تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

غول‌كش‌ها به بهشت نمي‌روند!

مگر تحمل يك آدم چقدر است؟ هر چقدر هم چشم روي اتفاقات پيش رويش ببندد و لب به دندان بگزد و چيزي نگويد، روزي مي‌رسد كه كاسه صبرش لبريز شود و بزند به سيم آخر. همسايه‌هاي مطب دكتر جكول، فرمانده واحد بهداري پادگان ما، هم از اين قاعده مستثني نيستند. خود شما هم اگر جاي يكي از آنها بوديد كه مجبور است حضور يك دو جين مرغ و خروس حشري را در حياط خلوت متشركش با مطب دكتر جكول تحمل كند كه در تمام مدت روز، بي‌وقفه، در هم مي‌لولند و بي‌محل مي‌خوانند، پس از  گلايه‌هاي دوستانه و خواهش و اعتراض و شكايت به شهرداري كه هيچ كدام موثر نمي‌افتند، به صرافت مي‌افتاديد كه آستين بالا بزنيد و براي بازگشت آسايش به زندگي‌تان، شخصا وارد عمل شويد.

 

شايد اولين اقدام هدايت چند گربه‌لات گردن كلفت، به حياط خلوت باشد تا دور از چشم جكول، شر مزاحمين را از سر همسايه‌ها كم كند. پروژه‌اي كه يك بار ديگر، در پادگان ما و در شب ضربت خوردن حضرت علي امتحان شد و به خوبي جواب داد. دكتر داستان ما كه هنوز خل و خوي سال‌هاي كودكي و هوا كردن كفتر و پرنده بازي، علي‌رغم پا به سن گذاشتن و اخذ مدرك دكترا، در خونش باقي مانده،‌ انبوه مرغ و خروس‌هايش را با آمبولانس بهداري، به صورت پنهاني از در دژباني گذراند و به قفس كوچكي در مجاورت بهداري انتقال داد. تا ما همزيستي مسالمت آميز و چند ماهه‌اي داشته باشيم با چانواراني كه در نزد دكتر از چشمانش عزيزتر بودند. هنوز هيچ كس نفهميد كه سر كله آن چند سگ ولگرد كه شب‌هنگام ناغافل به قفس مرغ و خروس‌ها شبيخون زدند، و برادر كاكلي (شخصيت برجسته جمع مرغ و خروس‌ها كه نور چشمي دكتر جكول بود) و جمعي از مرغ‌ها را به خاك و خون كشيدند، از كجا پيدا شد. اتفاقي كه باعث شد دكتر تاسيسات مرغ‌داري خودش را از بهداري پادگان به حياط خلوت مطب انتقال دهد.

اما مگر دكتر جكول چند بار از يك سوراخ گزيده مي‌شود؟ در مدت حضور نوادگان برادر كاكلي در مطب، به مدد شربت‌هاي مولتي‌ويتامين و داروهاي تقويتي،‌ چنان هيبت و هياتي از آنها ساخته بود كه هيچ گربه‌ي گنده‌لات ولگردي جرات نمي‌كرد به آنها نزديك شود؛ آنچنان كه به جاي قوقولي‌قوقو، عربده‌هايي مي‌كشيدند كه شيشه ساختمان‌هاي اطراف را مي‌لرزاند، . البته از شنيدن نعره‌هاي اين پرندگان غول‌آسا قند در دل دكتر جكول آب مي‌شد.

 

«تنها تير موجود در جعبه امكان» براي همسايه‌هاي عاصي، ريختن مرگ موش در آب و دانه مرغ و خروس‌ها بود كه چند روز پيش، طدور از چشم دكتر انجام شد. اما دكتر جكول درست سر بزنگاه سر رسيد، در حاليكه گويا مرغ و خروس‌ها هر كدام گوشه‌اي روي زمين افتاده بوده و از دهانشان كف بيرون مي‌آمد! جكول كه هميشه طرح درمان‌هاي خلاقانه و در عين‌حال احمقانه‌اش شهره تمام پزشكان وظيفه واحد بهداري است، اين بار اما براي نجات غول‌هاي پرنده خود، در اوج نااميدي، ابتكار عجيبي به خرج داد كه فكر مي‌كنم در دنياي طبابت يگانه است و آن خوراندن ماست به مرغ و خروس‌هاي مسموم بود! ابتكاري كه گويا كارگر افتاد تا نقشه شوم همسايگان عاصي نقش بر آب شود.

آخرين گزارش‌ها از مطب دكتر جكول حاكي از آن است كه حال عمومي دردانه‌هاي جكول رضايت بخش است در آنها در حال گذاران دوران نقاهت مي‌باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:44  توسط سیامک  | 

آهسته وحشي مي‌شوم

گذران روزهاي خدمت در بهداري پادگان ما مانند راه رفتن در ميدان مين مي‌ماند، هميشه اضطراب اين احتمال هست كه ناغافل پا روي يك مين نهفته در دل خاك بگذاري و منفجر شوي.  پا روي مين گذاشتن مصداق گرفتار شدن به خشم دكتر جكول، فرمانده بهداري پادگانمان است. شايد از همين رو باشد كه سربازهاي بهداري براي كسي كه گرفتار خشم دكتر جكول شود اصطلاح «تركيدن» را به كار مي‌برند. پس بعيد نيست كه هميشه در اين محيط، مخصوصا آن زمان‌هايي كه او در محل بهداري حضور دارد، بابت گرفتار نشدن در خشم او كه هيچ رفتارش قابل پيش‌بيني نيست، تپش قلب داشته باشم.

اما زمان كه مي‌گذرد، تو با جغرافياي اين محل آشنا مي‌شوي و اداب گام برداشتن در اين ميدان را مي‌آموزي، كه چگونه بي آنكه پا روي يك مين كاشته شده دل دل خاك بگذاري، روزهاي خدمت را در واحد بهداري بگذراني.

اما هر چه در گام برداشتن در اين زمين پر فتنه متبحر باشي، باز تا روزي كه در دل اين خاك پر نكبت ميني نهفته باشد و آنها را خنثي نكرده باشي، احتمال پا گذاشتن ناغافل روي يك مين و تركيدن هست. آنچنان كه من اين روزها تركيدم!

روزهاي خدمت هميشه به آن خوشي و شيريني كه گهداري در اين وبلاگ روايت مي‌كنم، نيست. وقتي فرمانده‌ات يك پزشك كفتر باز باشد كه در كلام و رفتارش هيچ نشانه‌اي از ثبات و تعقل نيست، علي‌رغم تمام احتياطي كه به خرج مي‌دهي، روزهايي خواهد رسيد كه گرفتار خشم او شوي. اگرچه حالا پس از گذشت ده ماه، ديگر هيچ ترسي از خشم او ندارم. مي‌دانم كه نبايد هيچ‌كدام از تهديدهايش را جدي گرفت. نهايت عقوبتي كه مي‌تواند برايم در نظر بگيرد اين است كه يك روز را تا عصر ممنوع‌الخروجم كند تا از كار مطب باز بمانم. اما چيزي كه هنوز قادر به هضم آن نشده‌ام تحقيري است كه از ميان جملات خشم‌آگين او شامل حالم مي‌شود. شنيدن و دم بر نياوردن در برابر جملاتي در هيچ جاي ديگري جز پادگان كسي جرات خطاب قرار دادن مرا با آنها ندارد كار سختي است. صبر مي‌خواهد، صبر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:50  توسط سیامک  | 

راهنمای بهره کشی از دندان ها برای شب عید

عید نوروز، از همان شبی که سال تحویل می شود تا روز آخر تعطیلات که سیزده به در باشد، موسم خوردن و نوشیدن و انباشتن است. سیستم گوارش بسیاری از ما سخت ترین دوران کاری خود را پشت سر می گذارند. دندان ها نیز به عنوان حلقه ای از این زنجیر، بار مهم و سرنوشت سازی را بر عهده دارند؛ چه اینکه بروز مشکل در هر یک از دندان ها، نه تنها می تواند شما را از خوردن (و جویدن) باز دارد، که قابلیت آن را نیز دارد که تمام ایام نوروز را بر شما حرام کند.

نکات زیر توصیه هایی است که شما باید در رابطه با بهداشت دهان و دندان، در ایام نوروز رعایت کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط سیامک  | 

داستان های قطار

حجم کم

يک حجم کم که خودش را درون چادر سياه پيچيده روبروي پيرمردي که مدام چشم مي‌گرداند تا چشم‌هامان را که وق‌زده‌ايم سوي ميزش به زير بکشد.

ما فرض مي کنيم که اين حجم لوله‌شده  ، دخترش باشد.

پيشخدمت ماءالشعير مي‌آورد. پيرمرد نگاهش را از روي چشمان پيشخدمت روي شيشه‌هاي دودي ماءالشعير سر مي دهد. ني را ميان لبهاي گوشتي‌اش مي‌گذارد و هورت مي‌کشد.

 

نيشابور؛ بود...

قطار تكان تكان خورد و ايستاد. ايستاد و ماند. در سياهي بيرون از پنجره تنها ماتي تصوير خودم بود كه مبهوت به من خيره مانده بود.

سر چسباندم به سرماي شيشه و دستم حايلي شد براي گريز از نور شيري رنگ داخل كوپه و چشم دواندم درون تاريكي ميان سايه هايي كه درون سرما.

اول انفصال دو خط آهنين بود كه پا به پاي ما تا نزديك ايستگاه آمده بود. بعد تل فرو ريخته آجرها پاي ديوار نيمه ويران مستطيل هايي كه به اتاق مي مانست. بهد حجم مدور نوري كه از خلال تار و پود زرد رنگ چادرهاي امدادي بيرون مي زد.

قطار تكاني خورد و سنگين به راه افتاد تا از اشباه سياه و پاره پاره ي روبرويمان سان ببينيم. از لاشه واگن هايي كه پيغام بر مرگ هزاران انسان بي گناه بودند، از ريل هاي مچاله و از جا كنده شده، از آواري كه تا ديروز ايستگاهي بود و امروز حجمي از خاك و آجر پيش روي گودالي فراخ كه به ردپاي برخورد يك شهاب سنگ مي مانست.

سرما بر شقيقه هايم فشرد. قطار سلانه سلانه گذشت و من ماندم و تصوير ماتم درون قاب پنجره.

پ.ن: داستان متاثر از انفجار در ايستگاه قطار نيشابور در سال 82 نوشته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:49  توسط سیامک  | 

عاشق شدن در دي‌ماه، مردن به وقت شهريور

1- اسفند 82 براي اولين بار به كرج پا گذاشتم. مي‌رفتم تا چند روزي را ميهمان احسان، دايي كوچكم باشم. يك خانه ساده و كوچك با وسايل اوليه يك زندگي مجردي. سفر شيرين و پر خاطره‌اي بود؛ مخصوصا اينكه در اين تنهايي دو نفره مثل يك برادر به هم نزديك شده بوديم. من برادر ندارم و اين فرصت مغتنمي بود كه با دايي كوچكم كه اختلاف سني چنداني با هم نداشتيم،  پس از كشمكش‌هاي سال‌هاي كودكي، براي اولين بار طعم يك دوستي برادر گونه را بچشم. چه اينكه او هم از هيچ كاري برايم كم نگذاشت. روز بازگشتم هيچ ميلي به رفتن نداشتم. شيرين‌ترين خاطره‌هاي يك سفر را همراه چمدانم برداشتم و به مشهد بردم.

 

2- شايد هنوز هيچ كسي نداند كه وبلاگ مي‌نوشت. تجربه همان چند روزه كه با هم در يك اتاق گذرانديم او را به صرافت نوشتن یک وبلاگ انداخت. اگرچه به نظر يك هيجان زود گذر بود كه خيلي زود فروكش كرد. اما نامي كه براي وبلاگش انتخاب كرده بود و يكي از آخرین نوشته هاي وبلاگش، همگي گواهي بر يك اتفاق تلخ مي‌داد: پرواز را به خاطر بسپار...

 

3- نيمه‌هاي شهريور بود. يك روز عصر به خانه‌مان آمد. من قرار يك مصاحبه را رييس سازمان ملي جوانان گذاشته بودم. او را قبل از نهار تنها گذاشتم تا عصر دوباره ببينمش. مصاحبه سنگيني بود، پر از چالش و جنجال. وقتي برگشتم آنقدر خسته بودم كه نبودنش را حس نكردم. فردا صبح خبر رسيد كه تمام کرده. با يك پرايد، همراه دوستانش به ديوار كوبيده. همه سرنشينان ماشين جان به‌در برده‌اند و تنها او از گردونه زندگي پا بيرون گذاشته. تراژدي رفتن‌اش وقتي كامل‌تر مي‌شود كه بدانيد درست پس از اعلام خبر قبولي‌اش در آزمون ارشد به مشهد آمده بود تا قبل از ثبت‌نام و راهي شدن به دانشگاه چند روزي را در زادگاهش بگذراند. آن شب براي دادن شيريني قبولي دانشگاه به دوستانش رفته بود، اما چيزي كه نصيب ما شد سيني‌هاي كوچك خرما بود.  

 

4- مادر بزرگم روزهاي آخر اسفند هنوز چشم به راه در خانه است كه ناگهان باز شود و او همراه يك چمدان سفري در آستانه آن ايستاده باشد.  وقتي كه مي‌شنوم صبح‌هاي آخر سال را ناخودآگاه چشم‌به‌راه رسيدن ناغافل احسان است، كه هميشه همين روزها، دمدمه‌هاي صبح، بي‌خبر از شهرستان باز مي‌گشت، اشك در چشمم حلقه مي‌زند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:1  توسط سیامک  | 

مرغي كه پريد، پريده ديگه...

قوچ‌علي، رييس زنداني كه زير مجموعه پادگان ماست، ترك زبان بود. اما شيرين‌كاري آخرش در فراري دادن يك زنداني بيشتر به حماقت ذاتي‌اش مربوط مي‌شد تا نژادش. فقط يك لحظه تصور كنيد: يك نفر به خاطر قتل عمد به زندان افتاده باشد و چون قصاب است و پول در چنته فراوان دارد، با چرب كردن سبيل زندان‌بان‌ها بشود مامور خريد زندان، تا هر از گاهي بتواند با راننده اختصاصي و ماشين نظامي جستي به بيرون پادگان بزند تا هم خبري از خانواده بگيرد و هم كارهاي عقب‌افتاده را راست و ريست كند. موقع برگشت هم گاوي يا گوسنفدي بخرد تا در حياط زندان زمين بزند و گوشتش را مفت، يا در حد مفت ارزان، به دوستان زندان‌بان تقديم كند. و همه از هم راضي و با هم مهربان باشند.

اما چرخ روزگار از همان روزي به كام قوچ‌علي نچرخيد كه كلاغه براي دوست قاتل ما خبر آورد كه حكم اعدامش، بالاخره پس از چند بار رفت و برگشت در دادگاه‌هاي مختلف تاييد شده. پس طبيعي است بار آخري كه براي خريد گوسفند از پادگان خارج مي‌شود، راننده را ساعت‌ها در انتظار بگذارد تا بنده خدا مجبور شود بدون گوسفند و زنداني به زندان باز گردد.

گرد و خاكي كه به پا شد حتي تا روزنامه همشهري هم امتداد يافت تا سرويس حوادث در صفحه 22 روزنامه تيتر بزند: محكوم به مرك، مامور خريد زندان بود! چند روزي را برادران ما در به در افتادند دنبال دوست قاتل، اما به قول يكي از برادران سپاهي كه در آسايشگاه بهداري، حين نوشيدن چاي، از حميرا نقل قول كرد بود:

مرغي كه پريد، پريده ديگه

اشكي كه چكيد، چكيده ديگه...

اگر اشك چكيده به چشم بازگشت و مرغ پريده به شاخه، دوست قاتل ما را هم به زندان. نتيجه اخلاقي اين داستان هم كه درست مقارن شده با فرار دوست عزيزمان «شهرام جزايري» چه مي‌تواند باشد جز اينكه قوچ‌علي داستان ما تا چند روز محكوم به حبس در همان زنداني شود كه به طور همزمان مسئوليت اداره‌اش را دارد. يعني در عين رياست، زنداني همان سلول‌ها هم باشد و تا روز صدور حكم اجازه خروج از زندان را نداشته باشد. روزي هم كه توانست پا بيرون بگذارد، روز ابلاغ حكم دادگاه بود كه چمدان‌هايش را بست تا به مقصد زندان حشمتيه.

پ.ن: متاسفانه پيش از آنكه قادر به درك فضايل اخلاقي و كرامات قوچ‌علي شوم، او از ميان ما رفت. با رفتن او و خالي شدن پشت مسئول بهداري ندامتگاه، جنگ ميان دكتر جكول از يك سو، و قوچ‌علي و مسئول بهداري ندامتگاه مغلوبه شد. 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:44  توسط سیامک  | 

وقايع نگاري يك قتل از پيش تعيين شده!

دو روز است كه همه مي گويند: چي شده؟ كسي مرده؟ و تو با انگشت ،به گونه چپت اشاره مي كني و مي نالي كه : دندون عقله! و همه پوزخندي مي زنند كه :...

حوصله شوخي نداري چون جلسه مهم فردا فكرت را مشغول كرده است و خودت را مجسم مي كني با صورت ورم كرده و دردي كه هر 20 ثانيه يك بار سرك مي كشد.

تا غروب تحمل مي كني. دليل منطقي مراجعه نكردنت به دندانپزشك، ورم احتمالي ناشي از جراحي است كه يك بار صابونش به جامه ات خورده و تا 24 ساعت نمي توانستي توي آينه به خودت نگاه كني.

هنوز يادداشت هايت را براي فردا تنظيم نكرده اي. صداي باران روي كانال كولر همراه با دردي كه ديگر يكنواخت شده و از پشت گردن تا جايي نزديك سوراخ بيني ات ادامه دارد، مثل پتك توي سرت مي كوبد. براي اولين بار به خاطر درد گريه مي كني. تمام توصيه هاي همكاران و دوستان خاله زنكت را مرور مي كني... حوله گرم، نشاسته ، خمير دندان، آب نمك و هزار زهرمار ديگر هم فايده ندارد. ميان گريه اي كه به زوزه تبديل شده است ياد دوست دندانپزشكت مي افتي، همان كه الان هزار كيلومتر با تو فاصله دارد و در حال گذراندن دوران سربازي است. شماره اش را پيدا مي كني. فقط مي تواني بگويي: دندونم!

انگار چند تا ناسزا از يك دوست لازم داشتي تا به سرعت لباس بپوشي و زير باران بدوي به سوي درمانگاه شبانه روزي كه سر خيابانتان تازه باز شده و تا چند روز قبل فكر مي كردي ، مردم بايد چقدر درمانده و ساده دل باشند كه به جاي پزشك متخصص؛ سراغ درمانگاه بروند.

صحنه اي كه زير باران مي دوي و چند بار پايت فرو مي رود توي گودالي آب، به همراه بوق ماشين ها و دردي كه چشمهايت را چپ كرده است ، تو را به ياد صحنه اي ازيك فيلم هندي مي اندازد كه " كارينا" زير باران مي دود و " راج" با نعره اي جگر خراش به دنبالش مي رود!

درمانگاه خلوت است. اشاره مي كنند كه به بخش دندانپزشكي بروي . جايي كه خانم چاقي نشسته است و بدون توجه به پيچ وتاب خوردن تو شماره مي نويسد و خيلي خونسرد از دو دندانپزشك جوان سئوال مي كند كدامشان وقت دارند كه نگاهي به دندان تو بيندازند؟

ميان سروصدا و حركت پاي يكي از بيماران كه انگار مي خواهد جفت پا از يونيت بپرد پايين خانم دندانپزشك مي نشاندت و بلافاصله تشخيص پانسمان موقت مي دهد، تمام مراحل را توضيح مي دهد و اينكه : واي واي بالايي هم كه پوسيده، اين يكي هم كه تعريفي نداره.

و تو انگار موظفي با دهان نيمه باز، همه چيز را توضيح بدهي. از جلسه ات بگويي و اينكه نگراني كه فردا صورتت ورم مي كند و دندانپزشك به چشمانت خيره مي شود و مي گويد: مي دونستي كه وضعيت دندان با سيستم عصبي بسيار مرتبطه؟ يعني مطمئن باش اگر امشب نمي آمدي، حتما فردا نصف صورتت ورم مي كرد.

توي دلت براي دوستت دعا مي كني و آنقدر براي نجات از شر اهريمن دندان عقل، خوشحالي كه متوجه نيش آمپول نمي شوي. احساس امنيت مي كني. روي نيمكتي در همان اتاق مي نشيني. و با حسي شبيه دلسوزي به پسر جواني كه هنوز پيچ وتاب مي خورد ، خيره مي شوي.

صداي منشي چاق كه دستور كوكوي سبزي مي دهد، حواست را پرت مي كند. براي گذراندن وقت به كليه دوستان و آشنايان پيام كوتاه مي فرستي و پاسخ ها را همان جا باز مي كني و مي خواني.

مدتهاست كه كوكوي سبزي آماده شده، شارژ همراهت ديگر نفس هاي آخر را مي كشد، و به مرحله اي رسيده اي كه با فك بي حس شده، پايت را به علامت تمام شدن صبر، تكان مي دهي. حتما آمپول بي حس كننده پديده ي مهمي است. چون اگر نبود چطور مي توانستي 45 دقيقه بنشيني وبه دهان باز دو بيمار نگاه كني؟

بالاخره نوبت توست كه يونيت را اشغال كني. دندانپزشك قبل از اينكه كانال هاي عفوني را كشف كند، يادآورمي شود كه نيم ساعت از وقت كاري اش گذشته و به خاطر نجات جان تو صبر كرده است. صداي منشي چاق نمي گذارد به صدايي كه توي سرت زوزه مي كشد فكر كني. خواهر بزرگش از سفر حج برگشته است و بايد برود استقبالش.

حالا صحنه ي شكنجه فيلم "z" را مجسم مي كني. چند بار چشمهايت را محكم فشار مي دهي به اين مفهوم كه : چه خبره؟ يواشتر!

نگاهت براي لحظه اي خيره مي ماند به ساعت ديواري كه هشدار مي دهد حتي اگر صورتت ورم نكند، باز هم به جلسه نمي رسي . چون هيچ يادداشتي آماده نكرده اي.

كارت كه تمام مي شود، تمام محتويات كيف پولت را مي ريزي روي ميز و قول شرف مي دهي كه 48 ساعت ديگر براي جراحي و كندن قال قضيه ي دندان عقل مراجعه كني. قبل از اينكه از درمانگاه خارج شوي، نگاهي به اطراف مي اندازي. مطمئني تا درد بعدي، پايت را به مطب هيچ دندانپزشكي نمي گذاري!

باران مثل سيل مي بارد....صدايي از دور دستها مي شنوي. 

 

پ.ن: مطلب را به یکی از دوستان برای هفته نامه سپید سفارش دادم. عجابت کرد با این قید که نامش مستعار بماند. حیفم آمد که آن را پس از چاپ٬ در وبلاگم نگذارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:25  توسط سیامک  | 

باز - خورد

ساز و كار نشريات ما معمولا به گونه‌اي نيست كه نويسنده‌ها بتوانند از بازخورد مطالب خودشان آگاه شوند. اين مساله در مورد نشريات تخصصي و خاصه پزشكي كه مخاطبان تنبل، پر مشغله و روزنامه‌نخواني دارد، حاد تر است. عادت كرده‌ام به عنوان كسي كه در چنين نشرياتي مي‌نويسد هميشه براي دل خودم بنويسم و چشمم به لبخند رضايت سردبير و حق‌التحرير آخر ماه مطالب باشد، كه در بازخورد آنچه مي‌نويسم از سنگ صدا در مي‌ايد از پزشك جماعت نه.

اما هميشه با خودم فكر مي‌كردم وقتي يك خواننده عاقبت به اين صرافت بيفتد كه گوشي تلفن را بردارد و به نيت اظهار نظر در مورد نوشته‌هايم شماره تحريريه نشريه را بگيرد، بايد بابت قدرت و تاثير گذاري قلم به خودم آفرين بگويم. اگرچه بخواهد از نوشته‌ام انتقاد كند يا فحش خواهر مادر بدهد. اما هيچ وقت فكر نمي‌كردم بابت مقاله انتقادي و تند و تيزي كه با كمك دوستم امير، در مورد خبط وزارت بهداشت در صدور مجوز دانشكده پزشكي و دندان‌پزشكي پولي در كيش نوشتم، كسي زنگ بزند و از من شرايط و جزييات ثبت نام در اين دانشگاه را بپرسد. يا دو هفته بعد، در واكنش به انتقادم از انتشارات تیمورزاده بابت كلاشي ميليوني‌اش در دزديدن كتاب‌هاي موسسه آموزشي كاپلان و فروش جزوات پانصد هزار دلاري‌اش به سيصد هزار تومان، كسي از من تلفني آدرس كتاب‌فروشي تيمورزاده را بگيرد.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:33  توسط سیامک  | 

كاور نامه(2): بازشناسي فعل «كاور كردن» در قيام عاشورا

كاور كردن يعني پشتيباني كردن، يعني اينكه خيال طرف را راحت كني كه: شما برو جلو، خيالت راحت، من مثل كوه پشتت هستم.

كاور كردن يكي از فضايل خاص اخلاقي دكتر جكول، رييس واحد بهداري پادگان ما، است كه هر روز به كرات، زير دستان و رفقاي خود را مشمول آن مي‌كند.

كاور كردن در نظر دكتر جكول، البته حكم يك طناب دو سر را دارد؛ كه يك سر آن را دست شما مي‌دهد تا با خيال راحت شروع كني به پايين رفتن از دره‌اي كه سر راهت قرار گرفته، با اين اطمينان كه سر ديگر طناب در دستان دكتر جكول است و در موقع لزوم مي‌تواني وزن يك كوه را پشت سرت، در حمايت از خود، احساس كني. اما تازه در موقع سقوط به اعماق دره است كه تو مي فهمي سر ديگر اين طناب در دستان دكتر جكول نيست، كه آن را در غياب تو رها كرده به امان خدا و رفته.

 

سرانجام شوم آنها كه توسط دكتر جكول كاور شده‌اند، مدت‌هاست كه از شدت تكرار، تلخي و زهر خود را از دست داده و تبديل به بهانه‌اي براي خنده و تفريح شده است. در بي‌كاري مفرطمان در آسايشگاه بهداري، از صبح تا ظهر، ... (توضيح مولف: درست همان‌طور كه دكتر بعضي مواقع ما را كاور مي‌كند، ما هم با كمال ميل دكتر جكول را كاور مي كنيم. بنده خدا پادگان و بهداري را دو در مي‌كند و مي‌رود دنبال رتق و فتق امور مطب شخصي با اين اميد واهي كه ما دربهداري او را كاور مي‌كنيم و خلاء وجودي‌اش را پر مي‌كنيم. قافل از اينكه هر از گاهي زير آب‌اش را پيش مراتب بالاتر مي زنيم! نبود دكتر جكول اين امكان را به ما مي‌دهد كه بهداري را تعطيل كنيم و همه دراز به دراز در آسايشگاه به استراحت و حل جدول و خوردن چاي بپزدازيم! ) وقت‌مان را با كشف و ريشه‌يابي اين فعل در آيات و روايات و تاريخ و ادبيات كهن پر مي‌كنيم. مثلا شايد براي شما جالب باشد كه بدانيد يكي از بزرگ‌ترين مصداق‌هاي «كاور كردن» در تاريخ، واقعه عاشوراست. وقتي كه امام خسين به اعتبار هزاران نامه كه از سوي اهالي كوفه براي او ارسال شد، پا در راهي گذاشت كه انتهاي آن شهادت بود. مورخان اينگونه روايت مي كنند كه محتواي بسياري از اين نامه‌ها چنين جمله‌اي بوده است: اماما! شما بيا به سمت ما و در كوفه تشكيل حكومت اسلامي بده، ما همه جوره شما را كاور مي كنيم. مثل كوه پشت شما ايستاده‌ايم...

و البته هيچ نيازي به اشاره به پايان داستان اين سفر نيست؛ وقتي بدانيم كه قصد كوفيان از نوشتن انبوه آن نامه‌ها كاور كردن امام و يارانش بوده است!

 

در روايات و آيات ديني نيز نمونه‌هاي فراواني از تاكيد بر لزوم كاور كردن افراد و اهميت اين فضيلت اخلاقي به چشم مي‌خورد. مثال: «الكاورون، الكاورون، اولئك المقربون»

شاعران مسلمان نيز با درك جايگاه رفيع كاورون در نزد خداوند، بارها و بارها مخاطبان اشعار خود را به كاور كردن سفارش كرده‌اند:

«آسايش دو گيتي مديون اين دو حرف است: كاور كنيد ما را... تا كاور كنيم شما را»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:10  توسط سیامک  | 

عسل

داستان کوتاه: انگشت داماد همانطور در دهان عروس باقي ماند. نگاه عروس طوري در چشمان او مات مانده بود كه به وحشت افتاد. پلك هايش خوابيدند و در آغوش داماد افتاد.

زن‌هاي نزديك‌تر فاميل او را در همان لباس نباتي رنگي كه به تن داشت، در ماشن داماد نشاندند و همراه جام بلورين انباشته از عسل و يك چمدان سفري، هلهله كنان، راهي كردند.

در حياط بيمارستان مردان سفيد پوش عروس را روي برانكاد خواباندند و به درون ساختمان دويدند. داماد تا پشت در سبز زنگي كه در آستانه اش او را از ورود منع كردند، به دنبال برانكاد دويد. در لحظه آخر تنها توانست غضلات كرخ صورتش را از دو سو كش آورد تا براي لختي به صورت بزك كرده عروسش لبخند بزند و پشت در سبز رنگ باقي ماند تا دويدن چهار پرستار را تا گم شدن ميان خيسي چشمانش دنبال كند. نگاهي به جام درون دستش انداخت؛ به عسل هاي قهوه‌اي رنگي كه دور تا دور، در لبه‌هاي ظرف ماسيده بود و انبوه حباب هاي كوچك در تمام حجم عسل و قسمتي در سطح كه فرو رفته مي آمد و قالب يك انگشت مي‌نمود. كسي از پشت به او تنه زد. تلو تلو خورد. جام را همان جا به دست كسي سپرد. دست به ديوار گرفت و تمام راه آمده را در سالن، بازگشت.

***

سايه سياه و باريكي كه با ورود دكتر جوان در آستانه‌ي در ظاهر شد، تا روي تخت عروس در كنار پنجره اتاق، بالا رفت. دكتر آنچه را كه در لحظه‌ي ورود در دهان مي‌جويد به بيرون تف كرد. گوشي را به گوش گذاشت و در همان حال كه خيسي دستانش را با گوشه روپوش مي‌گرفت، ملحفه را به آرامي كنار زد و به بافه ي طلايي رنگي كه از كناره روسري عروس بيرون مانده بود، خيره شد.

***

داماد از پشت شيشه ماشين، مات گل‌هاي زرد روي كاپوت بود كه در انعكاس شيري رنگ نوري كه از بالا مي تابيد، نباتي رنگ شده بود. به سطح برآمده و چرمين چمداني در صندلي مجاور دست مي كشيد. شيشه ماشين را تا انتها گشوده بود. گاه ميان خس‌خس برگ‌ها ضجه‌هاي محو كودكي را مي شنيد كه به صداي يك گربه مي‌مانست. او تنها مي‌توانست به گل‌هاي روي ماشين خيره شود كه چگونه آرام آرام پژمرده مي‌شوند، كه چگونه حالا نباتي رنگ شده‌اند و چون باد مي‌آيد، چگونه هزاران عروس در لباس نباتي رنگ روي كاپوتش به رقص آمده‌اند؛ از ميان خيسي چشمانش، تا پشت شيشه پيش مي‌آيند، به او لبخند مي‌زنند و عشوه كنان باز مي‌گردند.

***

صبح وقتي كه چشم گشود كسي روبرويش تكيه به ماشين، روي كاپوت ضرب گرفته بود. دست چپش به سمت دستگيره رفت. پاهاي خواب رفته اش مورمور شد. آنقدر نگاهش كرد تا برگشت و چشمش به او افتاد. پس تا كنار شيشه گشوده‌ي ماشين پيش آمد. سري به اطراف چرخاند و آنقدر خم شد تا لب هاي كلفت و ارغواني رنگش در قاب شيشه ظاهر شود. دست راستش را داخل كرد و حجم بلوريني را در ميان دستان داماد گذاشت و دوباره لبخند زد.

داماد تنها به انعكاس طلايي رنگ نور در لبه هاي جام خيره ماند كه در تمامي اضلاع آن تكثير مي‌شد. هيچ يك از سخنان مرد را نشنيد و حتي وقتي كه مرد با دست خيسش شانه‌اش را فشرد، لبخند محوي زد و بازگشت؛ تنها به ظرف خالي ميان دستانش خيره ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط سیامک  |