امروز به جای شام، چهار تا خیار را با پوست خوردم، یاد آلو زرد افتادم. یاد مادرم که آلوها را خشک کرده بود و به خیال خودش ذخیره کرده بود داخل فریزر برای طول سال. یاد روزهای قبل کنکور افتادم که یواشکی میرفتم سراغ ذخایر استراتژیک مادرم و دستبرد میزدم به فریزر و مثل یک موش آرام و پنهان خوراکی های انبار شده را در طول روز میخوردم. یاد جلسه کنکور افتادم و حجمی از آلوی خشک شده که همراه برده بودم برای طول جلسه که دهانم خالی نماند و قند خونم پایین نیفتد و بتوانم تند و تیز و سریع تست ها را بزنم تا زودتر برسم به اتوبوسی که از پای جلسه کنکور به سمت دانشگاه می رفت. غافل از اینکه ترشی آلوها در عوض تقویت قند خون، فشارم را می اندازند پایین و من وسط جلسه کنکور به روغن سوزی می افتم و مجبور می شوم استکان چای مراقب جلسه را بگیرم و با چند حبه قند هورت بکشم و تا دوباره بازگردم به حالت عادی و بروم سراغ تست ها، چند دقیقه ای گذشته است.
آلو بردن سر جلسه کنکور در خانه ما تکیه کلامی است برای اثبات مظلومیت من در مقایسه با سایر اعضای خانه. تا مادرم قربان صدقه من برود که چقدر در ان سال ها مهجور بوده ام و او غافل از اینکه دردانه اش سر جلسه کنکور الو برده است و شاید به همین دلیل، از رقبا جا ماند و یک سال از عمرش را پشت کنکور تلف کرد. بالاخره هر شکستی باید یک جور توجیه شود. اگر پای امریکا و انگلیس را نشود به ماجرا باز کرد، میتوان سر جلسه کنکور آلو خشکه خورد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط سیامک
|
وقتی عکس های سر قطع شده مردی که به نیت خودکشی خودش را زیر قطار انداخته بود، به دستم رسید٬ خوشحال بودم که آنها را داخل وبلاگم می گذارم و منتشر می کنم. اما الان احساسم این نیست حتی به گونه ای پشیمان هم شدم از این کار. فکر می کردم همچنان که تماشای این عکسها هیچ احساس خاصی در من بر نمی انگیزد، جز حس مطبوعی بابت موقعیت سنجی عکاس. غافل از اینکه این عکسها میتواند برای دیگرانی که هنوز مثل من سنگ نشده اند تهوع آور باشد.
این هم از نتایج تحصیل در رشته دندان پزشکی است که دیدن خون و اعما و احشا پاره پاره هیچ احساس ناخوشایندی در من بر نمی انگیزد. غافل از اینکه خود همین من، تا چند سال پیش، بابت دیدن صحنه هایی اینچنین از این رو به ان رو میشدم. این هم از آفات یا برکات زمان است، که با گذشتش همه چیز را تغییر می دهد.
امشب هم لا رفقا به تماشای فیلم هاستل (Hostel) نشستیم. البته آنها کمی از اغاز فیلم نگذشته جا زدند و ترجیح دادند به گشت و گذار در کانال های ماهواره بپردازند اما من با علاقه و هیجان تمام پای مانیتور میخکوب شدم و تا آخر ماجرا را تماشا کردم، در حالیکه هر لحظه منتظر رسیدن لحظه موعودی بودم که دوست دیگرم نقل می کرد بابت تماشای ان دل و روده اش به هم پیچیده؛ اما این لحظه بالاخره نرسید، و فیلم تمام شد!
این هم روایت دوستی که نقلش در بالا رفت، از تماشای این فیلم:
ترس و لرز
اون غولي كه توي Sin City يه صورت پر از چسب زخم داره و با يه مشت دو-سه تا پليس رو ناكار ميكنه رو ديدين؟
اون يكي از كاراكترهاي مورد علاقه منئه!
هانيبال لكتر رو هم به خاطر خونسردياش دوست دارم!
اون مردك قاتل فيلم Se7en رو هم به خاطر هوشش!
اينا رو گفتم كه بدونيد چقدر روحيهام لطيفه!
ولي امشب مثل چي ترسيدهام. البته اگه ترس كلمه درستي واسه سگلرزهاي امشب من باشه.
امشب تو تنهايي نشستم و فيلمHostel رو ديدم. قصه سه تا جوون آمريكايي كه واسه تعطيلات اومدن اروپا و حالا دختراي آمستردام دلشون رو زده و راه افتادن دنبال دختراي اروپاي شرقي، غافل از اينكه پا به سلاخ خونهاي گذاشتن كه تيكه بزرگشون گوششونئه.
قسمت عمده فيلم نمايش وحشيگري آدمهااست در سلاخ خانهاي كه محليها اسمشو گذاشتن موزه هنر!
آدمهايي كه پول ميدن و يه توريست ( كه نژاد و مليتاش رو هم ميتونن انتخاب كنن) رو ميخرن تا هنر خودشون رو با ابزارهاي متنوعي( از چاقوي جراحي گرفته تا قيچي آهنبر و اره برقي) نشون بدن.
چند جاي فيلم ميخواستم بيخيال شم كه حس كنجكاوي و طبع لطيف نذاشت.
ولي نتيجه اين كه مطمئنام تا صبح خوابام نميبره. تنم داره بعد ۲ ساعت ميلرزه و دارم به حماقت خودم واسه خريدن و تنها ديدن اين فيلم ترسناك لعنت ميفرستم.
تا حالا با اره آهنبر رو تن يه نفر ديگه شاهكار هنري خلق كردهايد؟
* : قبلا مطلب دیگری با همین تیتر نوشته بودم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 2:12  توسط سیامک
|
نمی دانم چرا نوشتن اینقدر برایم سخت شده. تمام یک روز تعطیلم را گذاشتم برای نوشتن دو مقاله و از پشت کامپیوتر بلند نشدم. اولی که مدتها نیمه کاره بود متن خوب و دندان گیری از آب در آمد و دومی بیشتر به یک سر هم بندی احمقانه شبیه شد که اصلا از نوشتن آن خوشنود نشدم.
روزگاری مثل بولدوزر کار می کردم و مطلب می نوشتم. مثلا تا همین چند وقت پیش سه صفحه از هفته نامه سپید در اختیار من بود که آن را با مشارکت یکی از دوستانم و با یکی دو نام مستعار، پر می کردم. اما حالا بابت نوشتن یک مطلب باید ساعت ها وقت صرف کنم و جملات را اول در ذهنم و بعد روی مانیتور عقب و جلو بکشم تا چیزی که می خواهم از آب در آید.
اما اگر مثل خر در نوشتن گیر کرده ام، بیشتر باید به دلیل ته کشیدن سوژه هایم باشد. مضامینی که روی آنها آنقدر اشراف داشته ام که می شد با کمترین زحمتی از داخل ان یک مقاله درآورد، ته کشیده اند و حالا مجبورم یا خودم را تکرار کنم یا برای یافتن یک سوژه مناسب به در و دیوار بزنم.
فکر میکنم تنها راه حل موجود این است که کوچ کنم به یکی دو نشریه تازه و تمام سوزه هایی که تا امروز روی انها کار کرده ام٬ با رنگ و لعابی تازه به خورد مخاطبان ان نشریات بدهم. این کار در مرام من البته فعل نامعقول و نامربوطی نیست. بر مبنای یک تز شخصی که می گوید: «مطالب روزنامه ها مثل انرزی می مانند٬ نه تولید می شوند و نه از بین می روند٬ بلکه از مقاله ای به مقاله دیگر تبدیل می شوند» حالا تقریبا مشهور شده ام میان رفقا به استفاده چند باره یک سوژه یا مطلب در نشریات مختلف. توجیحی که برای این فعل به ظاهر مذموم دارم٬ به نظرم توجیه محکمه پسندی است٬ از یک طرف مخاطبان هر یک از نشریات محدود و مخصوص همان نشریه است و از این رو برای تحت پوشش قرار دادن مخاطبان بیشتر می توان یک مطلب را با آرایش متفاوت در چند جا کار کرد. از طرف دیگر چنان برای نوشتن یک مطلب وقت و انرژی می گذارم که دلم نمی آید به یک بار چاپ کردن یک مطلب بسنده کنم و به راحتی از کنار آن بگذرم.
در هر صورت این هفته هم به خیر گذشت و جز یک شرمندگی به شهاب صابونچی بابت تاخیر یک هفته ای در ارسال یک مطلب برای نشریه نظام پزشکی، همه چیز ختم به خیر شد و تا ورق خوردن روزها و رسیدن اخر هفته آینده و موعد تحویل مطالب تازه خدا بزرگ است.
پ.ن: امیدوارم این اعتراف صادقانه به چشم دوستان سردبیرم نیفتد٬ چه بسی برایم گران تمام شود!
در همین زمینه:
نوشته یکی از دوستانم در همین زمینه: (منظور از اتفاق تهدید مدیر مسئول یکی از نشریات به شکایت از دوستم به دادگاه مطبوعات٬ بابت چاپ ستونی به نام کاریمدیکاتور در یک نشریه دیگر است که سابق بر این به قلم همان دوستام در نشریه اولی چاپ می شد!)
|
کی بود کی بود من نبودم |
|
جالبی قضيه اين است که هيچ کس از اتفاقاتی که می افتد تعجب نمی کند. ديروز که داشتم در جمعی داخل استخر می گفتم مطالبم را داده ام که اين بنده خدا برايم در نشريه ای چاپ کند، يکی به نمايندگی از همه برگشت و گفت :حتمآ مطلب را از تو گرفته و ۱۰ جا چاپ کرده.و بقيه هم انگار لطيفه تکراری شنيده باشند پوزخندی زدند و پريدند توی اب!! |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط سیامک
|
قطار که به تکان خوردن افتاد و با ترمز وحشتناکی ایستاد٬ هیچ فکر نمیکردم این تکان خوردن٬ اتفاق آخر زندگی مردی باشد که سرش را روی ریل گذاشت و غیر از ترمز قطار صدای دیگری نشنید.
رییس قطار ادعا میکرد از این دست اتفاقات در مسیر حرکت قطار زیاد می افتد و خودکشی مردی را مثال آورد که همین چند وقت پیش روی ریل خوابیده بود و قطار تن اش رو دو نیم کرده بود. برایم عجیب است که چرا روزنامه ها هیچ وقت حرفی از این اتفاقات نمی زنند و تنها به گزارش آمار تجاوز جنسی و کلاه برداری میپردازند.


پ.ن: برای دیدن عکس ها به اندازه اصلی آدرس آنها را در یک صفحه جدید جدید کپی پیست کنید
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:32  توسط سیامک
|
شماره داخلی خوابگاه را گرفت تا از همه دوستان و هم خدمتی هایش حلالیت بطلبد، اگرچه همه این اتفاق را یک شوخی بی مزه قلمداد کردند، گوشی را گذاشت، لوله تفنگ را روی سینه اش گذاشت و به سمت قلبش شلیک کرد.
کسی صدای شلیک گلوله را نشنید، کانکس دژبانی بسیار دورتر از آن بود که انعکاس صدای شلیک از درز دیوارهای فلزی اتاقک بگذرد، فاصله دویست متری تا اولین ساختمان را طی کند و به گوش نزدیک ترین سرباز حاضر در پادگان برسد. اما ناگهان یک خاطره مثل برق در ذهن یکی از سربازان گذشت، صبح امروز او داشت از خودکشی حرف می زد. یک لحظه در جا ایستاد، نکند این خداحافظی حقیقت باشد؟ سرباز به سمت در ورودی می دود، در کانکس را گشود تا پیکر غرق در خونی را ببیند که روی زمین افتاده و نفس های آخر را می کشد.
حالا که همه چیز تمام شده بازار تفسیر و آسیب شناسی آقایان از حادثه داغ است. اینکه طرف افسرده، مشکل خانوادگی داشته، سیگاری میکشیده یا گرفتار اعتیاد بوده، عصر همان روز یک تماس تلفنی مفصل با کسی داشته یا ...
در و دیوار کانکس حالا از خون پاک شده، تنها رد حادثه، شیشه شکسته ای است که گلوله پس از گذر از سینه سرباز به آن اصابت کرده، کف آمبولانس را هم کاملا شست و شو داده اند. گزارش حادثه و برگه درخواست تشویقی برای پزشک و سرباز بهداری، بابت سرعت عمل و حسن انجام وظیفه پر شده است تا این اتفاق تلخ به عنوان خاطره ای شیرین در ذهن اصحاب بهداری ثبت شود.
اما این جانور نگون بخت که ماشه را به سمت قلب خود چکاند اولین و آخرین کسی نیست که زیر بار سنگین قهر روزگار کمر خم می کند و می شکند. نمی دانم به تاوان کدامین گناه باید دو سال از بهترین سال های جوانی پسران ایرانی در لباس های خاکی خدمت تباه شود؟
شانس البته با جانور نگون بخت داستان ما یار بود. این را آخر یادداشتم می گویم تا پس از انکه شما را تا اینجای یادداشت کشاندم، با خیال راحت از این متن جدا شوید! گلوله کلاشینکف کمانه کرد یا بر اثر لگد تفنگ از مسیر اصلی منحرف شد، نمی دانم. در یک خوش شانسی محض تیر از بالای قلبش گذشت و بدون آنکه حتی یک شریان اصلی را پاره کند، سینه اش را شکافت و از پشت خارج شد.
این بار تیر فرشته مرگ به خطا رفت، اما گلوله ها همیشه کمانه نمی کنند.
پ.ن: در همین زمینه بخوانید: چپ دست
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:54  توسط سیامک
|
دکتر جکول، مسئول واحد بهداری پادگانمان، آنقدر نبود و همه چیز و همه کس را دو در می کرد، که حتی از جریان آرام و لغزنده ای که در زیر پایش به حرکت افتاده بود تا روزی، نه چندان دور، او را سرنگون کند، هم خبر دار نشد. دکتر جکول هر روز خدا، و تا آنجا که می توانست، به بهانه برگزاری جلسه و پیگیری امور دارویی و شرکت در سمینار علمی، غیبت می کرد و ما، تمامی سربازان وظیفه شناس بهداری، او را در غیبت های صغری و کبری، حمایت می کردیم. وقتی او نبود، دیگر کسی نبود که از ما بپرسد چرا چفت در ورودی بهداری را انداخته اید و همه در آسایشگاه روی زمین ولو شده اید و چای می خورید و چرت می زنید و شطرنج بازی می کنید و دسته جمعی جدول روزنامه همشهری را حل می کنید. گور پدر آن سرباز نگون بختی که آب دماغش اویزان است یا دلپیچه دارد، که آنها هم نه اینکه دردی داشته باشند، به صرافت افتاده اند که بیماری را بهانه کنند برای بیرون زدن از پادگان؛ که در مجموعه پر حشم و خدم پادگان ما، رسمی و سرباز در کنار هم می پیچند و نظام را دو در می کنند.
جکول نبود. حتی زمانی که می خواستند حکم عزلش را به او ابلاغ کنند و برگه را یکی از سربازان بهداری به جای او امضا زد و اصلا خبردار نشد رییس جدید کی آمد و چگونه عیش ما را به عزا تبدیل کرد. این روزها هر کسی به واحد بهداری پا می گذارد، به شک می افتد که راه را درست آمده یا نه. کف واحد را هر روز طی می کشند، دیوارها برق می زنند، دیگر سربازی در ساعت اداری با زیرشلواری دیده نمی شود، همه انکارد کرده، از اولین ساعات کار اداری پشت میزهایشان می نشینند تا آخر وقت و دیرتر از تمامی سربازان پادگان خروج می کند. از انبوه سرامیک و گچ و سیمان و پودر سنگی که داخل اتاق های بهداری تلنبار شده بود تا همه از واحد بهداری را به «مصالح فروشی شهید محمدی» بشناسند دیگر اثری نیست. جکول حجم انبوهی از مصالح را به نیت خوش خدمتی و اظهار ارادت خریده بود تا کف بهداری را سرامیک کند و قرار بود پولش هم در پاچه پزشکان بهداری فرو رود که از سر ما گذشت.
رییس جدید اما عادات خاص خودش را دارد. یک بابلی ترکه، سبزه و البته مانند تمام بابلیهایی که می شناسم، بد طینت، که به قول خودش بچه کشاورز است و انگیزه و الزام خاصی برای کار کردن و کار کشیدن از سربازان فربه و آب کردن چربی های آنها بهداری دارد. بیل و کلنگ آورده و سربازان نگون بخت را مجبور کرده تمام زمین های خالی اطراف بهداری را بیل بزنند و کود بپاشند تا در انها تخم سبزی بپاشد. تابحال چیزی حدود 100 متر مربع از مراتع اطراف را تبدیل به باغچه کرده تا در یک برنامه بلند مدت، سبزی و صیفی مصرفی واحد بهداری و خانواده هایشان را تامین کند. ایضا، گور پدر آن سرباز نگون بختی که آب دماغش اویزان است یا دلپیچه دارد، که آنها هم نه اینکه دردی داشته باشند، به صرافت افتاده اند که بیماری را بهانه کنند برای بیرون زدن از پادگان؛ که در مجموعه پر حشم و خدم پادگان ما، رسمی و سرباز در کنار هم می پیچند و نظام را دو در می کنند.
اگر دکتر جکول مرحوم پشت واحد بهداری را قفس ساخته بود و مرغ و خروس پرورش می داد، تا بهداری را در صنعت دامداری به خودکفایی برساند، حالا نوبت رییس جدید است که ما را از سبزی و صیفی بی نیاز کند. حتم دارم اگر یک بار دیگر برگه های تقدیر ما ورق بخورد و رییس جدید عزل شود، جانشین او در زمین های پشت واحد بهداری، بساط انرژی هسته ای را علم می کند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:37  توسط سیامک
|
سینمای فریدون جیرانی را دوست دارم، حتی اگر تمام دوستانی که همراهشان به دیدن پارک وی رفته ام بگویند فیلم مزخرفی ساخته بود. اصلا از استیل صورت این پیرمرد با آن موهای سفید و بلند و وزوزی حال می کنم که با آن لبخند ملیح اما موذیانه روی ماشین کروکی قرمز رنگ داستان فیلم نشسته و همراه بازیگران فیلمش، روی پرده سردر سینما ژست گرفته اند. نا چه برسد به سلیقه اش در انتخاب بازیگر و قدرتش در روایت داستان و تکنیکش در کارگردانی فیلم.
اما بزرگ ترین حماقت ممکن ان است که فیلمی که در طبقه ژانر وحشت قرار می گیرد و روی پوستر تاکید کرده تماشای آن برای کودکان زیر شانزده سال توصیه نمی شود را، در سانس اخر پنج شنبه شب ببینید. جایی که تمامی صندلی های سالن های سینما با انبوهی از دختران و پسران جوان و بزک کرده ای که صرفا برای گذران وقت و با هم بودن پا به سینما گذاشته اند و گویا اصلا برای انها مهم نبوده که فیلمی که به تماشای ان می روند نقاب است یا سنگ کاغذ قیچی.
تصور کنید در نقطه کلیدی داستان، جایی که قرار است رها، انتقام شکنجه های کوهیار، شوهرش، را از او بگیرد، درحالیکه آهنگ فیلم به نقطه اوج خود رسیده و رها ساتور را بلند می کند و با قدرت تمام روی انگشت های کوهیار می کوبد تا خون پرده سینما را قرمز کند، ناگهان سالن سینما از خنده منفجر شود!
مردم ما اصلا قابل پیش بینی نیستند، نه در تماشای فیلم، که در عرصه سیاست و اجتماع نیز، هیچ گاه نمی توان بازی بعدی آنها را پیش بینی کرد، که روی هیچ منطق و اصولی بازی نمی کنند. اینها همان مردمی هستند که از دیدن صحنه های سکس زهرا امیرابراهیمی در یک فیلم خصوصی لذت می برند و حتی مانند راننده ترک اما به ظاهر دموکرات بهداری پادگان ما، ان را همراه فرزندانشان می بینند تا با همراهی فرزندانشان در تجربه های ممنوع، بتوانند به توصیه کارشناسان در همراهی و نزدیکی و هدایت آنها جامه عمل بپوشانند.
خدا عاقبت ما را با این ذائقه غیر قابل پیش بینی و این منطق قانون ناپذیر به خیر بگذراند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:36  توسط سیامک
|