احساس من نسبت به فیلترینگ بلاگ رولینگ، نسبت به تپر زدن بلاگفا، نسبت به هک شدن پرشن بلاگ، که همه تقریبا با هم اتفاق افتادند و ارتباط من را با نیمی از دنیایم، که وبلاگ ها و نویسندگانش باشد، از بین بردند، یک عبارت بی ناموسیه که با حرف «ر» شروع میشه!
پ.ن: چرا ما باید از تمام موهبت های تکنولوژی٬ به خاطر توهم توطعه٬ بعضی ها محروم باشیم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:6  توسط سیامک
|
1- یکی از نشانه های غربت برای پسر جاعت شاید این باشد که غذا برای خوردن نداشته باشد. همین خالی بودن شکم است که ناخودآگاه او را یاد خانه و خانواده و مادرش می اندازد! مجبور است دست به آشپزی ببرد یا پناه ببرد به آغوش فست فودها و رستوران ها.
من اگرچه بیشتر از یک سال است که در غربت تهران زندگی می کنم اما دریغ از تجربه یک ذره دلتنگی. وقتی به اندازه دو هفته، انواع و اقسام خورش ها و خوردنی ها را فریز شده در یخچال داشته باشی، طوریکه هوس هر غذایی داشته باشی، تنها باید دست دراز کنی سمت یخچال و غذای مورد نظر را از درون جایخی بیرون بکشی، دیگر چه جای دلتنگی و غربت برای تو باقی می ماند؟ انگار که داری در طبقه بالای خانه پدری ات زندگی میکنی. این را بیفزایید به گنجینه انواع مربا، ترشی، شوری، لباس، و خدمات ریز و درشتی که در موقع نیاز بلافاصله برای من ارسال می شود.
2- تلفن میزنم به مادرم. مشغول سرخ کردن پیاز و راه انداختن بساط پخت خورش قیمه است. قیمه او در میان تمام کسانی که ادعایی در پخت و پز دارند بی نظیر است. دلم یک آن قنج میرود برای دستپخت او. سراغ پدرم را میگیرم، او را فرستاده دنبال خرید ران و سر دست گوسنفد. این بار تنها به نیت من مشغول به آشپزی شده. این کار معمول و هر روزه اوست. معادل حجم هر وعده غذایی که در خانه مان طبخ می شود، ظرفی از خورش پر می می کند و داخل فریزر می گذارد تا هر بار که مسافری راهی تهران است، به مقصد فریزر خانه ما ارسال کند تا وقت محدود ما در تهران روی پخت و پز تلف نشود و روال آسوده تری از زندگی را تجربه کنیم. فقط نمی دانم چرا هر بار حالا به این صرافت افتاده تا برای پرهیز از دو بار منجمد شدن گوشت گوسفند، خورش را همزمان با خرید گوشت از سوپر بپزد تا ارزش غذایی آنچه را که برای ما می فرستد تا حد ممکن حفظ کند!
اگرچه این کار پروسه طبخ را به ماراتنی چند ساعته تبدیل خواهد کرد، حتم دارم از این کار لذت می برد. نمی دانم چه چیزی به او بگویم. تنها تشکری کوچک و تلفن را قطع می کنم.
3- این تنها یک نمونه از حب بی حد او نسبت به من است. این یادداشت را تنها به نیت ادای احترام به او می نویسم. دو هفته گذشته از روز مادر، تا تشکر من از لطف او جنبه پیروی از یک حرکت جمعی را نداشته باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:30  توسط سیامک
|
وقتی میانگین سن ازدواج دختران 9/27 سال باشد و امار دختران شوهر کرده ای که سراغ دندانپزشک می روند دو برابر دخترهای مجرد باشد، یعنی آنها چیزی حدود بیست و هشت سال از عمر بی برکتشان را در خانه پدری گذرانده اند و تازه بعد از شوهر کردن است که به فکر رسیدگی به دندان هاشان افتاده اند. نمیدانم این شوهرهای بخت برگشته چه گناهی کرده اند؟ یعنی دخترها تمام این بیست و هشت سال چه غلطی می کرده اند؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 14:37  توسط سیامک
|
درست در همان شبی که حقوق چهار ماه از خدمت سربازی ام را دادم برای خرید یک عینک آفتابی، فهمیدم دیگر اصلا از خرید کردن لذت نمی برم.
البته هیچ بدم نمی آید از گذاشتن چند بسته اسکناس در جیب و پاشیدن همه آنها به سینه فروشنده، اما تاب چرب زبانی های ریاکارانه فروشندگان را ندارم. مخصوصا آنجا که مشتری را در برابر خود هالویی فرض می کنند که با چرب زبانی می توان هر ادعای بی پایه ای را به مثابه حقیقتی محض به خورد او داد.
اینها را شما شاید درک نکنید، اما من که خودم به عنوان ارایه دهنده نوعی خدمات در حوزه پزشکی، چند سالی است به مدد تمام ترفندهای ممکن به خالی کردن جیب مشتریان مشغولم، تاب شنیدن عبارت های احمقانه ای مانند ضمانت کفی کفش، گارانتی مادام العمر شلوار جین یا پارچه اندونزی و طرح انگلیسی و دوخت ترک را ندارم. دیگر شنیدن ادعاهایی چون « ما تنها نماینده عینکهای پلیس در تهرانیم» یا «این تخفیف را فقط به خاطر گل روی شما می دهم و لطفا همکاران عینک فروشی مجاور از این تخفیف بویی نبرند که به علت شکستن قیمت بازار از من گلایه خواهند کرد» حالم را به هم می زند. یعنی شما باور می کنید فروشنده ای بابت فروش یک کاپشن صد هزار تومانی تنها پنج هزار تومان سود کند، و به همین دلیل نباید از او انتظار تخفیفی بالاتر از هزار توامن را داشت؟ یعنی اجاره یک باب مغازه در پاساژ میلاد نور تنها از تک فروشی کاپشن هایی با سود پنج هزار تومان در می آید؟
اما من نمی توانم از فروشنده های کالا و خدمات متنفر باشم. خود من هم تقریبا در رنگ کردن جماعت هم ردیف آنها قرار می گیرم. دروغ گو، نه، اما اغواکننده، یا چرب زبانی که نه به نیت کلاه برداری، که به نیت جلب و جذب مشتری از همان ترفندهای معمول و مرسوم دیگر فروشندگان استفاده می کند. اما این طبیعت کار ماست. خدا روزی من را به عنوان یک دندان پزشک در دهان خلق ا... قرار داده و من مجبورم برای بیرون کشیدن اسکناس از میان دندان ها، آنها را اغوا کنم تا دهانشان را باز کنند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:3  توسط سیامک
|
مسلما توانایی زبان آموزی مربوط به همان قسمتی از مغز است که در من غیر فعال باقی مانده، حتی بعید نمی دانم قسمت هایی انتهایی سیستم گوارش هم که نقش موثری در القای همت و انگیزه برای انجام کاری دارد، از همین قسمت غیر فعال مغر عصب می گیرد، چون به یاد نمی اورم هیچ ایمپالسی از بالا به این سمت ارسال شده باشد، که این اندام انتهایی هیچ گاه در طول عمرم دچار انقباض نشده است.
پس از زبان انگلیسی که رفتن به کلاس های ان در طول تابستان و سایر ایام سال قاعده مرسوم تمام بچه مدرسه ایهاست، اولین زبانی که به شکل آگاهانه تصمیم به یادگیری آن گرفتم، زبان مقدس ترکی بود. ان ایام در خوابگاه زندگی می کردم و تقریبا نیمی از اتاق های خوابگاه را انبوه ادم ها با رگ و ریشه مستقیم و غیر مستقیم این نژاد شریف پر کرده بودند. قبول دارید که ترک ها غیر از خلق و خوی ناسیونالیستی، اعتقاد خاصی به صحبت به زبان مادری، مخصوصا در جمع فارس ها دارند. (حالا ریشه این اعتقاد به کجا بر می گردد، به شما مربوط نیست!)
اولین الزام در برخورد با جماعتی با زبان ناهمگون این است که بدانید چه زمانی می خواهند به شما ناسزا بگویند یا پشت سرتان، بد و بیراه نثارتان کنند تا بتوانید در موقع لزوم جوابشان را به شایسته ترین شکل ممکن بدهید. مخصوصا که این جماعت اهالی خوابگاهی باشند که دهان در ان هیچ چفت و بستی ندارد. همین نیاز بود که مرا جلب کرد به سوی زبان ترکی، به لطف یکی از دوستان ترک زبان لیست بلند بالایی از عبارات توهین آمیز و فحش های رکیک رایج تهیه و اموختن زبان ترکی را آغاز کردم. اما دریغ که به محض حفظ کردن پنجمین عبارت، اولین ان از خاطرم می رفت و این جریانی بود که در تمام روزهای زبان آموزی من ادامه داشت.
و تقدیر من این است که همچنان در مجاورت مردمان ترک زبان به زندگی ادامه دهم درحالیکه تقریبا هیچ عبارتی را میان صحبت های آنان نمیفهمم.
ببینید٬ خواهرم هم به همین درد مبتلاست: اما من از تو بدتره اوضام. وقتی تو خونه مادرشوهرت همه ترکی حرف بزنند و تو نفهمی که دارن فحشت می دن یا قربون صدقه ات می رن! اخه حمید که ترجمه می کنه همش اصطلاحات فداشدن و قربون قد بالا رفتن و اینا می گه.
منم هرگز نفهمیدم احساس این خانواده نسبت به من چیه! مخصوصا اون دفعه های اول که فامیلشون منو می دیدن. همون کلمه های اول... می تونه دو روی کاملا متفاوتی داشته باشه .چون مطمئن بودن من نمی فهمم.
پ.ن: لطفا به ترکی کامنت نگذارید
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:9  توسط سیامک
|

از اینکه طی ده ماه گذشته حتی یک قسمت از سریال جواهری در قصر را ندیده ام، اصلا احساس خسران نمی کنم اما تماشای از سر ناچاری قسمت سی و ششم سریال، به اندازه یک سرگرمی نیم ساعته برایم خوشایند بود. جدا از جلوه های بصری هنرپیشه های زن که همیشه رگ خواب تماشاگر ایرانی است، چند نکته قابل توجه در این قسمت سریال به چشمم امد، اگرچه ممکن است برای کسانی که سی و شش هفته از سال را با یانگوم و دغدغه هایش سپری کرده اند، چیز غریبی نباشد.
داستان از ایام نقاهت پس از وضع حمل ناموفق ملکه آغاز می شد. جنین ملکه سقط شده بود اما در حال او هیچ نشانی از بهبودی نبود. پزشکان قصر طی یک کمیسیون پزشکی دور هم نشستند تا تشخیص های افتراقی بیماری ملکه را بررسی کنند. نکته ای که فکر می کنم هیچ گاه در مرام ما نمی گنجد، پیروی از یک روحیه جمعی و توجه به تشخیص دور از ذهن جوجه پزشکی مثل یانگوم که از قضی درست درامد.
نکته دیگر پرهیز پزشکان مرد از برقراری تماس مستقیم با ملکه بود. آن هم در حالیکه مبنای تشخیص بیماری ها برای آنها لمس بدن و تفسیر ضربان قلب و نبض بیمار است. ملکه تا پای مرگ پیش رفته بود و پزشکان میان دو تشخیص مختلف که یکی از آنها را یانگوم ارایه داده بود، مردد مانده بودند؛ با این احوال اجازه لمس و ارزیابی نبض ملکه را نداشتند و مجبور بودند مبنای قضاوت خود را تنها به تشخیص پزشک یاران خانم محدود کنند.
علاوه بر جو توطعه و رقابت و بدخواهی که گویا در فضای دولت و سلطنت تمامی اقلیم ها مشترک است، نکته جالب فضای پر التهاب قصر و زندگی پر ریسک ندیمان و کارکنان قصر بود. آنچنان که کوچکترین لغزش مساوی بود با تبعید یا حتی مرگ فرد خاطی، جالب اینکه حتی پزشکان نیز از این قاعده مستثنی نبودند و مجبور بودند بر سر صحت تشخیص های خود روی زندگی شان قمار کنند.
با توجه به تکیه پزشکان قصر و البته یانگوم روی اصول طب سوزنی،که نوعی تبیغ غیر مستقیم برتری این طب جایگزین بر سایر روش های درمانی است، بعید نمی دانم تا چندی دیگر گرایش مردم به طب های جایگزین و از جمله سوزنی چند برابر شود؛ هرچه باشد شخصیتی محبوبی مانند یانگوم که نمی تواند در تشخیص وجاهت طب سوزنی اشتباه کند!
در هر صورت امیدوارم با تلاش این بانوی متعهد و خدمت گزار، وجهه اجتماعی از دست رفته پزشکان ایرانی تا حدی در جامعه اصلاح شود و کار به جایی برسد که پزشکان عمومی از حرفه خود و دانشجویان رشته های علوم پزشکی از خبط ایام انتخاب رشته کنکور، شرمزده و غمگین نباشند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:25  توسط سیامک
|
رادیو زمانه امروز کوس رسوایی ما را به صدا درآورده. سر صبح یکی از دوستانم اس ام اس داد که: عکس تو توی صفحه اول سایت رادیو زمانه چه کار میکنه؟ وقتی پرسیدم کدوم عکس، جواب داد: دراز کشیدی روی زمین و لنگ و پاچه ات رو به هواست. به نظرم داری درس میخونی؟ و پشت بندش اضافه کرد: از من به تو نصیحت، توی شهر غریب اینجوری ک...نتو هوا نکن، تا قزوین 200کیلومتر بیشتر راه نداری! بی راه نمی گفت. رادیو زمانه به مناسبت رسیدن ایام امتحانات گزارش کوتاهی کار کرده بود با عنوان « اندر احوالات دانشجویان شب امتحانی» و عکس بنده را به عنوان لینک مطلب گذاشته در صفحه اول.

عکس را در شب آخرین امتحان دوران دانشجویی ام گرفته ام. یکی دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود و حجم انبوهی از جزوه های خوانده نشده باقی بود. به نظرم رسید خیلی ابلهانه است که در چند ساعت مانده به امتحان برای خواندن این حجم انبوه از جزوهای باقی مانده تلاش کنم. مور مورم شد مانند همه امتحانهای پیش از این، دل به ببندم به تقلب و روی پاهای دوست شفیقم«مهدی سهرابی» قمار کنم. ژیش از این بارها و بارها از قمارهای اینچنینی بهترین نتیجه را گرفته بودم. پس با خیال راحت کتاب و دفتر را بستم و برای گذران وقت٬ شروع کردم به گرفتن چند تا عکس متفاوت برای ثبت آخرین شب امتحان.
نمی دانم باید از این حرکت رادیو زمانه ناراحت میشدم یا نه. خودم بارها و بارها دوستانم را سوژه کرده بودم برای تصویر مطالبی که در نشریات مختلف می نوشتم. حالا خودم شکار یک نویسنده دیگر شده بودم. اگرچه این اولین بار نبود که اینچنین در دام می افتادم. سال 82 نیز هفته نامه چلچراغ در این عمل غافلگیرانه، عکس من و بهرنگ را به عنوان «شعبده باز» در یکی از شماره های خود چاپ کرده بود!
روایت آرمان از این ماجرا:
تيريکمون چلچراغ
اين مجله چلچراغ اين هفته يک تيريکموني زده که بيا و ببين!
اصل مطلب رو گذاشتم اين کنار:
تا اينجاش که شما دارين ميبينين هيچ ايرادي نداره، اما اگه بهتون بگم که اون دو نفري که بجاي شعبده باز عکسشون رو زده همون بهرنگ و سیامک خودمون هستن، ميفهمين که ديگه واقعا گند زده اين چلچراغ!
اين عکس زماني گرفته شده که اين دو نفر با شرکت دادن سه عدد نشريه خود در جشنواره نشريات دانشجويي، بيش از نصف جوايز جشنواره رو نصيب خود کردهاند! (يه چيزي حدود يک خروار سکه بهار آزادي!!!) حالا دقيقا چي شده و دقيقا کجاي بر و بچههاي چلچراغ سوخته که از حرصشون برداشتن عکس اين دو نويسنده جوان مملکت رو بجاي شعبده باز در يک کانال 24 ساعتهي اونور آبي چاپ کردن، خدا عالمه!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:51  توسط سیامک
|
دیشب به این صرافت افتادم که زن بگیرم.
پشه ها در تابستان بی داد می کنند. شب تمام سفید پوستان خانواده ما از هجوم آنها به بیداری و خارش می گذرد، گویا سفید پوست ها گوشت شیرین تر و مطلوب تری برای پشه ها دارند. اما من تا همین امشب از فیض تجربه خارش پوست و کلافگی تا خود صبح در امان بودم. تا همین دیشب، که مجبور شدم تنها در خانه بخوابم. نامردها انگار که مظلوم گیر اورده باشند، قضای بیست و هفت سال نگزیدن مرا به جا آوردند. تازه فهمیدم در تمام این سال ها در انتخاب پشه ها برای گزیدن، کنار هر کسی که قرار گرفته ام، اولویت دوم بوده ام. و اینجا تنها جایی است که می توانم به پوست تیره و گوشت تلخ خودم ببالم.
تصمیم گرفته ام زن بگیرم. زنم باید سفید و خوش گوشت باشد. قسم میخورم تا آخر عمر در کنارش بمانم و یک شبم را دور از او نگذرانم!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:41  توسط سیامک
|
دهنم آبله مرغان گرفته بود. یعنی واقعیتش کل دهنم تا گلویم را حجم انبوهي از زخمهاي آبله مانند پوشانده بود.توی چندروز اخیر همه نوع آمپول پنی سیلین از آن گنده هایش را زده بودم اما افاقه نکرده بود.به مخیله مان خطور کرد که شاید از بد روزگار مشکل دندان عقلم باشد و آمده بودم این یکی را هم بیازمایم .از دندانپزشکان خوشم می آید، از این جوان های ژیگول دماغ عملی خوشتیپ بیشتر.آدم هی معذب است که موقع درد کشیدن فیگور دهنش به هم بریزد و زیاد خوشگل به نظر نرسد و نتواند دلربایی کند. باید ضمن باز کردن دهن ، مغزش را در هزار جهت به کار بیندازد و آخرش وقتی میپرسد: دیدی درد نداشت ! با نازو کرشمه بگوید:یه کوچولو که داشت! این از خدا بیخبرها خوب بلدند مشتری جذب کنند و آدم وقتی میرود زیر دستشان هوس میکند علاوه برپرکردن تمامی دندان ها یک دور همه شان را جرم گیری کند و در انتها هم همه شان راازبیخ بکشد و یک دوسه هفته ای را معلق بماند و وقتی موقع صورت حساب میشود تازه میفهمد چه کلاهی بر سرش رفته ! نوبتم که شد وقتی برای دوره کردن افکارم باقی نماند و وارد شدم. با اولین نگاه گفت که زیر دندان عقلم آبسه کرده و باید علاوه بر کشیدن دندان خراب زیرش را هم خالی کند و من با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که یه هفت هشت ساعتی زیر دست آقای دکتر هستم! بی حسی خیلی زود کارخودش را کرد و دکتر شروع کرد به کشیدن دندانم و حرکات دست من که بی توجه به تمامی مسایل جانبی ذکرشده چنگ میزد به دست آقای دکتر و پاهایم که میلرزید و صدای مامانم که داد میزد یا امام زمان ،یا فاطمه زهرا. که ناگهان دستش را پیروزمندانه در آورد و با یک قاشق سوپخوری شروع کرد به خالی کردن چرک زیر دندانم و چندتایی بخیه که نفهمیدم کی زده شد. دیگر هیچ چیزی توی دنیا برایم اهمیتی نداشت. دماغ عملی اش پشت آن عینک سفید دیگر هیچ جاذبه ای نداشت. وقتی پرسید :دیدی درد نداشت! سریع جواب دادم: نه خیلی هم داشت! تراژدی آن روزم با یک لبخند ملیح و یک صورت حساب ۱۲۰ تومانی و دریک فاصله زمانی نیم ساعته به پایان رسید!!
پ.ن: ناگفته پیداست که جنسیت نویسنده با من سازگار نیست. اما چون مطلب به سفارش من نگاشته شد به خودم حق دادم در این کسادی مطلب ان را در وبلاگ خودم منتشر کنم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:37  توسط سیامک
|
این میل را از دایی خدابیامرزم وام گرفتم که گوشه کنار کتاب و دفترم اشعار عاشقانه بنویسم. سال اول دبیرستان بودم. تازه گرددنکشی های بلوغ جای خودش را به کنجکاوی های ظریف و امیال عاقشانه ای داده بود که تا آن روزگار در خودم سراغ نداشتم. دایی جوان و جوان مرگم، آن ایام، یک سالی پیش تر از من، به دبیرستان پا گذاشته بود. خط و سلیقه خوبی داشت و مهمتر از آن، خیلی پیش تر آنکه سر و گوش من به جنبیدن بیفتد، در کار جلب نظر نرم تنان و سیه چشمان، مشق ها کرده بود. دفترهای نفیسی از اشعار حمید مصدق و فروغ و شاملو انباشته بود و نامه ها و یادگاری های زیادی که هر یک خاطره ای بود از روزی و دوستی. او برایم دردسترس ترین الگویی بود که میتوانست مرا تحت تاثیر قرار دهد.
از آنجا که «دستم به یاری نمی رسید تا دلبری کنم»، ناخودآگاه به مشق تجربیات در دسترس و ممکن او افتادم و اولینش اجاره فضای خالی و سپید گوشه کنار کتاب هایم به شاعران مرحوم و مرحومه ای بود که زمزمه هاشان برای هر جوان و نوجوانی جلب نظر می کند و به دل می نشیند. به یاد دارم اولین باری که به صرافت چنین کاری افتادم، نیمه های خرداد ماه بود و چند روزی پیش از امتحانات پایان ترمم که با درس معارف اسلامی آغاز می شد. امتحان ها هنوز برایم رنگ و بوی آنچنان جدی و هیبت وهمناک سال های بعد را نداشت. مثل کودک خردسالی که تابحال تجربه مواجهه با مار را ندارد و ممکن است در اولین برخورد ناخوداگاه با این جانور احتمالا خطرناک، باب دوستی و بازی با وی را بگشاید. بازی من هم با کتاب معارف که میان پاراگراف ها و تیترهایش، فضای خالی یکی دو وجبی، به وفور یافت می شد، اینگونه آغاز شد: خودکار آبی و قرمز و سیاه دست گرفتم و از اول تا اخر کتابم را با هر شعری که در خاطرم می امد یا در دسترسم بود انباشتم. حاصل این تلاش چند ساعته، دو روز مانده به امتحان معارف، معجونی نامتجانس از احادیث و معارف دینی و اشعار عاشقانه و اروتیک بود که در خیال من، پیش از هر نکته ای، می توانست نشان دهنده اشراف من روی ادبیات منظوم و منثور و مایه مباهات باشد.
اولین مخاطب این شاهکار هنری، پدرم بود که یک روز مانده به امتحان، کتاب معارف من را دست گرفت تا بر طبق عادت مالوف و مرسوم دوران دبستان و راهنمایی، از من درس بپرسد. واکنش او را که با حیرت از دیدن جای پای فروغ و شاملو و اخوان در میان احادیث پیامبر آغاز شد، هرگز از یاد نخواهم برد. هر چند که سعی می کرد شیرین کاری من را نادیده بگیرد و خودش را به تورق صفحات کتاب و پرسیدن درس از من مشغول کند، وقتی به این قطعیت رسید که پرسش هایش تا انتهای کتاب بی پاسخ خواهد ماند و از معارف گنجانده در متن کتاب هیچ چیزی بار من نیست، از کوره در رفت. شمشیر از میان کشید و مرا مستقیم به قربانگاه بود.
تازه آنجا بود که به عمق بلاهتم پی بردم. آخر کتاب را، و مخصوصا معارف اسلامی، چه به شر و ورهای عاشقانه نوشتن، آن هم نه یک یا دو صفحه، که تمام فضاهای سفید کتاب. اول از همه مجبورم کرد تمام اراجیف را با ماژیک قلم بگیرم و بعد به صورت داوطلبانه در اتاق حبس شدم تا بدون تحریک عوامل بیرونی، با حواس جمع به درس خواندن بپردازم، اگرچه آن نیم روز باقی مانده برای نجات من از گرداب نادانی کفایت نکرد و در نهایت معارف سال اول را ده گرفتم!
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 9:4  توسط سیامک
|