صورتش دوباره آرام آرام از هم باز شد و به حالت عادي برگشت.
آمپولي كه به داخل لثهاش تزريق كرده بودم دگزامتازون بود، نوعي ضد التهاب استروئيدي، كه براي كاهش درد و ناراحتي پس از درمانريشه (عصبكشي) دندان، به صورت موضعي(تزريق در محل) يا عضلاني تزريق ميشود. تزريق البته دردناك است اما از تجربه يك درد جانكاه در روزهاي بعد از درمان ريشه ميكاهد. من هم به روال هميشه حجم كمي از آمپول را داخل يك سرنگ 2 سيسي كشيدم تا در ناحيه انتهاي ريشه دندان تزريق كنم. اما نيدل سرنگ بر خلاف هميشه كه انتظار برخورد به استخوان را داشتم، به شكل خوشايند اما عجيبي، پايين رفت و به هيچ حجم سختي برخورد نكرد. با خيال راحت حجم سرنگ را درون فكش خالي كردم، در حاليكه همزمان گونهاش را از بيرون ماساژ ميدادم تا درد كمتري را احساس كند.
بعد از تمام شدن ساعت كاريام كه فرصت بيشتري براي تحليل ماجرا داشتم، فهميدم در عين حماقت سر سوزن را تا عمق استخوان فك و مجاور عصب فاسيال پايين بردهام و حجم دگزامتازون را همانجا تزريق كردهام تا عصب دچار فلج موضعي شود و نيمه سمت راست صورت را براي لحظاتي از شكل و شمايل بياندازد.
پ.ن: نميدانم چرا ياد اين خاطره دور افتادم. اما به تمام ماهيان عزيزي كه قرار است در آينده نهچندان دور درون تور من گرفتار شوند تا خدمت دندانهايشان برسم، نويد بدهم كه بعد از گذشت چند سال تا آن حد روي سر كچل بيماران استاد شدهام كه ديگر حادثهاي اينچنيني براي شما رخ ندهد!
پ.ن2: اين رخداد بر خلاف آب و رنگي كه در روايت به ان افزودم چندان اتفاق غير معمول و وحشتناكي نيست. نترسيد!
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط سیامک
|
شباهت دكتر جكول، مسئول بهداري پادگان، به كلاغ رنگ سياهش نيست؛ ميل وافري است كه به جمع كردن آت و آشغال دارد. فرقي نميكند اين آشغال سينك دستشويي چرك باشد، يك فرش بيد زده يا يك كمد چوبي شكسته، دل دور انداختن هيچكدامشان را ندارد. همه را جمع كرده در اتاقهاي خانهشان و وقتي حجم و تعداد اين آشغالها از ظرفيت اتاقها تجاوز مي كند، آمبولانس بهداري را فرا ميخواند براي انتقال آشغالهاي مازاد بر ظرفيت اتاقهاي خانهاش به اتاقهاي بهداري. آمبولانس، آژير كشان، تحت لواي يك ماموريت اورژانس يا اعزام مصدوم ، از پادگان خارج ميشود تا در حكم ماشينهاي نارنجي رنگ شهرداري، در خدمت دكتر جكول باشد. آشغالها بار گيري ميشوند و بيآنكه چشم سربازان دژباني از پشت شيشههاي سكوريت آمبولانس به آنها بيفتد، به داخل پادگان انتقال مييابد و در اتاق دندانپزشكي، كه به روايتي كمتردد ترين اتاق بهداري است، انبار ميشود. اين جريان معمولا خارج از ساعات اداري، حوالي عصر يا شب اتفاق ميافتد تا من هميشه اين هيجان را داشته باشم كه فردا صبح كه به بهداري پا ميگذارم درون اتاق دندانپزشكي چه حجم تازهاي از آشغال را ميبينم كه راه ورود به اتاق و رسيدن به يونيت دندانپزشكي را مسدود كرده است.
درست به مثابه كلاغي كه ذكر خيرش در ابتداي مطلب رفت، دكتر جكول هم روي اتاق دندانپزشكي مثل لانه كلاغ حساب مي كند، هر حجم جرمزدهاي را مستقيم به همين اتاق انتقال ميدهد و جالب اينكه روي كلكسيون آشغالهايش، مثل ناموسش، حساسيت و تعصب دارد. طوري كه همزمان با انتقال هر آشغال تازهاي سربازها را تهديد ميكند كه اگر آن رو جابجا كنند يا خداي ناكرده دور بياندازند، پوست از سرشان خواهد كند. پس بعيد نيست كه اصرار من به سربازها كه در انتها رنگ التماس به خود ميگيرد، براي كنار كشيدن سينك و فرش و كمد و باز كردن راه ورود و خروج به اتاق، بينتيجه بماند.
از اتاقي كه امكان تردد در آن نيست و حكم طويله، و نه آشغالداني، را پيدا كرده چگونه ميتوان به شكل بهينه تري استفاده كرد، جز اينكه يكي از نيروهاي كادري هم موتور سيكلتش را كنار يونيت دندانپزشكي، درون اتاق، پارك كند تا مبادا در سرماي زمستاني كه بيرون از اتاقهاي پيشساخته كانس بهداري، چمبره زده، يخ بزند. گويا تنها شانسي كه در اين ميان آوردهام اين است كه در ورودي بهداري انقدر باريك است كه آمبولانسمان به هيچ ضرب و زوري از آن داخل نميشود، وگرنه هيچ بعيد نبود كه راننده آمبولانسمان هم هوس كند ماشينش را در اتاق دندانپزشكي پارك كند.
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط سیامک
|