تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

آينده نو سيفون خودش را كشيد!

 

1- كشيدن سيفون كسي، بر خلاف ظاهر مذموم و شايد توهين آميز اين عبارت، در زبان رايج جمع دوستانه‌مان، معادلي است براي دك كردن، دست به سر كردن و دنبال نخود سياه فرستادن آبرومندانه‌ي كسي، در حاليكه خودش به وقوع چنين سرانجامي آگاهي كامل دارد. اما خود سيفون كشي، فعلي است براي توصيف كشيدن آگاهانه و داوطلبانه‌ي سيفون توسط خود فرد، در حالتيكه مي‌داند بودنش در يك جمع هيچ مصداق و توجيهي ندارد.

2- مقصود از اين همه توضيح، شرحي است بر سرانجام روزنامه‌ي «آينده نو»، كه علي‌رغم قدم‌هاي آغازين محكم و استواري كه برداشت، نتوانست در عرصه فعاليت مطبوعاتي، در مصاف با غول‌هاي اين حوزه موفق باشد. شكست در جذب مخاطب البته سرانجامي است كه به دلايل گوناگوني كه مجال پرداختن به آنها در اينجا نيست، مشمول حال بسياري از نشريات كشور مي‌شود. منتها بسياري از آنها، به دليل عدم توانايي درك و قبول حقيقت، با چشمان بسته، كج دار و مريض به راه خود ادامه مي‌دهند؛ اگرچه مي‌دانند مخاطب «روز درآ»ي آنها از دايره جمع تحريريه فراتر نمي‌رود و مقصد نهايي حاصل كار آنها، كارگاه خمير گيري كاغذ است.

مديران روزنامه آينده نو اما، با درك درست از عدم كاميابي خود در عرصه مطبوعات، پس از چاپ 179 شماره از نشريه، داوطلبانه از اين وادي كنار رفتند. آينده نو، علي‌رغم لوگوي زيبا و متفاوت و نيم‌صفحه‌هاي اول چشم‌نواز شماره‌هاي نخست و تبليغات فراگيرش در شهرهاي بزرگ هيچ‌گاه نتوانست جايي در سبد مطبوعاتي مردم باز كند. عدم اعلام شفاف موضع و گرايش سياسي روزنامه و حركت آرام و محتاطانه‌، به زعم من يكي از دلايل اين ناكامي بود؛ در حاليكه نزديك به دويست شماره از انتشار اين روزنامه مي‌گذشت، هنوز براي مردم روشن نبود اين روزنامه را بايد به كدام جناح و جريان فكري منتسب دانست و طرفداران كدام جناح سياسي بايد مخاطب اين نشريه قرار بگيرند. آينده نو هيچ‌گاه جريان و جنجالي در عرصه مطبوعات نيافريد و در تمام طول حيات خود محافظه‌كاري را كنار نگذاشت و حتي از كاربرد تيترهاي جذاب و جنجالي براي جذب مخاطب خودداري كرد. نمي‌دانم اين محافظه كاري را بايد به پاي مرام مديران و سياست‌گذاران روزنامه نوشت تا ترس آنها از تيغ تيز توقيف كه سايه‌ي آن بر سر تمامي روزنامه‌هاي كشور گسترده است. كيفيت بسيار پايين چاپ روزنامه و در‌هم‌آميختن رنگ و متن در صفحات روزنامه، نيز در اين ناكامي كاركرد موثر خود را داشت.

خبر توقف انتشار آينده نو اگرچه، تا زمان نگارش اين متن، هنوز به طور رسمي تاييد نشده و براي اطمينان از صحت آن شايد بايد تا روز شنبه صبر كرد.

3- آينده نو پا به توقيفي خودخواسته گذاشت، آن هم در حاليكه پاي من تازه به اين روزنامه باز شده بود و شماره آخر اين روزنامه، در روز پنج‌شنبه، اولين و آخرين همكاري من با اين روزنامه بود. نمي‌دانم نحوست پا قدم خودم را نيز بايد در اين ماجرا دخيل بدانم يا نه. يادش بخير، روزنامه خوبي بود، اما عمرش به پرداخت حق‌التحرير من قد نداد!

 

+ خبر تعطیلی آینده نو

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 16:20  توسط سیامک  | 

خبرهاي خوش هسته‌اي براي دندان‌پزشكان

مرور اخبار رسانه‌ها همزمان با روز دندان‌پزشك

 

اين روزها ديگر ايراني‌ها، در انتهاي دومين سال از صدارت دولت محمود احمدي‌نژاد، به شنيدن خبرهاي خوش و در عين حال غافل‌گير كننده در زمينه دست‌يابي دانشمندان كشورمان به فن‌آوري‌هاي نوين و پيش‌رفت‌هاي خارق‌العاده‌ي علمي عادت كرده‌اند. از تكميل چرخه سوخت هسته‌اي كه بگذريم، در سال گذشته رييس دولت يا وزراي كابينه‌ي او، و مخصوصا كامران لنكراني، وزير بهداشت، بارها و بارها مقابل دوربين رسانه‌ها قرار گرفتند تا خبرهاي خوشي مانند ساخت داروي گياهي ايدز، پيوند موفقيت‌آميز سلول‌هاي بنيادين كبد به بيماران مبتلا به نارسايي كبد، نقشه پروتئيني سلول‌هاي بنيادي جنين انساني، تولد دومين گوسفند شبيه‌سازي شده ايراني و توليد داروی جدید اريتروپوئتين در كشور را به ملت ايران هديه كنند. اما درحالي‌كه تنها سه روز از سالگرد دست‌يابي ايران به انرژي هسته‌اي و جشن هسته‌اي ايرانيان گذشته بود، وزير بهداشت در ششمین روز هفته سلامت، در خلال اولین جشنواره سلامت دهان و دندان در مرکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، روبروي دوربين خبري شبكه دوم سيما قرار گرفت تا در آستانه روز دندان‌پزشك خبر خوشي نيز براي دندان‌پزشكان داشته باشد.

خبر خوش وزير ابداع ماده جدید موثر در دندانپزشکی توسط يك دانشجوی ایرانی بود. مجري خبري عبارت رمز آلود ماده موثر در دندان‌پزشكي را نوعي ماده پركننده جديد دانست كه به زودي جايگزين مواد مرسوم فعلي در پر كردن دندان‌ها خواهد شد.

لنكراني اهمیت این ابداع را از آن جهت دانست که هم اکنون ماده ای استانداردی که به عنوان بهترین نوع آن محسوب می شود، هر گرم 50 هزار تومان است، اما ماده موثر جديد قيمتي به مراتب ارزان‌تر از مشابه خارجي خود خواهد داشت. نمونه خارجي اين ماده نيز در حدود ده سال پيش، توسط يك دانشند ايراني ساكن امريكا ابداع شده است. و در ادامه بدون آنكه به جزييات ديگري از اين ماده اشاره كند، افزود: اين ماده از سوي مراكز علمي مورد تاييد قرار گرفته و در حال حاضر در ایران به ثبت رسیده و در حال ثبت آن در اروپا است.

وزير بهداشت در حالي به نام ماده موثر و سازنده ان اشاره نكرد، كه به نظر مي‌رسد بر خلاف چيزي كه در متن خبرها آمده بود، ماده موثر جديد، نه يك ماده پر كردني كه نوعي MTA است براي بستن پرفوريشن‌‌هاي ريشه دندان كاربرد دارد.

نتايج حاصل از مرور اخبار خبرگزاري‌ها و جست و جوي عبارت «روز دندان‌پزشك» در اينترنت، تنها منحصر به مصاحبه‌هاي وزير بهداشت و يكي دو تن از مسئولين وزارت خانه و سازمان نظام‌پزشكي است، و عملا هيچ يك از انجمن‌هاي تخصصي و عمومي دندان‌پزشكي در كشور در روز دندان‌پزشك فعاليتي در بزرگ‌داشت اين روز نداشتند و يا دست‌كم خبري از آنها در رسانه‌ها منتشر نشد.

يكي از برجسته ترين اين برنامه‌ها حضور وزير بهداشت در يكي از مدارس ابتدايي شهر تهران حاضر بود تا در حضور جمعي از مسئولين وزارت بهداشت و آموزش و پرورش، زنگ مسواك را براي دانش‌آموزان ايراني به صدا در آورد. در مراسم نمادين زنگ مسواك كامران باقري لنكراني خطاب به دانش‌آموزان گفت: حفظ بهداشت دهان و دندان از همان سال‌هاي اوليه زندگي بايد مورد توجه قرار گيرد و نبايد فرصت را از دست داد.
وي اضافه كرد: اميدوارم با همكاري همديگر فرهنگ‌سازي بهداشت دهان و دندان را بهتر از گذشته پيش ببريم تا دانش‌آموزان هم خود بهداشت دهان و دندان را رعايت كنند و هم اين را به ديگران بياموزند.
باقري لنكراني به دانش‌آموزان يك توصيه نيز كرد و گفت: مسواك زدن يكبار در روز لازم است و بعد از هر وعده غذا براي سلامتي دهان و دندان بسيار مفيد است. بعد از به صدا در آمدن زنگ مسواك، وزير بهداشت و معاون پرورشي و تربيت‌بدني آموزش و پرورش بين دانش‌آموزان مسواك و خميردندان توزيع كردند.
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط سیامک  | 

گنه کرد در بلخ آهنگری...

یک

این سومین و آخرین یادداشت در وبلاگ حاضر و پیرامون آن 2 پاراگراف جنجالی است که سوم فروردین ماه امسال درباره شماره نوروزی روزنامه قدس نوشتم. از این پس و با اعلام آتش بس کامل از تمام هواخواهان «به اتفاق بانو» خواهشمندم که آرا و نظراتشان را پیرامون موضوع مذکور در وبلاگ های متعلق به جریان های فکری خودشان منتشر کنند و بنده را با مجموعه حرف و حدیث های بوجود آمده در طول چند هفته اخیر تنها بگذارند! 

دو

شاید کمتر کسی می توانست حدس بزند که تحریریه سنگین و ساکن روزنامه قدس که در طول چند سال اخیر کمتر نسبت به انتقاداتی که از آن می شده واکنش نشان داده است، در نتیجه انتشار چند خط انتقاد ساده، آنقدر به هم بریزد که همه دست بکار شوند تا ناشر آن چند جمله را که اداره کننده یک وبلاگ ساده و جمع و جور در دنیای پهناور اینترنت است به سزای گفتار و اعمال ننگینش برسانند! شاید اکنون که گرد و خاک این موضوع تا حدودی آرامتر شده است شما هم با  این موضوع موافق باشید که آستانه صبر و انتقادپذیری برخی از ما به صورت خارق العاده ای پایین آمده است.

سه

گویا عده ای از دوستان تحریریه قدس که از جایگاه تثبیت شده ای هم برخوردارند و بر خلاف موقعیت لرزان شغل روزنامه نگاری در این دیار، از امنیت استخدام 30 ساله آستان قدس رضوی، بن های نقدی و غیر نقدی، شرکت تعاونی و... برخوردارند، از سر تعهد، زحمت تبدیل نقد بنده و کامنت های برخی از خوانندگان آن به نسخه مکتوب و تکثیر آن در روزنامه (یا به عبارت بهتر، بر سر نیزه کردنش) را کشیده اند و با لشکرکشی و تماس های دلسوزانه با دفاتر مدیر مسوول، سردبیر، مدیر اجرایی، مسوول چاپخانه، رئیس سازمان آگهی ها و ایضا برخی از سایر مدیران مربوطه (!)، زمینه را برای زدن ریشه جریان نوگرای چند سال اخیر روزنامه فراهم کرده اند.

قبلا هم نوشته ام، اکنون هم تاکید می کنم که آن دو پاراگراف تاریخی، گله از فرم ویژه نامه نوروزی بود و نه محتوای آن. چه آنکه بسیاری از نویسندگان آن شماره از رفقای صمیمی بنده هستند و من نیز همچون بسیاری دیگر از خوانندگان، اسلوب نوشتار و نوع نگاه آنها به روزنامه نگاری را می پسندم... از این رو، یکی از دلایلم برای پایان این غائله، گرفتن بهانه از دست دار و دسته یا به عبارت بهتر، گروه فشاری است که می خواهند از آب گل آلوده ماهی بگیرند و با استفاده از وبلاگ بنده، پایه های خانه عنکبوتی شان را با حذف برخی از جوان ترین نیروهای تحریریه این رسانه که برای آنها به نوعی رقیب هم محسوب می شوند، قوتی هرچند اندک ببخشند. 

چهار

جهت اطلاع آن دسته از رفقا که بنده را در نوشته ها و مکالمات توگوشی شان، «بچه سوسول بی سوادی که از سر لطف سر سفره ویژه نامه نوروزی قدس نشست و بعد از چاپ مطلبش، نمکدان روزنامه را شکست» خوانده اند، عرض می کنم که شاید بهتر باشد به آرشیوتان مراجعه کنید و موفق ترین و پرمخاطب ترین ویژه نامه های سال های دور روزنامه (چیزهایی مثل جاده، آفتاب زندگی و...) را مرور نمایید تا به عمق همکاری این حقیر در خاک روزنامه تان پی ببرید. از آن ایام، سالها گذشته است و بنده هم در این فاصله، عطای کار در روزنامه سازمانی قدس را به لقایش بخشیده ام و به نان اندک مستقل ترها قانع بوده ام، اما برایم بسیار جالب و قابل تامل است که هنوز برخی از آنها که می خواهند 30 سال تمام در این رسانه باقی بمانند و روزنامه سال 86 را به سبک سال 76 در بیاورند، تغییری در نوع حرفه ای گریها (یا به تعبیر بهتر، مارمولک بازی هایشان!) نداده اند و کماکان حدس پذیر باقی مانده اند. 

پنج

با وجود نقدهای پرشمارم به روزنامه قدس، از آن دسته از مدیران و روزنامه نگاران مستقلی که خودشان را به آب و آتش می زنند تا از «قدس» محصولی مخاطب پسندتر و عمیق تر بسازند بخاطر برخی از جملات رادیکال دو نوشته قبلی ام پوزش می خواهم و امیدوارم این دوستان بتوانند با صبر و پشتکار، روزنامه را به جایگاهی در خور در میان مطبوعات موجود کشورمان برسانند. 

شش

از تمام کسانی که در طی چند هفته اخیر و با نیت های خوب و بد، بر تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ «به اتفاق بانو» افزودند سپاسگزارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:57  توسط سیامک  | 

من [ديگر] بازي نيستم!

ماجراي يادداشت كوتاه من در مورد ويژه‌نامه نوروزي روزنامه قدس كش‌دار تر از چيزي شد كه نخواهم در ادامه آن مطلب چيزي ننويسم.

1- برايم خيلي عجيب و در عين حال جالب توجه بود كه خبر يك يادداشت دو پاراگرافي من در مورد ويژه‌نامه روزنامه قدس اينگونه در ميان تحريريه اين روزنامه بازتاب داشته باشد و خيلي‌ها را به واكنش وا دارد. مطلب «ننگ‌نامه نوروزي» من يادداشت كوتاهي بود حاصل تلخ‌كامي‌ام از ديدن حاصل كار دوستانم در قالب ويژه‌نامه‌ ‌اي كه اصلا در حد و انتظارم نبود. بيشتر از ده سال است كه به تناوب در تحريريه اين روزنامه رفت و آمد دارم و افراد بسياري را در آن جمع مي‌شناسم كه دست‌كم وزنه‌اي در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري خراسان هستند. طبيعي است كه اين شناخت انتظار من را به عنوان يك مخاطب آشنا به تحريريه بالا ببرد. اما متاسفانه با ديدن و تورق شماره مخصوص نوروز، اين انتظار به هيچ‌وجه برآورده نشد.     

البته اصل انتقاد من نه متوجه تحريريه، كه خطاب به بخش صفحه‌آرايي بود كه در بي‌سليقه‌ترين شكل ممكن صفحات را بسته بودند. چاپ يك ويژه‌نامه‌ي دو رنگ با جلدي كه بسيار سر دستي طراحي شده بود و صفحاتي كه به ابتدايي‌ترين شكل ممكن صفحه‌آرايي شده بودند و مطالبي كه به صورت فشرده در فضاي محدود صفحات چپانده شده بودند،‌در رقابت تنگاتنگ نشريات براي انتشار شماره‌ي مخصوص نوروز حرفي براي گفتن نداشت. گلايه‌ي اصلي من هم متوجه همين نكته بود و در لفافه از ذبح شدن مطالب در اين مجلد اظهار تاسف كرده بودم.

2- حتي اگر من، همكارِ تقريبا فعال سابق و كم‌كار فعلي اين روزنامه نبودم، به عنوان يكي از اندك مخاطبان اين روزنامه‌حق مسلم خود مي‌دانستم كه در مقابل چاپ چنين شاهكاري اظهار تاسف كنم. اما نوشته‌ي من يك يادداشت كوتاه وبلاگي بود كه نه به هدف نقد و آسيب‌شناسي روزنامه و شماره مخصوص نوروز‌اش، كه به نيت ثبت و انعكاس تلخ‌كامي‌ام از ديدن حاصل كار جمعي از دوستان روزنامه‌نگارم در وبلاگ قرار گرفته بود، وگرنه خود من نيز در زمان نقد يك نشريه يا نوشته، به اصول حرفه‌اي و اخلاقي نقد متعهد هستم و دست‌كم از به‌كار بردن هر عبارتي كه شائبه‌ي توهين به فرد مقابلم را داشته باشد پرهيز مي‌كنم.

3- به نظر مي‌رسد همانند بسياري از حركت‌هاي اجتماعي تندخويانه و بي‌تدبر، كه متاسفانه در جامعه ما بسيار مرسوم است، و نمونه بزرگ و شاخص آن را در واكنش مردم آذري‌زبان كشور به روزنامه ايران شاهد بوديم، در ميان اعضاي تحريريه روزنامه قدس هم موج كوچكي در واكنش به اين يادداشت كوتاه به راه افتاد و بسياري از آنان، حتي بدون خواندن مطلب نسبت به انتشار آن، و صرفا نسبت به انتشار آن، واكنش نشان دادند. واكنش‌هايي كه مطمئن نيستم خالي از غرض‌ورزي باشند و به هيچ وجه نوشته‌ام و خودم را مستحق آن نمي‌دانستم. البته در مقابل كامنت‌هايي هم در تقبيح و تخريب روزنامه و خط مشي‌اش از سوي برخي دوستان وبلاگ‌نويس اضافه شد كه بر آتش ماجرا افزود و واكنش تند تر دوستان تحريريه قدس كه با تاخير از اين يادداشت و عقبه‌اش در وبلاگ من با خبر شده بودند، برانگيخت.

اگرچه بازخورد هر چه وسيع‌تر يك نوشته براي نويسنده آن مي‌تواند خوشايند باشد، اما اميدوارم بازخوردها و تبعات اين نوشته به همين‌جا ختم شود. بيشتر از اين مي‌ترسم كه امتداد اين ماجرا دامن كساني را آلوده كند كه ناخواسته وارد اين داستان شده‌اند و احتمالا مجبورند بيشترين هزينه ممكن به‌آنان تحميل شود.

 

*تيتر: عنوان داستاني از سميرا آرامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:34  توسط سیامک  | 

در رثای یک جوجه خروس

رفقای ما هم مثل خودمان هیچ وجهی از وجود و کار وشخصیتشان نباید به آدمیزاد رفته باشد، آن از تازه داماد خاندان انزان پور که در عوض کت و شلوار، کاپشن و کفش کتانی به پا کرده بود و وانت زامیاد را به عنوان ماشین عروس گل زده بود، و این از دوست تازه داماد دیگرمان، «وحدت عماد» که عاقبت عزم اش را جزم کرد برای انجام کاری که همه آن را یک کار غیر عملی می پنداشتند؛ انتشار یک ویژه نامه برای مجلس دامادی اش. اگرچه تا آخرین لحظه امیدوار بودم که این خرگوش را از کلاهش بیرون نیاورد، کار خودش را کرد تا «اولین نشریه تخصصی مراسم عروسی در تاریخ مطبوعات!» متولد شود که به پیشنهاد من «به اتفاق بانو» نام گرفته بود.

ویژه نامه شامل انبوهی از یادداشت بود، از خواهر و برادر خودش و همسرش گرفته تا تمام رفقای گلستان و گرمابه که هر یک به زبان خود پیرامون مقوله ازدواج او چند خطی را به یادگار نوشته بودند و گوشه ای از شخصیت و رفتار و بیوگرافی زوج جوان را برای خواننده رو کرده بودند. از میان تمامی این یادداشت ها که بعضی کاملا شخصی بودند و صرفا نقل یک خاطره دو نفره میان نویسنده و داماد، رباعی های «احمد میرزاده» که با طنز ظریفی تازه داماد را مورد خطاب قرار داده بود، بیشتر به دلم نشست.

 

رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت

در کار تو مانده ایم حیران، وحدت

ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟

آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت

 

ای جان تو سرشار ز شور و شرره

داماد شدی، مبارکت باد یُره!

افتاده به گردن تو زنجیر و دگر

هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!

 

امشب همه پشت سر آقای عماد

گویند که عقل خویش داده ست به باد!

هرچند که پیش رو به او می گویند:

بسیار مبارک است آقای عماد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط سیامک  | 

مغول ها در مشهد غافل گیر شدند!

1- این دیگر تبدیل به یک روال سالانه شده است که هنوز سه چهار روزی از تعطیلات عید نگذشته، ورق برگردد و هوای دلپذیر و بهاری مشهد، تبدیل به زمستانی سخت و برفی شود تا هشت میلیون مسافر نوروزی که مثل ایل مغول به مشهد هجوم آورده بودند تا همه امکانات شهری، بازارها و اماکن تفریحی را قرق کنند و در گوشه گوشه شهر چمبر بزنند و حریصانه مواد غذایی و حتی اکسیژن شهر را تا مرز رسیدن به قحطی ببلعند،غافل گیر شوند. و این البته معجزه رهایی بخش طبیعت است برای کنترل جمعیت یک شهر که تا مرز انفجار بالا رفته.

به نظرم اگر می شد از این شاهکار غافلگیرانه طبیعت که نه تنها جلوی رشد فزاینده جمعیت را در یک سطح کلان می گیرد، که آن را به شدت کاهش می دهد، ایده گرفت٬ دیگر نیازی به استفاده مذبوحانه و اغلب بی نتیجه و ناامید کننده٬ از ابزار و آلات تنظیم خانواده نبود.

 

2- توصیف یکی دو سال پیش یکی از دوستان وبلاگ نویس از اتفاق مشابه در همین ایام:

به نظرم عمو نوروز، مخ ننه سرما رو پیاده کرده و این دو تا با هم دیگه، ریختن رو هم...

پ ن:مشهدی ها خوب می فهمن چی میگم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:5  توسط سیامک  | 

اینجا چراغی روشن است

سومين ساخته رضا ميركريمي، در سال 81 در جشنواره فيلم فجر به نمايش در آمد. سيمرغ بهترين فيلم، بهترين كارگرداني و بهترين بازيگر نقش اول مرد را ربود و به شكل ناباورانه‌اي گم شد. هيچ خبري از اكران اينجا چراغي روشن است نشد تا همين چند ماه پيش، كه پوسترش در سر در چند سينما بالا رفت و به شكل بسيار محدودي روي پرده رفت.

از همان آغاز ساخت اين فيلم، عنوان‌اش بد جور در دل من نشست. آنچنان به آن علاقه مند شدم كه آن را براي نام نخستين وبلاگم انتخاب كردم. اما به همين جا بسنده نكردم.  در مدت چهار سالي كه ميان ساخته شدن و اكران فاصله افتاد، بيشتر از چهل بار از اين عبارت به عنوان تيتر مطالبم، در نشريات مختلف استفاده كردم. در اين‌كار به شكلي خودخواسته و بيمارگونه‌، چنان افراط كردم كه در ميان دوستانم اين عبارت به عنوان امضاي مطبوعاتي من جا افتاد؛ آنچنان كه در هر نشريه‌اي كه اين تيتر را بالاي يك مطلب مي‌ديدند، تقريبا هيچ شكي در مورد نام نويسنده نمي‌كردند. مالكيت معنوي من بر اين تيتر چنان براي دوستان و اطرافيانم مشتبه شده بود كه يكي از آنها وقتي اين عبارت را به عنوان نام يك فيلم بالاي سر در سينما ديده بود، با خوشحالي به من تلفن زد تا مژده دهد بر اساس تيتر من، يك فيلم سينمايي ساخته‌اند!

اينجا چراغي روشن است حتي بهانه‌اي شد براي پا گرفتن يك دوستي شيرين و پر خاطره كه البته بيشتر از سه سال دوام نيافت و پيش از آنكه موفق به تماشاي دو نفره فيلم در سينما شويم، از هم پاشيد.

روز دوم نوروز، براي دومين بار سعادت تماشاي اين فيلم، از شبكه اول سيما، دست داد و اين بهانه‌اي شد براي يادآوري همه خاطراتي كه با اين نام داشتم.   

لوگوی وبلاگم سابق من٬ زحمت ایمان راد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:49  توسط سیامک  | 

ننگ نامه نوروزی

در کوران رقابت نشریات برای چاپ ویژه نامه نوروز، در حالیکه برخی سعی کردند به مدد چاپ چهار رنگ و جلد ورنی و گرفتن مطلب از آدم های خاص و حتی افزودن مخلفاتی مانند سی دی و کارت اینترنت و جایزه، برنده این رقابت باشند، دسته گل نوروزی روزنامه ای مانند قدس چنان زشت و شرم آور بود که هزار بار بابت اینکه اسم من هم در صفحه ای از این ویژه نامه آمده، خودم را لعنت کردم.

تابحال بابت چاپ هیچ کدام از مطالبم در روزنامه خجالت نکشیده ام. برای نوشتن هر مطلب تا آنجا که مقدور بوده مایه گذاشته ام تا حاصل کارم چیز دندان گیری شود که بتوان از خواندن آن لذت برد. برای همین است که هیچ گاه از اسم مستعار استفاده نکرده ام؛ مگر زمانی که شائبه اعتراض و واکنش دیگران به مطلبی که می نویسم وجود داشته. اما تنها کیفیت یک مطلب نیست که آن را خوادنی می کند. گرافیک و شیوه صفحه آرایی مطلب در نشریه فاکتوری است که اگر درست رعایت شود می تواند یک مطلب را در چشم خواننده بنشاند و او را وادار به خواندن کند؛ آنچنان که حنی معتقدم تیر جذاب و گرافیک چشم نواز بارها و بارها از خود نوشته مهم تر است.

اما سیاست گذاران روزنامه قدس گویا از چنین حقیقتی درک وارونه ای دارند؛ چاپ یک ویژه نامه دو رنگ، در حالیکه مطالب درون آن به جای صفحه آرایی، صفحه بندی شده اند و در تراکمی بالا، کنار هم فشرده شده اند، نشان می دهد که هدف از انتشار ویژه نامه نوروزی برای آنها صرفا رفع تکلیف بوده، و نه دادن هدیه ای به خوانندگان. در حالیکه کاملا واضح است روزنامه ای که به یکی از غنی ترین منابع اقتصادی کشور، یعنی آستان قدس رضوی، تکیه دارد، هیچ دغدغه خاطری در مورد محدودیت اعتبار مالی نخواهد داشت. البته برای روزنامه ای که ویژه نامه نوروزی سال 84 خود را با شمارگانی محدود تنها برای اعضای تحریریه و مشترکان روزنامه چاپ کرد و حتی یک نسخه از آن را روی دکه نفرستاد، چاپ همین ملغمه می تواند یک جهش به جلو باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 9:26  توسط سیامک  | 

تحویل خواب

کاش تمام سال تحویل ها می افتاد نصف شب، تا این امکان را داشته باشم بدون نیاز به آوردن یک توجیه محکمه پسند برای خانواده، لحظه سال تحویل را سر سفره نباشم و در خواب از سر بگذرانم. هرچند سفره چیدن و دور سفره نشستن را دوست دارم، حتی چشم در چشم دیگران دوختن و انتظار تا لحظه تحویل سال را، اما اصلا حال شنگول نشان دادن خودم را و کش آوردن لب ها از دو سو و تحویل لبخند به دیگران را بابت اتفاق بیهوده مثل آغاز سال نو ندارم. لحظه تحویل سال برای من اصلا لحظه شگرفی نیست. اینکه سال قدیم بیاید و بگذرد و جایش را به یک سال دیگر بدهد که روزهایش هیچ تفاوتی با قبلی ندارد، هیچ شور و شوقی برای من ندارد؛ چه اینکه فکر کردن به گذر تند و تیز سال های عمرم که در بیهوده مفرط می گذرند و تنها مرا قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می کند، بیشتر مرا افسرده می کند تا شاد. پس همان بهتر که سال را در خواب تحویل کنم شاید رد پای گذران عمر روی چهره ام خط دیگری نیاندازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18:30  توسط سیامک  |