سپید تمام شد، البته برای من. پیش تر نوشته بودم که فضای تحریریه نشریات موسسه ابن سینای بزرگ مانند خیابانی شده است که هر روز چهره جدیدی را می بینیم که وارد آن شده و چهره قدیمی ای که دیگر نیست. نوبت به حذف سردبیر سپید هم خیلی زود رسید و حالا با ورود چهارمین سردبیر سپید، نوبت رفتن من. خیلی آرام و در نهایت احترام از سپید حذف شدم. با حذف تدریجی صفحاتی که در اختیار داشتم، چهار نیم صفحه که هر شماره کم شدند تا به هیچ رسیدند. اگرچه این حق مسلم هر سردبیری است که تیم همکارانش را خود انتخاب کند و در مورد همکاری یا عدم همکاری با بازمانده تیم قبل تصمیم بگیرد و باید به آن احترام گذاشت.
به قول کاوس باسمنجی، دومین سردبیر سپید، که به زعم من، بار اصلی برافراشته شدن پرچم این نشریه را در میان مطبوعات تخصصی حوزه سلامت و بهداشت بر دوش او بود، نباید این مساله را احساسی کرد. این جمله را زمان رفتنش گفت. وقتی که من بابت نبودن و ندیدنش اظهار تاسف می کردم.
اما من نمیتوانم احساساتی نباشم. تعلق خاطر من به این نشریه، محیط حرفه ای آن و دوستانی که در این نه ماه در آنجا یافتم، بیشتر از آن است که بتوانم نسبت به این اتفاق بی تفاوت بمانم. اگرچه می دانم فضای مطبوعاتی در کشور ما ناپایدار تر از آن است که بتوان انتظار ماندگاری و ثبات در نشریه ای را داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:43  توسط سیامک
|
هنوز نمی توانم درک کنم که مادرم بر طبق کدام منطق تن داد به خواسته من، و حاضر شد از جان بگذرد و برای ترمیم دندانش بنشیند زیر دست پسر بی تجربه اش. سال چهارم تحصیلم در دانشگاه بود، عاقبت پس از سه سال بلغور کردن دروس نظری و کار روی ماکت، راه مان باز شده بود به کلینیک تا از این پس آموخته هامان را روی دهان و دندان بیماران واقعی مرور کنیم و چیزهای تازه بیاموزیم.
مادرم وقتی که پا به دانشگاه گذاشتم برایم اعتراف کرده بود که سال های سال، وقتی گذارش به دانشکده دندان پزشکی می افتاده و روی یکی از نیمکت های درون راهرو می نشسته و دانشجویان دندان پزشکی را میدیده که با رپوش سفید میان بخش های مختلف در رفت و آمدند، در دل آرزو می کرده که کاش روزی هم پسر خودش را ببیند که در راهروهای دانشکده از مقابلش می گذرد. به صرافت افتاده بودم حالا که به سال چهارم و انجام کارهای عملی رسیده ام، دیگر موعد برآورده کردن آرزوی دیرینه مادرم رسیده است. پس با اعتماد به نفس زیاده حدی، که حالا از آن به جنون یاد می کنم، از مادرم خواستم که کارهای دندانی اش را به پسر ارشدش، بسپارد. و به یاد می آورم که او معصومانه تلسیم خواسته من شد.
سال چهارم دانشکده، اولین سالی بود که به طور رسمی بیماری را روی یونیت دندان پزشکی می نشاندیم تا برایش کار درمانی انجام دهیم. تمام افرادی که زیر دست ما قرار می گرفتند، یا قربانیانی بودند از قشر محروم جامعه که توان پرداخت هزینه درمانی را نداشتند، یا افراد ساده لوحی که از ترس ابتلا به ایدز و سایر بیماری های واگیر دار، کار در یک مرکز آموزشی دولتی را به مطب ها و کلینیک های بیرون ترجیح می دادند، بی توجه به اینکه دانشجویان بی تجربه دندان پزشکی چه بلایی ممکن است سر دندان های بیچاره آنها بیاورند.
تا پیش از آنکه مادرم را روی یونیت بنشانم و کار ترمیم دندانش را آغاز کنم، به خودم می بالیدم. حالا میتوانستم وسیله برآوردن یکی از آرزوهای مادرم باشم. سعی می کردم در همان حال که پیشبند پارچه ای را دور گردنش می بندم، غرور و افتخار نسبت به داشتن چنین پسری را در چشمانش بخوانم و نور یکی از پنجره ها را که به صورت نقطه روشنی در چشمانش انعکاس می یافت نشانه ای از همین افتخار فرض کردم.
کار ترمیم دندان مادرم البته به سادگی آنچه می پنداشتم نبود. پوسدگی وسیع تر از آن چیزی بود که من توان ترمیم دندان را داشته باشم. دست و پایم را گم کرده بودم. وزن دانه های عرق را که روی پیشانی ام حس می کردم اما کاری از من ساخته نبود. مایوسانه به دنبال استادم دویدم تا به کمک من و دندان مادرم بیاید. اما چون خارج از برنامه بخش ترمیمی، شروع به کار کرده بودم، او تنها به چشمان وحشت زده ام لبخند زد و امیدوارم کرد که خودم به تنهایی می توان از پس این کار برآیم. کار را به شکل مذبوحانه ای به پایان بردم. درحالیکه استادم جلوی مادرم از تشویق و تمجید فروگذار نکرد. اما خودم به روشنی می دانستم که چه بر سر دندانش آورده ام. آنقدر نگران سرانجام کارم بودم که وقتی از روی یونیت بلند می شد فراموش کردم در چشمانش حس افتخار و سربلندی از داشتن یک پسر دندان پزشک را بجویم.
صدای تاری که آن روز زده بودم، پس از شش ماه درآمد. کار دندانش به درمان ریشه (عصب کشی) و روکش کشید. اما جالب اینکه این اتفاق شوم ذره ای از اعتماد به نفس من نکاست. اتفاقی بود که گویا برای هر «دندان پزشکی»، و البته من، پیش می آید. گویی کارهای دندان پزشکی، ورطه آزمون و خطاست. با همین پشتگرمی به سراغ سایر دوستانم رفتم و از آنها دعوت کردم حالا که پایم به کلینیک باز شده، کارهای دندانی شان را به من بسپارند. قربانیان این آزمون و خطای ابلهانه البته یکی دو تن نیستند، از جمله وحید عرفانیان، که روی یونیت دندان پزشکی بخش اطفال، به جان دندانش افتادم و یک تنه کلک دندان بی گناهش را کندم. اما همین جا یادآور شوم که میان تمامی این جرم و جنایت ها، بودند دوستانی که به سلامت از زیر دست من گذشتند و هنوز که هنوز است، هم خودشان و هم دندانشان در صحت و سلامت به سر می برند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:45  توسط سیامک
|
سیزده ماه تمام است که هوس این طور زندگی کردن را داشتم، که صبح هر زمانی که دلم خواست چشم باز کنم و تا هر زمانی که دلم خواست روی تختم غلت بزنم و در نهایت حوالی ساعت 9 از خواب بلند شوم و تصمیم بگیرم اول باید دوش بگیرم یا صبحانه بخورم.
تا روزگار نه چندان دوری البته زندگی و خدمت سربازی ام به مراد می گذشت، هشت صبح باید خودم را به پادگان می رساندم، تا همراه سایر حاضران در بهداری پادگان صبحانه را بزنیم به دل، و بعد از آنجا که به عنوان یک دندان پزشک کاری در بهداری پادگانمان ندارم، روی یکی از تخت های آنکارد شده آسایشگاه به خواب بروم تا وقت چای و شطرنج فرا برسد! اما چرخ گردون همیشه به کام من نمی چرخد، نمونه اش تکلیف جدید فرمانده پادگان که مجبورم کرده همانند سربازان عادی، شش و نیم صبح در پادگان حاضر باشم، و چون خودش هم زود سر کار می آید و دیر می رود و به کوچکترین حرکت ما گیر می دهد، فرصت خوابیدن و آسودن را از من و دیگر سربازان بهداری گرفته است.
اما بعد از تجربه سه ماهه چنین شدتی، فرج کوتاه و کوچکی که به مدد یک مرخصی یک هفته ای حاصل شده، حسابی می چسبد؛ مخصوصا که ممکن است در اوضاع قمر در عقرب بهداری پادگان، ثبت این مرخصی طولانی هم فراموش شود و انگار نه انگار که عمر هفت روزه ای را در بهشت بیرون پادگان گذرانده ام.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:59  توسط سیامک
|
رفتن آدم های قدیمی و آمدن چهره های جدید به موسسه ابن سینای بزرگ آنقدر زیاد شده است که یکی از دوستان به کنایه از آن به «خیابان» یاد می کند. این موسسه جدا از فعالیت هایی که در حوزه بهداشت و سلامت انجام می دهد، صاحب سه هفته نامه است که هر سه، در حوزه خود، جزو ترین ها محسوب می شوند. پر تیراژ ترین هفته نامه کشور، پر تیراژ ترین نشریه صنفی پزشکی کشور و پر تیراژ ترین نشریه علمی پزشکی کشور.
درست از نیمه فروردین ماه و چرخش دوباره چرخ های مطبوعات کشور در سال جدید، اپیدمی شومی در محیط موسسه فراگیر شد؛ جابجایی آدم ها. هر روز که به دفتر موسسه پا میگذاشتم یک نفر از نفرات جمع تحریه کم شده بود و در عوض صفحه تازه ای با نامی تازه و مسئولی تازه نمایان می شد. جابجایی نام ها اما در حد اعضای تحریریه باقی نماند و تا پله دوم مدیریت نشریات یعنی صندلی سردبیری هم پیش رفت.
حمید رضا صفی خانی مرد آرام و مهربانی که بیشتر از یک فصل از همکاری مشترکمان نمی گذشت،آخرین چهره ای است که تا امروز صندلی خود را ترک می کند تا رکورد تغییر چهار سردبیر در عرض یک سال، بار دیگر نام یکی از نشریات موسسه را در میان ترین ها ثبت کند. از پیشینه او زیاد نمی دانم و با آنکه اشراف کاملی بر روی مباحث صفنی پزشکان داشت و روان و با قدرت می نوشت، از سابقه مطبوعاتی او چندان نشنیده ام. با این همه برای من مصداق کامل یک مدیر بود که توانایی زیردستان خود را می شناخت و به آنها اعتماد می کرد. پذیرای ایده های نو و شکستن تابوها و کلیشه ها بود. اما علی رغم تمامی اینها مهمترین ویژگی شخصیت او برای من همچنان آرامش و لبخند همیشگی اش بود.
با آنکه حتم دارم هیچ گاه این وبلاگ و نوشته های آن را نخواهد دید، بابت تمام لطف هایی که در حق من روا کرد و چیزهایی که به من آموخت، از او سپاسگزاری می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:58  توسط سیامک
|
عرق خورها گاه میخورند به سلامتی سه کس، زندانی و سرباز و بی کس. اگر این سه قشر از آدم ها کنار هم قرار می گیرند شاید به خاطر عمق غربتی است که گرفتارش شده اند، غربتی که حتی عرق خورها متوجه شدت آن هستند و در اوج سرخوشی و شادمانی، من باب احترام یا همدردی، به سلامتی ایشان می نوشند.
من تمام هفته پیش، هم زمان، هر سه اینها بودم؛ یک سرباز بی کس که یک هفته تمام را در پادگان ممنوع الخروج بودم. اشتباه ابلهانه ای کردم و این حبس هفت روزه تقاص همان بود. بیشتر از آنکه غمگین این زندان باشم، خسران این اشتباه بود که آزارم می داد.
دوران حبس من دو قسمت بود؛ صبح ها و عصرها. صبح به واسطه حضور دکتر جکول، مسئول واحد بهداری، به اضطراب و تشویش از وقوع هر اتفاق غیر منتظره ای می گذشت، و شب ها در نهایت آرامش و و خوشی. جز من تمام سربازان واحد بهداری نیز ممنوع الخروج بودند، این جمع را بگذارید در کنار دو راننده و یک پرشک اورژانس و یکی از رسمی های بهداری که چون جایی برای خوابیدن نداشت، شب ها در بهداری می ماند. هر یک از این آدم ها خصوصات شخصی و کرامات خاص خود را داشتند، تا ترکیب اینها از یک زندگی هفت روزه برای من انبوهی از خاطرات خوش و بیادماندنی را رقم بزند.
هم زمان با پایان هفتمین روز، حبس من در پادگان پایان یافت. این پایان به معنی بخشودگی ام نبود، بهانه ای پیش آوردم و از زندان گریختم. مرگ غیر منتظره یکی از اقوام نزدیک را بهانه کردم و برای طبیعی شدن حالت صورتم، درون هر دو چشمم فلفل ریختم تا خون چکان و باور پذیر جلوه کنند. من هیچ وقت هنرپیشه خوبی نبوده ام و به شک افتادم دستم پیش رییسم که گرگ روزگار است، از همان اول رو شده و اهدای یک مرخصی هفت روزه به من بیشتر از سر دلرحمی است تا باور کردن مرگ یکی از اقوام، اما به هر حال با همین بهانه پا از پادگان بیرون گذاشتم و به یک مرخصی هفت روزه رفتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:37  توسط سیامک
|
مات ماندهام كه آخر كدام خري در دنيا پيدا ميشود كه حاضر باشد هشتاد هزار تومان ناقابل بابت خريد يك بسته شکلات هزينه كند.
آرزو ميكنم روزي من هم يكي از همان خرها باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13  توسط سیامک
|
وقتي در استخر "صدف" سردار طلايي ناغافل آمد و همجوار ما داخل جکوزي فرو رفت، خدا را شكر كردم كه او ديگر رييس پليس تهران نيست؛ وگرنه به حتم مرا به جرم بد حجابي دستگير ميكرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:52  توسط سیامک
|