تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

این وبلاگ هم رفت قاطی باقالیا !

سالگردها و مناسبت ها همیشه بهانه خوبی برای اتفاقات بنیادی است و من هم در آستانه دومین سالگرد راه اندازی این وبلاگ و چنجمین سال وبلاگ نویسی به صرافت تعطیلی این وبلاگ افتاده ام. نه اینکه بخواهم کلا عطای وبلاگ نویسی را به لقایش ببخشم. صرفا یک اسباب کشی ساده، آن هم برای منی که همیشه از جابجایی و خانه به دوشی در وبلاگ ها و روزنامه ها لذب برده ام.

انتخاب عبارت به اتفاق بانو برای نام وبلاگم بیشتر به نیت ساختارشکنی و جلب توجه بود، اما پیش بینی نمی کردم بعدها این عبارت دست و پا گیرم شود و مجبور باشم هر از گاهی مصداق این اتخاب را برای کسی توضیح دهم و حتی شرمگین باشم از اعتراف به این حقیقت که در وبلاگی به این نام مینویسم. چه اینکه این نام سوءتفاهم ها و پیشداوری هایی در پی داشت، و بیشتر به کار فردی متاهل و عاشق پیشه میخورد تا من مجرد.

عبارت psudo dentist یا دندان پزشک کاذب، صفتی بود که دوستانم در دوره اموزشی خدمت سربازی مرا به ان خطاب میکردند. شاید به این دلیل که هیچ کدام از مشخصاتی که از یک دندان پزشک معمولی در ذهن داشتند را در من نمی دیدند. که بیشتر اهل نوشتن و روزنامه بازی و شیطنت بودم تا درس مشق. هنوز هم به درستی نمی دانم هویت من یک دندان پزشک روزنامه نگار است یا روزنامه نگار دندان پزشک.

psudo dentist  را بد ندیدم برای انتخاب نام وبلاگ. هم نامی نامعقول و نامعمول است و هم نشانگر حرفه ای که دارم و طنزی که گاهگداری در نوشته هایم پیداست. در هر صورت بنا دارم چند صباحی هم در این وبلاگ بنویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

+ مرور اولین یادداشت این وبلاگ هم موازی با نوشتن یادداشت اخر این وبلاگ چندان هم بی مصداق نیست. دست کم اثبات می کند در تمام این مدت هیچ تغییر خاصی نکرده ام و به قول یکی از رفقا « همان گاوی بودم که هستم!»

+ یادش به خیر، در اولین وبلاگم را که تخته کردم چه بازتاب عجیبی در وبلاگستان داشت. که سوز و گذاری که در پی این اتفاق به آسمان ها رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:48  توسط سیامک  | 

یاسین خوانی در گوش کنکوری ها!

لجم میگیرد از بعضی از این کنکوری های خر. آنها که رتبه های بالایی آورده اند و هر چه در گوششان بخوانی که: هی یابو! این عین حماقت است که رشته پزشکی را پیش از دندان و دارو انتخاب کنی، گیر سه پیچ داده اند که الا و بلا باید رشته پزشکی بخوانند. چرا؟ برای اینکه مثلا خانم دلش ریش می شود که در دهان مردم دست فرو ببرد و بوی دهان دیگران حالش را به هم می زند! یا معتقدند دارو سازی حالا اجر و قرب خود را از دست داده و داروخانه های ما بیشتر به پوشک فروشی شبیهند. یکی نیست به این جور دخترها بگوید: اخه ...ها، اگر بوی دهان مردم حالتان را به هم می زند، وقتی که حین سونداژ، یک پیرمرد یا پیرزن رپوش و همه سر و صورتتان را مورد عنایت قرار داد، چه حسی خواهید داشت؟

اشکالی ندارد. در همین جهل بمانید، به توصیه هیچ کس گوش ندهید و لجوجانه به سمت برآوردن آرزوی دوران کودکی تان بروید. اما وقتی بعد از هفت سال تازه تبدیل شدید به یکی از اعضای جامعه پزشکان عمومی که تا امروز نزدیک به پانزده هزار نفر از انها یا بیکارند یا به شغل دیگری می پردازند، احوال شما را می پرسم.

+ دنیای زیر آب

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:7  توسط سیامک  | 

شب شهادت زینب به همراهی حاج محمود کریمی

عاشورا را تا امروز هیگچاه اینطور جانسوز درک نکرده بودم ، که دیشب. هیچگاه تصور نمی کردم با این دل قصی و اعتقادات کمرنگ، شبی اینچنین تحت تاثیر نوحه قرار بگیرم. چیزی حدود 45دقیقه را در یک تاکسی خطی با نوحه عاشورایی محمود کریمی طی کردیم. هوا تاریک بود و جاده خلوت. جوانک راننده هم انگار چت کرده باشد، ولوم ضبط را تا انتها بالا کشیده بود تا فضا جوری چیده شود که انگار کریمی جایی درست بغل گوش ما به منبر رفته و نعره میزند. جالب صدای گریه مردها بود که همپای او نعره میزدند و میگریستند.

چهار ستون بدن من هم به لرزه افتاده بود. در گشفت مانده بودم از قدرت منبر و او که بالای ان ایستاده بود و واژگون کردن شنونده ها درون دریاچه ای از اشک و آه و سوز.

خوب ما قرن هاست که کاری جز گریه کردن و بر سر کوبیدن نداریم، طبیعی است که حاصل سالها نوحه خواندن و بر سر و سینه زدن، منبر گرمی چون منبر محمود کریمی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط سیامک  | 

بودن یا نبودن

نتایج امتحان رزیدنتی که اعلام شد، غبطه خورم به حال آنها که نمره قبولی آورده اند و دوباره راه درس و دانشگاه را پی میگیرند. کسانی مثل خودم و حتی پایین تر از من که حالا در یک طبقه اجتماعی و تحصیلی بالاتر از من قرار میگیرند.

نتایج امتحان رزیدنتی که اعلام شد خدا را هزار مرتبه شکر کردم که وقتم را با درس خواندن برای تخصص تلف نکرده ام. وقتی این همه آدم را می بینم که زندگیشان را گذاشتند برای درس خواندن و بعد از دو سال، هنوز در همان نقطه اول هستند، به خودم امیدوار می شوم که راه درستی را انتخاب کرده ام؛ که قید ادامه تحصیل را زدم.

 

* خروج موقتی بلاگ رولینگ از فیلترینگ و بازگشت وبلاگهای پرشین بلاگ با هویت IR مبارک باد. میدانم همه اینها به میمنت میلاد حضرت علی است!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:28  توسط سیامک  | 

موش تعطیلاتم را خورد!

کم بابت میدان دادن به این گرافیست های تازه به دوران رسیده با سفارش مجله و پوستر، از رییس و مرئوس فحش و ناسزا شنیدم و مورد توبیخ و تمسخر قرار گرفتم، که حالا کل برنامه ریزی یک ماهم بابت اعتماد جاهلانه به حاصل کار یکی از همین جانوران بر باد برود. در نظر بگیرید که یک ماه پیش تقویم ژانگولری که وحید عرفانیان* طراحی کرده بود را جلوی رویم گذاشتم تا بر اساس آن برای تعطیلات مرداد ماهم برنامه ریزی کنم.

خوب طبیعی است وقتی شنبه٬سیزدهم مرداد ماه را تعطیل ببینم، روی چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ی پشت سر این تعطیلی را به روز شنبه بچسبانم تا فرصت کافی برای رفت و برگشت به مشهد را داشته باشم. بلیط رفت و برگشت را پیش خرید می کنم و با خیال راحت مینشینم منتظر آمدن تعطیلات. غافل از اینکه روز پدر دقیقا یک هفته زودتر از راه می رسد و من هرچه پلک به هم می مالم و روزهای ناامده را میشمارم، حساب و کتابم جور در نمی اید. دوباره به تقویم رجوع می کنم. همه چیز درست است، سیزدهم تعطیل است. به عقلم رجوع می کنم. طبیعی است که نتیجه نمیگیرم از این تناقض! آخر چطور ممکن است کسی حین طراحی یک تقویم ولادت حضرت علی را یک هفته جلو بکشد تا در عوض ششم، سیزدهم مرداد ماه قرمز شود. حالا مجبورم تمام پنج شنبه و جمعه و شنبه را در خانه، سماق بمکم و چهره موش وار وحید را در ذهن مجسم کند که ریز ریز به ریش من می خندد.

* اسم وحید را آوردم که هر کس در اینترنت نامش را سرچ کرد به این صفحه برسد و گوشه ای از شیرین کاری های او را شاهد باشد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:1  توسط سیامک  | 

تبلیغات پاک

تبلیغات به شرط چاقو

تلاش های تازه برای نظام مند شدن تبلیغات پزشکی در کشور

جالبه. هفت ساله دارم توی مطبوعات کار میکنم تا حالا هیچ مطلبم تیتر یک نشده بود. این اولیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سیامک  | 

واکنش بی ناموسی

احساس من نسبت به فیلترینگ بلاگ رولینگ، نسبت به تپر زدن بلاگفا، نسبت به هک شدن پرشن بلاگ، که همه تقریبا با هم اتفاق افتادند و ارتباط من را با نیمی از دنیایم، که وبلاگ ها و نویسندگانش باشد، از بین بردند، یک عبارت بی ناموسیه که با حرف «ر» شروع میشه!

 

پ.ن: چرا ما باید از تمام موهبت های تکنولوژی٬ به خاطر توهم توطعه٬ بعضی ها محروم باشیم؟ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:6  توسط سیامک  | 

تو را دوست دارم، چو نان و نمک

1- یکی از نشانه های غربت برای پسر جاعت شاید این باشد که غذا برای خوردن نداشته باشد. همین خالی بودن شکم است که ناخودآگاه او را یاد خانه و خانواده و مادرش می اندازد! مجبور است دست به آشپزی ببرد یا پناه ببرد به آغوش فست فودها و رستوران ها.

من اگرچه بیشتر از یک سال است که در غربت تهران زندگی می کنم اما دریغ از تجربه یک ذره دلتنگی. وقتی به اندازه دو هفته، انواع و اقسام خورش ها و خوردنی ها را فریز شده در یخچال داشته باشی، طوریکه هوس هر غذایی داشته باشی، تنها باید دست دراز کنی سمت یخچال و غذای مورد نظر را از درون جایخی بیرون بکشی، دیگر چه جای دلتنگی و غربت برای تو باقی می ماند؟ انگار که داری در طبقه بالای خانه پدری ات زندگی میکنی. این را بیفزایید به گنجینه انواع مربا، ترشی، شوری، لباس، و خدمات ریز و درشتی که در موقع نیاز بلافاصله برای من ارسال می شود.

 

2- تلفن میزنم به مادرم. مشغول سرخ کردن پیاز و راه انداختن بساط پخت خورش قیمه است. قیمه او در میان تمام کسانی که ادعایی در پخت و پز دارند بی نظیر است. دلم یک آن قنج میرود برای دستپخت او. سراغ پدرم را میگیرم، او را فرستاده دنبال خرید ران و سر دست گوسنفد. این بار تنها به نیت من مشغول به آشپزی شده. این کار معمول و هر روزه اوست. معادل حجم هر وعده غذایی که در خانه مان طبخ می شود، ظرفی از خورش پر می می کند و داخل فریزر می گذارد تا هر بار که مسافری راهی تهران است، به مقصد فریزر خانه ما ارسال کند تا وقت محدود ما در تهران روی پخت و پز تلف نشود و روال آسوده تری از زندگی را تجربه کنیم. فقط نمی دانم چرا هر بار حالا به این صرافت افتاده تا برای پرهیز از دو بار منجمد شدن گوشت گوسفند، خورش را همزمان با خرید گوشت از سوپر بپزد تا ارزش غذایی آنچه را که برای ما می فرستد تا حد ممکن حفظ کند!

اگرچه این کار پروسه طبخ را به ماراتنی چند ساعته تبدیل خواهد کرد، حتم دارم از این کار لذت می برد. نمی دانم چه چیزی به او بگویم. تنها تشکری کوچک و تلفن را قطع می کنم.

 

3- این تنها یک نمونه از حب بی حد او نسبت به من است. این یادداشت را تنها به نیت ادای احترام به او می نویسم. دو هفته گذشته از روز مادر، تا تشکر من از لطف او جنبه پیروی از یک حرکت جمعی را نداشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:30  توسط سیامک  | 

به خاطر گل روی شما

درست در همان شبی که حقوق چهار ماه از خدمت سربازی ام را دادم برای خرید یک عینک آفتابی، فهمیدم دیگر اصلا از خرید کردن لذت نمی برم.

البته هیچ بدم نمی آید از گذاشتن چند بسته اسکناس در جیب و پاشیدن همه آنها به سینه فروشنده، اما تاب چرب زبانی های ریاکارانه فروشندگان را ندارم. مخصوصا آنجا که مشتری را در برابر خود هالویی فرض می کنند که با چرب زبانی می توان هر ادعای بی پایه ای را به مثابه حقیقتی محض به خورد او داد.

اینها را شما شاید درک نکنید، اما من که خودم به عنوان ارایه دهنده نوعی خدمات در حوزه پزشکی، چند سالی است به مدد تمام ترفندهای ممکن به خالی کردن جیب مشتریان مشغولم، تاب شنیدن عبارت های احمقانه ای مانند ضمانت کفی کفش، گارانتی مادام العمر شلوار جین یا پارچه اندونزی و طرح انگلیسی و دوخت ترک را ندارم. دیگر شنیدن ادعاهایی چون « ما تنها نماینده عینکهای پلیس در تهرانیم» یا «این تخفیف را فقط به خاطر گل روی شما می دهم و لطفا همکاران عینک فروشی مجاور از این تخفیف بویی نبرند که به علت شکستن قیمت بازار از من گلایه خواهند کرد» حالم را به هم می زند. یعنی شما باور می کنید فروشنده ای بابت فروش یک کاپشن صد هزار تومانی تنها پنج هزار تومان سود کند، و به همین دلیل نباید از او انتظار تخفیفی بالاتر از هزار توامن را داشت؟ یعنی اجاره یک باب مغازه در پاساژ میلاد نور تنها از تک فروشی کاپشن هایی با سود پنج هزار تومان در می آید؟

اما من نمی توانم از فروشنده های کالا و خدمات متنفر باشم. خود من هم تقریبا در رنگ کردن جماعت هم ردیف آنها قرار می گیرم. دروغ گو، نه، اما اغواکننده، یا چرب زبانی که نه به نیت کلاه برداری، که به نیت جلب و جذب مشتری از همان ترفندهای معمول و مرسوم دیگر فروشندگان استفاده می کند. اما این طبیعت کار ماست. خدا روزی من را به عنوان یک دندان پزشک در دهان خلق ا... قرار داده و من مجبورم برای بیرون کشیدن اسکناس از میان دندان ها، آنها را اغوا کنم تا دهانشان را باز کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:3  توسط سیامک  | 

انجمن ترک های دلپذیر

مسلما توانایی زبان آموزی مربوط به همان قسمتی از مغز است که در من غیر فعال باقی مانده، حتی بعید نمی دانم قسمت هایی انتهایی سیستم گوارش هم که نقش موثری در القای همت و انگیزه برای انجام کاری دارد، از همین قسمت غیر فعال مغر عصب می گیرد، چون به یاد نمی اورم هیچ ایمپالسی از بالا به این سمت ارسال شده باشد، که این اندام انتهایی هیچ گاه در طول عمرم دچار انقباض نشده است.

پس از زبان انگلیسی که رفتن به کلاس های ان در طول تابستان و سایر ایام سال قاعده مرسوم تمام بچه مدرسه ایهاست، اولین زبانی که به شکل آگاهانه تصمیم به یادگیری آن گرفتم، زبان مقدس ترکی بود. ان ایام در خوابگاه زندگی می کردم و تقریبا نیمی از اتاق های خوابگاه را انبوه ادم ها با رگ و ریشه مستقیم و غیر مستقیم این نژاد شریف پر کرده بودند. قبول دارید که ترک ها غیر از خلق و خوی ناسیونالیستی، اعتقاد خاصی به صحبت به زبان مادری، مخصوصا در جمع فارس ها دارند. (حالا ریشه این اعتقاد به کجا بر می گردد، به شما مربوط نیست!)

اولین الزام در برخورد با جماعتی با زبان ناهمگون این است که بدانید چه زمانی می خواهند به شما ناسزا بگویند یا پشت سرتان، بد و بیراه نثارتان کنند تا بتوانید در موقع لزوم جوابشان را به شایسته ترین شکل ممکن بدهید. مخصوصا که این جماعت اهالی خوابگاهی باشند که دهان در ان هیچ چفت و بستی ندارد. همین نیاز بود که مرا جلب کرد به سوی زبان ترکی، به لطف یکی از دوستان ترک زبان لیست بلند بالایی از عبارات توهین آمیز و فحش های رکیک رایج تهیه و اموختن زبان ترکی را آغاز کردم. اما دریغ که به محض حفظ کردن پنجمین عبارت، اولین ان از خاطرم می رفت و این جریانی بود که در تمام روزهای زبان آموزی من ادامه داشت.

و تقدیر من این است که همچنان در مجاورت مردمان ترک زبان به زندگی ادامه دهم درحالیکه تقریبا هیچ عبارتی را میان صحبت های آنان نمیفهمم.

 

ببینید٬ خواهرم هم به همین درد مبتلاست: اما من از تو بدتره اوضام. وقتی تو خونه مادرشوهرت همه ترکی حرف بزنند و تو نفهمی که دارن فحشت می دن یا قربون صدقه ات می رن! اخه حمید که ترجمه می کنه همش اصطلاحات فداشدن و قربون قد بالا رفتن و اینا می گه.
منم هرگز نفهمیدم احساس این خانواده نسبت به من چیه! مخصوصا اون دفعه های اول که فامیلشون منو می دیدن. همون کلمه های اول... می تونه دو روی کاملا متفاوتی داشته باشه .چون مطمئن بودن من نمی فهمم.
 

 

پ.ن: لطفا به ترکی کامنت نگذارید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:9  توسط سیامک  | 

یانگوم، جواهری در میان پزشکان

 

از اینکه طی ده ماه گذشته حتی یک قسمت از سریال جواهری در قصر را ندیده ام، اصلا احساس خسران نمی کنم اما تماشای از سر ناچاری قسمت سی و ششم سریال، به اندازه یک سرگرمی نیم ساعته برایم خوشایند بود. جدا از جلوه های بصری هنرپیشه های زن که همیشه رگ خواب تماشاگر ایرانی است، چند نکته قابل توجه در این قسمت سریال به چشمم امد، اگرچه ممکن است برای کسانی که سی و شش هفته از سال را با یانگوم و دغدغه هایش سپری کرده اند، چیز غریبی نباشد.

داستان از ایام نقاهت پس از وضع حمل ناموفق ملکه آغاز می شد. جنین ملکه سقط شده بود اما در حال او هیچ نشانی از بهبودی نبود. پزشکان قصر طی یک کمیسیون پزشکی دور هم نشستند تا تشخیص های افتراقی بیماری ملکه را بررسی کنند. نکته ای که فکر می کنم هیچ گاه در مرام ما نمی گنجد، پیروی از یک روحیه جمعی و توجه به تشخیص دور از ذهن جوجه پزشکی مثل یانگوم که از قضی درست درامد.

نکته دیگر پرهیز پزشکان مرد از برقراری تماس مستقیم با ملکه بود. آن هم در حالیکه مبنای تشخیص بیماری ها برای آنها لمس بدن و تفسیر ضربان قلب و نبض بیمار است. ملکه تا پای مرگ پیش رفته بود و پزشکان میان دو تشخیص مختلف که یکی از آنها را یانگوم ارایه داده بود، مردد مانده بودند؛ با این احوال اجازه لمس و ارزیابی نبض ملکه را نداشتند و مجبور بودند مبنای قضاوت خود را تنها به تشخیص پزشک یاران خانم محدود کنند.

علاوه بر جو توطعه و رقابت و بدخواهی که گویا در فضای دولت و سلطنت تمامی اقلیم ها مشترک است، نکته جالب فضای پر التهاب قصر و زندگی پر ریسک ندیمان و کارکنان قصر بود. آنچنان که کوچکترین لغزش مساوی بود با تبعید یا حتی مرگ فرد خاطی، جالب اینکه حتی پزشکان نیز از این قاعده مستثنی نبودند و مجبور بودند بر سر صحت تشخیص های خود روی زندگی شان قمار کنند.

با توجه به تکیه پزشکان قصر و البته یانگوم روی اصول طب سوزنی،که نوعی تبیغ غیر مستقیم برتری این طب جایگزین بر سایر روش های درمانی است، بعید نمی دانم تا چندی دیگر گرایش مردم به طب های جایگزین و از جمله سوزنی چند برابر شود؛ هرچه باشد شخصیتی محبوبی مانند یانگوم که نمی تواند در تشخیص وجاهت طب سوزنی اشتباه کند!

در هر صورت امیدوارم با تلاش این بانوی متعهد و خدمت گزار، وجهه اجتماعی از دست رفته پزشکان ایرانی تا حدی در جامعه اصلاح شود و کار به جایی برسد که پزشکان عمومی از حرفه خود و دانشجویان رشته های علوم پزشکی از خبط ایام انتخاب رشته کنکور، شرمزده و غمگین نباشند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:25  توسط سیامک  | 

بهرام که گور میگرفتی همه عمر ...

رادیو زمانه امروز کوس رسوایی ما را به صدا درآورده. سر صبح یکی از دوستانم اس ام اس داد که: عکس تو توی صفحه اول سایت رادیو زمانه چه کار میکنه؟ وقتی پرسیدم کدوم عکس، جواب داد: دراز کشیدی روی زمین و لنگ و پاچه ات رو به هواست. به نظرم داری درس میخونی؟ و پشت بندش اضافه کرد: از من به تو نصیحت، توی شهر غریب اینجوری ک...نتو هوا نکن، تا قزوین 200کیلومتر بیشتر راه نداری! بی راه نمی گفت. رادیو زمانه به مناسبت رسیدن ایام امتحانات گزارش کوتاهی کار کرده بود با عنوان « اندر احوالات دانشجویان شب امتحانی» و عکس بنده را به عنوان لینک مطلب گذاشته در صفحه اول.

 

 

عکس را در شب آخرین امتحان دوران دانشجویی ام گرفته ام. یکی دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود و حجم انبوهی از جزوه های خوانده نشده باقی بود. به نظرم رسید خیلی ابلهانه است که در چند ساعت مانده به امتحان برای خواندن این حجم انبوه از جزوهای باقی مانده تلاش کنم. مور مورم شد مانند همه امتحانهای پیش از این، دل به ببندم به تقلب و روی پاهای دوست شفیقم«مهدی سهرابی» قمار کنم.  ژیش از این بارها و بارها از قمارهای اینچنینی بهترین نتیجه را گرفته بودم. پس با خیال راحت کتاب و دفتر را بستم و برای گذران وقت٬ شروع کردم به گرفتن چند تا عکس متفاوت برای ثبت آخرین شب امتحان.

 

نمی دانم باید از این حرکت رادیو زمانه ناراحت میشدم یا نه. خودم بارها و بارها دوستانم را سوژه کرده بودم برای تصویر مطالبی که در نشریات مختلف می نوشتم. حالا خودم شکار یک نویسنده دیگر شده بودم. اگرچه این اولین بار نبود که اینچنین در دام می افتادم. سال 82 نیز هفته نامه چلچراغ در این عمل غافلگیرانه، عکس من و بهرنگ را به عنوان «شعبده باز» در یکی از شماره های خود چاپ کرده بود!

 

روایت آرمان از این ماجرا:
 
تيريکمون چلچراغ
 
اين مجله چلچراغ اين هفته يک تيريکموني زده که بيا و ببين!
اصل مطلب رو گذاشتم اين کنار:
تا اينجاش که شما دارين مي‌بينين هيچ ايرادي نداره، اما اگه بهتون بگم که اون دو نفري که بجاي شعبده باز عکسشون رو زده همون بهرنگ و سیامک خودمون هستن، مي‌فهمين که ديگه واقعا گند زده اين چلچراغ!
اين عکس زماني گرفته شده که اين دو نفر با شرکت دادن سه عدد نشريه خود در جشنواره نشريات دانشجويي، بيش از نصف جوايز جشنواره رو نصيب خود کرده‌اند! (يه چيزي حدود يک خروار سکه بهار آزادي!!!) حالا دقيقا چي شده و دقيقا کجاي بر و بچه‌هاي چلچراغ سوخته که از حرصشون برداشتن عکس اين دو نويسنده جوان مملکت رو بجاي شعبده باز در يک کانال 24 ساعته‌ي اونور آبي چاپ کردن، خدا عالمه!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:51  توسط سیامک  | 

چه کسی امیر را کشت؟

دیشب به این صرافت افتادم که زن بگیرم.

پشه ها در تابستان بی داد می کنند. شب تمام سفید پوستان خانواده ما از هجوم آنها به بیداری و خارش می گذرد، گویا سفید پوست ها گوشت شیرین تر و مطلوب تری برای پشه ها دارند. اما من تا همین امشب از فیض تجربه خارش پوست و کلافگی تا خود صبح در امان بودم. تا همین دیشب، که مجبور شدم تنها در خانه بخوابم. نامردها انگار که مظلوم گیر اورده باشند، قضای بیست و هفت سال نگزیدن مرا به جا آوردند. تازه فهمیدم در تمام این سال ها در انتخاب پشه ها برای گزیدن، کنار هر کسی که قرار گرفته ام، اولویت دوم بوده ام. و اینجا تنها جایی است که می توانم به پوست تیره و گوشت تلخ خودم ببالم.

تصمیم گرفته ام زن بگیرم. زنم باید سفید و خوش گوشت باشد. قسم میخورم تا آخر عمر در کنارش بمانم و یک شبم را دور از او نگذرانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:41  توسط سیامک  | 

تراژدي يك لبخند مليح!

دهنم آبله مرغان گرفته بود. یعنی واقعیتش کل دهنم تا گلویم را حجم انبوهي از زخم‌هاي آبله مانند پوشانده بود.توی چندروز اخیر همه نوع آمپول پنی سیلین از آن گنده هایش را زده بودم اما افاقه نکرده بود.به مخیله مان خطور کرد که شاید از بد روزگار مشکل دندان عقلم باشد و آمده بودم این یکی را هم بیازمایم .از دندانپزشکان خوشم می آید، از این جوان های ژیگول دماغ عملی خوشتیپ بیشتر.آدم هی معذب است که موقع درد کشیدن فیگور دهنش به هم بریزد و زیاد خوشگل به نظر نرسد و نتواند دلربایی کند. باید ضمن باز کردن دهن ، مغزش را در هزار جهت به کار بیندازد و آخرش وقتی میپرسد: دیدی درد نداشت ! با نازو کرشمه بگوید:یه کوچولو که داشت! این از خدا بی‌خبرها خوب بلدند مشتری جذب کنند و آدم وقتی میرود زیر دستشان هوس میکند علاوه برپرکردن تمامی دندان ها یک دور همه شان را جرم گیری کند و در انتها هم همه شان راازبیخ بکشد و یک دوسه هفته ای را معلق بماند و وقتی موقع صورت حساب میشود تازه میفهمد چه کلاهی بر سرش رفته ! نوبتم که شد وقتی برای دوره کردن افکارم باقی نماند و وارد شدم. با اولین نگاه گفت که زیر دندان عقلم آبسه کرده و باید علاوه بر کشیدن دندان خراب زیرش را هم خالی کند و من با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که یه هفت هشت ساعتی زیر دست آقای دکتر هستم! بی حسی خیلی زود کارخودش را کرد و دکتر شروع کرد به کشیدن دندانم و حرکات دست من که بی توجه به تمامی مسایل جانبی ذکرشده چنگ میزد به دست آقای دکتر و پاهایم که میلرزید و صدای مامانم که داد میزد یا امام زمان ،یا فاطمه زهرا. که ناگهان دستش را پیروزمندانه در آورد و با یک قاشق سوپخوری شروع کرد به خالی کردن چرک زیر دندانم و چندتایی بخیه که نفهمیدم کی زده شد. دیگر هیچ چیزی توی دنیا برایم اهمیتی نداشت. دماغ عملی اش پشت آن عینک سفید دیگر هیچ جاذبه ای نداشت. وقتی پرسید :دیدی درد نداشت! سریع جواب دادم: نه خیلی هم داشت! تراژدی آن روزم با یک لبخند ملیح و یک صورت حساب ۱۲۰ تومانی و دریک فاصله زمانی نیم ساعته به پایان رسید!!

 

پ.ن: ناگفته پیداست که جنسیت نویسنده با من سازگار نیست. اما چون مطلب به سفارش من نگاشته شد به خودم حق دادم در این کسادی مطلب ان را در وبلاگ خودم منتشر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:37  توسط سیامک  | 

آهسته وحشی می شوم (2)*

وقتی عکس های سر قطع شده مردی که به نیت خودکشی خودش را زیر قطار انداخته بود، به دستم رسید٬ خوشحال بودم که آنها را داخل وبلاگم می گذارم و منتشر می کنم. اما الان احساسم این نیست حتی به گونه ای پشیمان هم شدم از این کار. فکر می کردم همچنان که تماشای این عکسها هیچ احساس خاصی در من بر نمی انگیزد، جز حس مطبوعی بابت موقعیت سنجی عکاس. غافل از اینکه این عکسها میتواند برای دیگرانی که هنوز مثل من سنگ نشده اند تهوع آور باشد.

این هم از نتایج تحصیل در رشته دندان پزشکی است که دیدن خون و اعما و احشا  پاره پاره هیچ احساس ناخوشایندی در من بر نمی انگیزد. غافل از اینکه خود همین من، تا چند سال پیش، بابت دیدن صحنه هایی اینچنین از این رو به ان رو میشدم. این هم از آفات یا برکات زمان است، که با گذشتش همه چیز را تغییر می دهد.

امشب هم لا رفقا به تماشای فیلم هاستل (Hostel) نشستیم. البته آنها کمی از اغاز فیلم نگذشته جا زدند و ترجیح دادند به گشت و گذار در کانال های ماهواره بپردازند اما من با علاقه و هیجان تمام پای مانیتور میخکوب شدم و تا آخر ماجرا را تماشا کردم، در حالیکه هر لحظه منتظر رسیدن لحظه موعودی بودم که دوست دیگرم نقل می کرد بابت تماشای ان دل و روده اش به هم پیچیده؛ اما این لحظه بالاخره نرسید، و فیلم تمام شد!

این هم روایت دوستی که نقلش در بالا رفت، از تماشای این فیلم:

ترس و لرز

اون غولي كه توي Sin City يه صورت پر از چسب زخم داره و با يه مشت دو-سه تا پليس رو ناكار مي‌كنه رو ديدين؟
اون يكي از كاراكترهاي مورد علاقه من‌ئه!
هانيبال لكتر رو هم به خاطر خونسردي‌اش دوست دارم!
اون مردك قاتل فيلم
Se7en رو هم به خاطر هوشش!
اينا رو گفتم كه بدونيد چقدر روحيه‌ام لطيفه!
ولي امشب مثل چي ترسيده‌ام. البته اگه ترس كلمه درستي واسه سگ‌لرز‌هاي امشب من باشه.
امشب تو تنهايي نشستم و فيلمHostel رو ديدم. قصه سه تا جوون آمريكايي كه واسه تعطيلات اومدن اروپا و حالا دختراي آمستردام دلشون رو زده و راه افتادن دنبال دختراي اروپاي شرقي، غافل از اينكه پا به سلاخ خونه‌اي گذاشتن كه تيكه بزرگشون گوش‌شون‌ئه.
قسمت عمده فيلم نمايش وحشي‌گري آدمها‌است در سلاخ خانه‌اي كه محلي‌ها اسمشو گذاشتن موزه هنر!
آدمهايي كه پول مي‌دن و يه توريست ( كه نژاد و مليت‌اش رو هم ميتونن انتخاب كنن) رو مي‌خرن تا هنر خودشون رو با ابزارهاي متنوعي( از چاقوي جراحي گرفته تا قيچي آهن‌بر و اره برقي) نشون بدن.
چند جاي فيلم ميخواستم بي‌خيال شم كه حس كنجكاوي و طبع لطيف نذاشت.
ولي نتيجه اين كه مطمئن‌ام تا صبح خواب‌ام نمي‌بره. تنم داره بعد
۲ ساعت مي‌لرزه و دارم به حماقت خودم واسه خريدن و تنها ديدن اين فيلم ترسناك لعنت مي‌فرستم.
تا حالا با اره آهن‌بر رو تن يه نفر ديگه شاهكار هنري خلق كرده‌ايد؟

* : قبلا مطلب دیگری با همین تیتر نوشته بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 2:12  توسط سیامک  | 

یبوست قلم

نمی دانم چرا نوشتن اینقدر برایم سخت شده. تمام یک روز تعطیلم را گذاشتم برای نوشتن دو مقاله و  از پشت کامپیوتر بلند نشدم.  اولی که مدتها نیمه کاره بود متن خوب و دندان گیری از آب در آمد و دومی بیشتر به یک سر هم بندی احمقانه شبیه شد که اصلا از نوشتن آن خوشنود نشدم.

روزگاری مثل بولدوزر کار می کردم و مطلب می نوشتم. مثلا تا همین چند وقت پیش سه صفحه از هفته نامه سپید در اختیار من بود که آن را با مشارکت یکی از دوستانم و با یکی دو نام مستعار، پر می کردم. اما حالا بابت نوشتن یک مطلب باید ساعت ها وقت صرف کنم و جملات را اول در ذهنم و بعد روی مانیتور عقب و جلو بکشم تا چیزی که می خواهم از آب در آید.

اما اگر مثل خر در نوشتن گیر کرده ام، بیشتر باید به دلیل ته کشیدن سوژه هایم باشد. مضامینی که روی آنها آنقدر اشراف داشته ام که می شد با کمترین زحمتی از داخل ان یک مقاله درآورد، ته کشیده اند و حالا مجبورم یا خودم را تکرار کنم یا برای یافتن یک سوژه مناسب به در و دیوار بزنم.

 

فکر میکنم تنها راه حل موجود این است که کوچ کنم به یکی دو نشریه تازه و تمام سوزه هایی که تا امروز روی انها کار کرده ام٬ با رنگ و لعابی تازه به خورد مخاطبان ان نشریات بدهم. این کار در مرام من البته فعل نامعقول و نامربوطی نیست. بر مبنای یک تز شخصی که می گوید: «مطالب روزنامه ها مثل انرزی می مانند٬ نه تولید می شوند و نه از بین می روند٬ بلکه از مقاله ای به مقاله دیگر تبدیل می شوند» حالا تقریبا مشهور شده ام میان رفقا به استفاده چند باره یک سوژه یا مطلب در نشریات مختلف. توجیحی که برای این فعل به ظاهر مذموم دارم٬ به نظرم توجیه محکمه پسندی است٬ از یک طرف مخاطبان هر یک از نشریات محدود و مخصوص همان نشریه است و از این رو برای تحت پوشش قرار دادن مخاطبان بیشتر می توان یک مطلب را با آرایش متفاوت در چند جا کار کرد. از طرف دیگر چنان برای نوشتن یک مطلب وقت و انرژی می گذارم که دلم نمی آید به یک بار چاپ کردن یک مطلب بسنده کنم و به راحتی از کنار آن بگذرم.

 

در هر صورت این هفته هم به خیر گذشت و جز یک شرمندگی به شهاب صابونچی بابت تاخیر یک هفته ای در ارسال یک مطلب برای نشریه نظام پزشکی، همه چیز ختم به خیر شد و تا ورق خوردن روزها و رسیدن اخر هفته آینده و موعد تحویل مطالب تازه خدا بزرگ است.

پ.ن: امیدوارم این اعتراف صادقانه به چشم دوستان سردبیرم نیفتد٬ چه بسی برایم گران تمام شود! 

 

در همین زمینه:

نوشته یکی از دوستانم در همین زمینه: (منظور از اتفاق تهدید مدیر مسئول یکی از نشریات به شکایت از دوستم به دادگاه مطبوعات٬ بابت چاپ ستونی به نام کاریمدیکاتور در یک نشریه دیگر است که سابق بر این به قلم همان دوستام در نشریه اولی چاپ می شد!)

 

کی بود کی بود من نبودم

جالبی قضيه اين است که هيچ کس از اتفاقاتی که می افتد تعجب نمی کند. ديروز که داشتم در جمعی داخل استخر می گفتم مطالبم را داده ام که اين بنده خدا برايم در نشريه ای چاپ کند، يکی به نمايندگی از همه برگشت و گفت :حتمآ مطلب را از تو گرفته و ۱۰ جا چاپ کرده.و بقيه هم انگار لطيفه تکراری شنيده باشند پوزخندی زدند و پريدند توی اب!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط سیامک  | 

ورامین ایستگاه آخر

قطار که به تکان خوردن افتاد و با ترمز وحشتناکی ایستاد٬ هیچ فکر نمیکردم این تکان خوردن٬ اتفاق آخر زندگی مردی باشد که سرش را روی ریل گذاشت و غیر از ترمز قطار صدای دیگری نشنید.

 

رییس قطار ادعا میکرد از این دست اتفاقات در مسیر حرکت قطار زیاد می افتد و خودکشی مردی را مثال آورد که همین چند وقت پیش روی ریل خوابیده بود و قطار تن اش رو دو نیم کرده بود. برایم عجیب است که چرا روزنامه ها هیچ وقت حرفی از این اتفاقات نمی زنند و تنها به گزارش آمار تجاوز جنسی و کلاه برداری میپردازند.

پ.ن: برای دیدن عکس ها به اندازه اصلی آدرس آنها را در یک صفحه جدید جدید کپی پیست کنید 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:32  توسط سیامک  | 

دستم را قطع می کنم، فدای خنده ی تو

سینمای فریدون جیرانی را دوست دارم، حتی اگر تمام دوستانی که همراهشان به دیدن پارک وی رفته ام بگویند فیلم مزخرفی ساخته بود. اصلا از استیل صورت این پیرمرد با آن موهای سفید و بلند و وزوزی حال می کنم که با آن لبخند ملیح اما موذیانه روی ماشین کروکی قرمز رنگ داستان فیلم نشسته و همراه بازیگران فیلمش، روی پرده سردر سینما ژست گرفته اند. نا چه برسد به سلیقه اش در انتخاب بازیگر و قدرتش در روایت داستان و تکنیکش در کارگردانی فیلم.

اما بزرگ ترین حماقت ممکن ان است که فیلمی که در طبقه ژانر وحشت قرار می گیرد و روی پوستر تاکید کرده تماشای آن برای کودکان زیر شانزده سال توصیه نمی شود را، در سانس اخر پنج شنبه شب ببینید. جایی که تمامی صندلی های سالن های سینما با انبوهی از دختران و پسران جوان و بزک کرده ای که صرفا برای گذران وقت و با هم بودن پا به سینما گذاشته اند و گویا اصلا برای انها مهم نبوده که فیلمی که به تماشای ان می روند نقاب است یا سنگ کاغذ قیچی.

تصور کنید در نقطه کلیدی داستان، جایی که قرار است رها، انتقام شکنجه های کوهیار، شوهرش، را از او بگیرد، درحالیکه آهنگ فیلم به نقطه اوج خود رسیده و رها ساتور را بلند می کند و با قدرت تمام روی انگشت های کوهیار می کوبد تا خون پرده سینما را قرمز کند، ناگهان سالن سینما از خنده منفجر شود!

مردم ما اصلا قابل پیش بینی نیستند، نه در تماشای فیلم، که در عرصه سیاست و اجتماع نیز، هیچ گاه نمی توان بازی بعدی آنها را پیش بینی کرد، که روی هیچ منطق و اصولی بازی نمی کنند. اینها همان مردمی هستند که از دیدن صحنه های سکس زهرا امیرابراهیمی در یک فیلم خصوصی لذت می برند و حتی مانند راننده ترک اما به ظاهر دموکرات بهداری پادگان ما، ان را همراه فرزندانشان می بینند تا با همراهی فرزندانشان در تجربه های ممنوع، بتوانند به توصیه کارشناسان در همراهی و نزدیکی و هدایت آنها جامه عمل بپوشانند.

خدا عاقبت ما را با این ذائقه غیر قابل پیش بینی و این منطق قانون ناپذیر به خیر بگذراند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:36  توسط سیامک  | 

از کنار هم می گذریم

سپید تمام شد، البته برای من. پیش تر نوشته بودم که فضای تحریریه نشریات موسسه ابن سینای بزرگ مانند خیابانی شده است که هر روز چهره جدیدی را می بینیم که وارد آن شده و چهره قدیمی ای که دیگر نیست. نوبت به حذف سردبیر سپید هم خیلی زود رسید و حالا با ورود چهارمین سردبیر سپید، نوبت رفتن من. خیلی آرام و در نهایت احترام از سپید حذف شدم. با حذف تدریجی صفحاتی که در اختیار داشتم، چهار نیم صفحه که هر شماره کم شدند تا به هیچ رسیدند. اگرچه این حق مسلم هر سردبیری است که تیم همکارانش را خود انتخاب کند و در مورد همکاری یا عدم همکاری با بازمانده تیم قبل تصمیم بگیرد و باید به آن احترام گذاشت.

به قول کاوس باسمنجی، دومین سردبیر سپید، که به زعم من، بار اصلی برافراشته شدن پرچم این نشریه را در میان مطبوعات تخصصی حوزه سلامت و بهداشت بر دوش او بود، نباید این مساله را احساسی کرد. این جمله را زمان رفتنش گفت. وقتی که من بابت نبودن و ندیدنش اظهار تاسف می کردم.

اما من نمیتوانم احساساتی نباشم. تعلق خاطر من به این نشریه، محیط حرفه ای آن و دوستانی که در این نه ماه در آنجا یافتم، بیشتر از آن است که بتوانم نسبت به این اتفاق بی تفاوت بمانم. اگرچه می دانم فضای مطبوعاتی در کشور ما ناپایدار تر از آن است که بتوان انتظار ماندگاری و ثبات در نشریه ای را داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:43  توسط سیامک  | 

یک سوزن به مادرم، یک جوالدوز به دیگران!

هنوز نمی توانم درک کنم که مادرم بر طبق کدام منطق تن داد به خواسته من، و حاضر شد از جان بگذرد و برای ترمیم دندانش بنشیند زیر دست پسر بی تجربه اش. سال چهارم تحصیلم در دانشگاه بود، عاقبت پس از سه سال بلغور کردن دروس نظری و کار روی ماکت، راه مان باز شده بود به کلینیک تا از این پس آموخته هامان را روی دهان و دندان بیماران واقعی مرور کنیم و چیزهای تازه بیاموزیم.

مادرم وقتی که پا به دانشگاه گذاشتم برایم اعتراف کرده بود که سال های سال، وقتی گذارش به دانشکده دندان پزشکی می افتاده و روی یکی از نیمکت های درون راهرو می نشسته و دانشجویان دندان پزشکی را میدیده که با رپوش سفید میان بخش های مختلف در رفت و آمدند، در دل آرزو می کرده که کاش روزی هم پسر خودش را ببیند که در راهروهای دانشکده از مقابلش می گذرد. به صرافت افتاده بودم حالا که به سال چهارم و انجام کارهای عملی رسیده ام، دیگر موعد برآورده کردن آرزوی دیرینه مادرم رسیده است. پس با اعتماد به نفس زیاده حدی، که حالا از آن به جنون یاد می کنم، از مادرم خواستم که کارهای دندانی اش را به پسر ارشدش، بسپارد. و به یاد می آورم که او معصومانه تلسیم خواسته من شد.

سال چهارم دانشکده، اولین سالی بود که به طور رسمی بیماری را روی یونیت دندان پزشکی می نشاندیم تا برایش کار درمانی انجام دهیم. تمام افرادی که زیر دست ما قرار می گرفتند، یا قربانیانی بودند از قشر محروم جامعه که توان پرداخت هزینه درمانی را نداشتند، یا افراد ساده لوحی که از ترس ابتلا به ایدز و سایر بیماری های واگیر دار، کار در یک مرکز آموزشی دولتی را به مطب ها و کلینیک های بیرون ترجیح می دادند، بی توجه به اینکه دانشجویان بی تجربه دندان پزشکی چه بلایی ممکن است سر دندان های بیچاره آنها بیاورند.

تا پیش از آنکه مادرم را روی یونیت بنشانم و کار ترمیم دندانش را آغاز کنم، به خودم می بالیدم. حالا میتوانستم وسیله برآوردن یکی از آرزوهای مادرم باشم. سعی می کردم در همان حال که پیشبند پارچه ای را دور گردنش می بندم، غرور و افتخار نسبت به داشتن چنین پسری را در چشمانش بخوانم و نور یکی از پنجره ها را که به صورت نقطه روشنی در چشمانش انعکاس می یافت نشانه ای از همین افتخار فرض کردم.

کار ترمیم دندان مادرم البته به سادگی آنچه می پنداشتم نبود. پوسدگی وسیع تر از آن چیزی بود که من توان ترمیم دندان را داشته باشم. دست و پایم را گم کرده بودم. وزن دانه های عرق را که روی پیشانی ام حس می کردم اما کاری از من ساخته نبود. مایوسانه به دنبال استادم دویدم تا به کمک من و دندان مادرم بیاید. اما چون خارج از برنامه بخش ترمیمی، شروع به کار کرده بودم، او تنها به چشمان وحشت زده ام لبخند زد و امیدوارم کرد که خودم به تنهایی می توان از پس این کار برآیم. کار را به شکل مذبوحانه ای به پایان بردم. درحالیکه استادم جلوی مادرم از تشویق و تمجید فروگذار نکرد. اما خودم به روشنی می دانستم که چه بر سر دندانش آورده ام. آنقدر نگران سرانجام کارم بودم که وقتی از روی یونیت بلند می شد فراموش کردم در چشمانش حس افتخار و سربلندی از داشتن یک پسر دندان پزشک را بجویم.

صدای تاری که آن روز زده بودم، پس از شش ماه درآمد. کار دندانش به درمان ریشه (عصب کشی) و روکش کشید. اما جالب اینکه این اتفاق شوم ذره ای از اعتماد به نفس من نکاست. اتفاقی بود که گویا برای هر «دندان پزشکی»، و البته من، پیش می آید. گویی کارهای دندان پزشکی، ورطه آزمون و خطاست. با همین پشتگرمی به سراغ سایر دوستانم رفتم و از آنها دعوت کردم حالا که پایم به کلینیک باز شده، کارهای دندانی شان را به من بسپارند. قربانیان این آزمون و خطای ابلهانه البته یکی دو تن نیستند، از جمله وحید عرفانیان، که روی یونیت دندان پزشکی بخش اطفال، به جان دندانش افتادم و یک تنه کلک دندان بی گناهش را کندم. اما همین جا یادآور شوم که میان تمامی این جرم و جنایت ها، بودند دوستانی که به سلامت از زیر دست من گذشتند و هنوز که هنوز است، هم خودشان و هم دندانشان در صحت و سلامت به سر می برند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:45  توسط سیامک  | 

خیابانی به وسعت «ابن سینای بزرگ»

رفتن آدم های قدیمی و آمدن چهره های جدید به موسسه ابن سینای بزرگ آنقدر زیاد شده است که یکی از دوستان به کنایه از آن به «خیابان» یاد می کند. این موسسه جدا از فعالیت هایی که در حوزه بهداشت و سلامت انجام می دهد، صاحب سه هفته نامه است که هر سه، در حوزه خود، جزو ترین ها محسوب می شوند. پر تیراژ ترین هفته نامه کشور، پر تیراژ ترین نشریه صنفی پزشکی کشور و پر تیراژ ترین نشریه علمی پزشکی کشور.

درست از نیمه فروردین ماه و چرخش دوباره چرخ های مطبوعات کشور در سال جدید، اپیدمی شومی در محیط موسسه فراگیر شد؛ جابجایی آدم ها. هر روز که به دفتر موسسه پا میگذاشتم یک نفر از نفرات جمع تحریه کم شده بود و در عوض صفحه تازه ای با نامی تازه و مسئولی تازه نمایان می شد. جابجایی نام ها اما در حد اعضای تحریریه باقی نماند و تا پله دوم مدیریت نشریات یعنی صندلی سردبیری هم پیش رفت.

حمید رضا صفی خانی مرد آرام و مهربانی که بیشتر از یک فصل از همکاری مشترکمان نمی گذشت،آخرین چهره ای است که تا امروز صندلی خود را ترک می کند تا رکورد تغییر چهار سردبیر در عرض یک سال، بار دیگر نام یکی از نشریات موسسه را در میان ترین ها ثبت کند. از پیشینه او زیاد نمی دانم و با آنکه اشراف کاملی بر روی مباحث صفنی پزشکان داشت و روان و با قدرت می نوشت، از سابقه مطبوعاتی او چندان نشنیده ام. با این همه برای من مصداق کامل یک مدیر بود که توانایی زیردستان خود را می شناخت و به آنها اعتماد می کرد. پذیرای ایده های نو و شکستن تابوها و کلیشه ها بود. اما علی رغم تمامی اینها مهمترین ویژگی شخصیت او برای من همچنان آرامش و لبخند همیشگی اش بود.

با آنکه حتم دارم هیچ گاه این وبلاگ و نوشته های آن را نخواهد دید، بابت تمام لطف هایی که در حق من روا کرد و چیزهایی که به من آموخت، از او سپاسگزاری می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:58  توسط سیامک  | 

من [ديگر] بازي نيستم!

ماجراي يادداشت كوتاه من در مورد ويژه‌نامه نوروزي روزنامه قدس كش‌دار تر از چيزي شد كه نخواهم در ادامه آن مطلب چيزي ننويسم.

1- برايم خيلي عجيب و در عين حال جالب توجه بود كه خبر يك يادداشت دو پاراگرافي من در مورد ويژه‌نامه روزنامه قدس اينگونه در ميان تحريريه اين روزنامه بازتاب داشته باشد و خيلي‌ها را به واكنش وا دارد. مطلب «ننگ‌نامه نوروزي» من يادداشت كوتاهي بود حاصل تلخ‌كامي‌ام از ديدن حاصل كار دوستانم در قالب ويژه‌نامه‌ ‌اي كه اصلا در حد و انتظارم نبود. بيشتر از ده سال است كه به تناوب در تحريريه اين روزنامه رفت و آمد دارم و افراد بسياري را در آن جمع مي‌شناسم كه دست‌كم وزنه‌اي در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري خراسان هستند. طبيعي است كه اين شناخت انتظار من را به عنوان يك مخاطب آشنا به تحريريه بالا ببرد. اما متاسفانه با ديدن و تورق شماره مخصوص نوروز، اين انتظار به هيچ‌وجه برآورده نشد.     

البته اصل انتقاد من نه متوجه تحريريه، كه خطاب به بخش صفحه‌آرايي بود كه در بي‌سليقه‌ترين شكل ممكن صفحات را بسته بودند. چاپ يك ويژه‌نامه‌ي دو رنگ با جلدي كه بسيار سر دستي طراحي شده بود و صفحاتي كه به ابتدايي‌ترين شكل ممكن صفحه‌آرايي شده بودند و مطالبي كه به صورت فشرده در فضاي محدود صفحات چپانده شده بودند،‌در رقابت تنگاتنگ نشريات براي انتشار شماره‌ي مخصوص نوروز حرفي براي گفتن نداشت. گلايه‌ي اصلي من هم متوجه همين نكته بود و در لفافه از ذبح شدن مطالب در اين مجلد اظهار تاسف كرده بودم.

2- حتي اگر من، همكارِ تقريبا فعال سابق و كم‌كار فعلي اين روزنامه نبودم، به عنوان يكي از اندك مخاطبان اين روزنامه‌حق مسلم خود مي‌دانستم كه در مقابل چاپ چنين شاهكاري اظهار تاسف كنم. اما نوشته‌ي من يك يادداشت كوتاه وبلاگي بود كه نه به هدف نقد و آسيب‌شناسي روزنامه و شماره مخصوص نوروز‌اش، كه به نيت ثبت و انعكاس تلخ‌كامي‌ام از ديدن حاصل كار جمعي از دوستان روزنامه‌نگارم در وبلاگ قرار گرفته بود، وگرنه خود من نيز در زمان نقد يك نشريه يا نوشته، به اصول حرفه‌اي و اخلاقي نقد متعهد هستم و دست‌كم از به‌كار بردن هر عبارتي كه شائبه‌ي توهين به فرد مقابلم را داشته باشد پرهيز مي‌كنم.

3- به نظر مي‌رسد همانند بسياري از حركت‌هاي اجتماعي تندخويانه و بي‌تدبر، كه متاسفانه در جامعه ما بسيار مرسوم است، و نمونه بزرگ و شاخص آن را در واكنش مردم آذري‌زبان كشور به روزنامه ايران شاهد بوديم، در ميان اعضاي تحريريه روزنامه قدس هم موج كوچكي در واكنش به اين يادداشت كوتاه به راه افتاد و بسياري از آنان، حتي بدون خواندن مطلب نسبت به انتشار آن، و صرفا نسبت به انتشار آن، واكنش نشان دادند. واكنش‌هايي كه مطمئن نيستم خالي از غرض‌ورزي باشند و به هيچ وجه نوشته‌ام و خودم را مستحق آن نمي‌دانستم. البته در مقابل كامنت‌هايي هم در تقبيح و تخريب روزنامه و خط مشي‌اش از سوي برخي دوستان وبلاگ‌نويس اضافه شد كه بر آتش ماجرا افزود و واكنش تند تر دوستان تحريريه قدس كه با تاخير از اين يادداشت و عقبه‌اش در وبلاگ من با خبر شده بودند، برانگيخت.

اگرچه بازخورد هر چه وسيع‌تر يك نوشته براي نويسنده آن مي‌تواند خوشايند باشد، اما اميدوارم بازخوردها و تبعات اين نوشته به همين‌جا ختم شود. بيشتر از اين مي‌ترسم كه امتداد اين ماجرا دامن كساني را آلوده كند كه ناخواسته وارد اين داستان شده‌اند و احتمالا مجبورند بيشترين هزينه ممكن به‌آنان تحميل شود.

 

*تيتر: عنوان داستاني از سميرا آرامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:34  توسط سیامک  | 

در رثای یک جوجه خروس

رفقای ما هم مثل خودمان هیچ وجهی از وجود و کار وشخصیتشان نباید به آدمیزاد رفته باشد، آن از تازه داماد خاندان انزان پور که در عوض کت و شلوار، کاپشن و کفش کتانی به پا کرده بود و وانت زامیاد را به عنوان ماشین عروس گل زده بود، و این از دوست تازه داماد دیگرمان، «وحدت عماد» که عاقبت عزم اش را جزم کرد برای انجام کاری که همه آن را یک کار غیر عملی می پنداشتند؛ انتشار یک ویژه نامه برای مجلس دامادی اش. اگرچه تا آخرین لحظه امیدوار بودم که این خرگوش را از کلاهش بیرون نیاورد، کار خودش را کرد تا «اولین نشریه تخصصی مراسم عروسی در تاریخ مطبوعات!» متولد شود که به پیشنهاد من «به اتفاق بانو» نام گرفته بود.

ویژه نامه شامل انبوهی از یادداشت بود، از خواهر و برادر خودش و همسرش گرفته تا تمام رفقای گلستان و گرمابه که هر یک به زبان خود پیرامون مقوله ازدواج او چند خطی را به یادگار نوشته بودند و گوشه ای از شخصیت و رفتار و بیوگرافی زوج جوان را برای خواننده رو کرده بودند. از میان تمامی این یادداشت ها که بعضی کاملا شخصی بودند و صرفا نقل یک خاطره دو نفره میان نویسنده و داماد، رباعی های «احمد میرزاده» که با طنز ظریفی تازه داماد را مورد خطاب قرار داده بود، بیشتر به دلم نشست.

 

رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت

در کار تو مانده ایم حیران، وحدت

ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟

آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت

 

ای جان تو سرشار ز شور و شرره

داماد شدی، مبارکت باد یُره!

افتاده به گردن تو زنجیر و دگر

هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!

 

امشب همه پشت سر آقای عماد

گویند که عقل خویش داده ست به باد!

هرچند که پیش رو به او می گویند:

بسیار مبارک است آقای عماد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط سیامک  | 

مغول ها در مشهد غافل گیر شدند!

1- این دیگر تبدیل به یک روال سالانه شده است که هنوز سه چهار روزی از تعطیلات عید نگذشته، ورق برگردد و هوای دلپذیر و بهاری مشهد، تبدیل به زمستانی سخت و برفی شود تا هشت میلیون مسافر نوروزی که مثل ایل مغول به مشهد هجوم آورده بودند تا همه امکانات شهری، بازارها و اماکن تفریحی را قرق کنند و در گوشه گوشه شهر چمبر بزنند و حریصانه مواد غذایی و حتی اکسیژن شهر را تا مرز رسیدن به قحطی ببلعند،غافل گیر شوند. و این البته معجزه رهایی بخش طبیعت است برای کنترل جمعیت یک شهر که تا مرز انفجار بالا رفته.

به نظرم اگر می شد از این شاهکار غافلگیرانه طبیعت که نه تنها جلوی رشد فزاینده جمعیت را در یک سطح کلان می گیرد، که آن را به شدت کاهش می دهد، ایده گرفت٬ دیگر نیازی به استفاده مذبوحانه و اغلب بی نتیجه و ناامید کننده٬ از ابزار و آلات تنظیم خانواده نبود.

 

2- توصیف یکی دو سال پیش یکی از دوستان وبلاگ نویس از اتفاق مشابه در همین ایام:

به نظرم عمو نوروز، مخ ننه سرما رو پیاده کرده و این دو تا با هم دیگه، ریختن رو هم...

پ ن:مشهدی ها خوب می فهمن چی میگم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:5  توسط سیامک  | 

اینجا چراغی روشن است

سومين ساخته رضا ميركريمي، در سال 81 در جشنواره فيلم فجر به نمايش در آمد. سيمرغ بهترين فيلم، بهترين كارگرداني و بهترين بازيگر نقش اول مرد را ربود و به شكل ناباورانه‌اي گم شد. هيچ خبري از اكران اينجا چراغي روشن است نشد تا همين چند ماه پيش، كه پوسترش در سر در چند سينما بالا رفت و به شكل بسيار محدودي روي پرده رفت.

از همان آغاز ساخت اين فيلم، عنوان‌اش بد جور در دل من نشست. آنچنان به آن علاقه مند شدم كه آن را براي نام نخستين وبلاگم انتخاب كردم. اما به همين جا بسنده نكردم.  در مدت چهار سالي كه ميان ساخته شدن و اكران فاصله افتاد، بيشتر از چهل بار از اين عبارت به عنوان تيتر مطالبم، در نشريات مختلف استفاده كردم. در اين‌كار به شكلي خودخواسته و بيمارگونه‌، چنان افراط كردم كه در ميان دوستانم اين عبارت به عنوان امضاي مطبوعاتي من جا افتاد؛ آنچنان كه در هر نشريه‌اي كه اين تيتر را بالاي يك مطلب مي‌ديدند، تقريبا هيچ شكي در مورد نام نويسنده نمي‌كردند. مالكيت معنوي من بر اين تيتر چنان براي دوستان و اطرافيانم مشتبه شده بود كه يكي از آنها وقتي اين عبارت را به عنوان نام يك فيلم بالاي سر در سينما ديده بود، با خوشحالي به من تلفن زد تا مژده دهد بر اساس تيتر من، يك فيلم سينمايي ساخته‌اند!

اينجا چراغي روشن است حتي بهانه‌اي شد براي پا گرفتن يك دوستي شيرين و پر خاطره كه البته بيشتر از سه سال دوام نيافت و پيش از آنكه موفق به تماشاي دو نفره فيلم در سينما شويم، از هم پاشيد.

روز دوم نوروز، براي دومين بار سعادت تماشاي اين فيلم، از شبكه اول سيما، دست داد و اين بهانه‌اي شد براي يادآوري همه خاطراتي كه با اين نام داشتم.   

لوگوی وبلاگم سابق من٬ زحمت ایمان راد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:49  توسط سیامک  | 

ننگ نامه نوروزی

در کوران رقابت نشریات برای چاپ ویژه نامه نوروز، در حالیکه برخی سعی کردند به مدد چاپ چهار رنگ و جلد ورنی و گرفتن مطلب از آدم های خاص و حتی افزودن مخلفاتی مانند سی دی و کارت اینترنت و جایزه، برنده این رقابت باشند، دسته گل نوروزی روزنامه ای مانند قدس چنان زشت و شرم آور بود که هزار بار بابت اینکه اسم من هم در صفحه ای از این ویژه نامه آمده، خودم را لعنت کردم.

تابحال بابت چاپ هیچ کدام از مطالبم در روزنامه خجالت نکشیده ام. برای نوشتن هر مطلب تا آنجا که مقدور بوده مایه گذاشته ام تا حاصل کارم چیز دندان گیری شود که بتوان از خواندن آن لذت برد. برای همین است که هیچ گاه از اسم مستعار استفاده نکرده ام؛ مگر زمانی که شائبه اعتراض و واکنش دیگران به مطلبی که می نویسم وجود داشته. اما تنها کیفیت یک مطلب نیست که آن را خوادنی می کند. گرافیک و شیوه صفحه آرایی مطلب در نشریه فاکتوری است که اگر درست رعایت شود می تواند یک مطلب را در چشم خواننده بنشاند و او را وادار به خواندن کند؛ آنچنان که حنی معتقدم تیر جذاب و گرافیک چشم نواز بارها و بارها از خود نوشته مهم تر است.

اما سیاست گذاران روزنامه قدس گویا از چنین حقیقتی درک وارونه ای دارند؛ چاپ یک ویژه نامه دو رنگ، در حالیکه مطالب درون آن به جای صفحه آرایی، صفحه بندی شده اند و در تراکمی بالا، کنار هم فشرده شده اند، نشان می دهد که هدف از انتشار ویژه نامه نوروزی برای آنها صرفا رفع تکلیف بوده، و نه دادن هدیه ای به خوانندگان. در حالیکه کاملا واضح است روزنامه ای که به یکی از غنی ترین منابع اقتصادی کشور، یعنی آستان قدس رضوی، تکیه دارد، هیچ دغدغه خاطری در مورد محدودیت اعتبار مالی نخواهد داشت. البته برای روزنامه ای که ویژه نامه نوروزی سال 84 خود را با شمارگانی محدود تنها برای اعضای تحریریه و مشترکان روزنامه چاپ کرد و حتی یک نسخه از آن را روی دکه نفرستاد، چاپ همین ملغمه می تواند یک جهش به جلو باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 9:26  توسط سیامک  | 

تحویل خواب

کاش تمام سال تحویل ها می افتاد نصف شب، تا این امکان را داشته باشم بدون نیاز به آوردن یک توجیه محکمه پسند برای خانواده، لحظه سال تحویل را سر سفره نباشم و در خواب از سر بگذرانم. هرچند سفره چیدن و دور سفره نشستن را دوست دارم، حتی چشم در چشم دیگران دوختن و انتظار تا لحظه تحویل سال را، اما اصلا حال شنگول نشان دادن خودم را و کش آوردن لب ها از دو سو و تحویل لبخند به دیگران را بابت اتفاق بیهوده مثل آغاز سال نو ندارم. لحظه تحویل سال برای من اصلا لحظه شگرفی نیست. اینکه سال قدیم بیاید و بگذرد و جایش را به یک سال دیگر بدهد که روزهایش هیچ تفاوتی با قبلی ندارد، هیچ شور و شوقی برای من ندارد؛ چه اینکه فکر کردن به گذر تند و تیز سال های عمرم که در بیهوده مفرط می گذرند و تنها مرا قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می کند، بیشتر مرا افسرده می کند تا شاد. پس همان بهتر که سال را در خواب تحویل کنم شاید رد پای گذران عمر روی چهره ام خط دیگری نیاندازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18:30  توسط سیامک  | 

راهنمای بهره کشی از دندان ها برای شب عید

عید نوروز، از همان شبی که سال تحویل می شود تا روز آخر تعطیلات که سیزده به در باشد، موسم خوردن و نوشیدن و انباشتن است. سیستم گوارش بسیاری از ما سخت ترین دوران کاری خود را پشت سر می گذارند. دندان ها نیز به عنوان حلقه ای از این زنجیر، بار مهم و سرنوشت سازی را بر عهده دارند؛ چه اینکه بروز مشکل در هر یک از دندان ها، نه تنها می تواند شما را از خوردن (و جویدن) باز دارد، که قابلیت آن را نیز دارد که تمام ایام نوروز را بر شما حرام کند.

نکات زیر توصیه هایی است که شما باید در رابطه با بهداشت دهان و دندان، در ایام نوروز رعایت کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط سیامک  | 

عاشق شدن در دي‌ماه، مردن به وقت شهريور

1- اسفند 82 براي اولين بار به كرج پا گذاشتم. مي‌رفتم تا چند روزي را ميهمان احسان، دايي كوچكم باشم. يك خانه ساده و كوچك با وسايل اوليه يك زندگي مجردي. سفر شيرين و پر خاطره‌اي بود؛ مخصوصا اينكه در اين تنهايي دو نفره مثل يك برادر به هم نزديك شده بوديم. من برادر ندارم و اين فرصت مغتنمي بود كه با دايي كوچكم كه اختلاف سني چنداني با هم نداشتيم،  پس از كشمكش‌هاي سال‌هاي كودكي، براي اولين بار طعم يك دوستي برادر گونه را بچشم. چه اينكه او هم از هيچ كاري برايم كم نگذاشت. روز بازگشتم هيچ ميلي به رفتن نداشتم. شيرين‌ترين خاطره‌هاي يك سفر را همراه چمدانم برداشتم و به مشهد بردم.

 

2- شايد هنوز هيچ كسي نداند كه وبلاگ مي‌نوشت. تجربه همان چند روزه كه با هم در يك اتاق گذرانديم او را به صرافت نوشتن یک وبلاگ انداخت. اگرچه به نظر يك هيجان زود گذر بود كه خيلي زود فروكش كرد. اما نامي كه براي وبلاگش انتخاب كرده بود و يكي از آخرین نوشته هاي وبلاگش، همگي گواهي بر يك اتفاق تلخ مي‌داد: پرواز را به خاطر بسپار...

 

3- نيمه‌هاي شهريور بود. يك روز عصر به خانه‌مان آمد. من قرار يك مصاحبه را رييس سازمان ملي جوانان گذاشته بودم. او را قبل از نهار تنها گذاشتم تا عصر دوباره ببينمش. مصاحبه سنگيني بود، پر از چالش و جنجال. وقتي برگشتم آنقدر خسته بودم كه نبودنش را حس نكردم. فردا صبح خبر رسيد كه تمام کرده. با يك پرايد، همراه دوستانش به ديوار كوبيده. همه سرنشينان ماشين جان به‌در برده‌اند و تنها او از گردونه زندگي پا بيرون گذاشته. تراژدي رفتن‌اش وقتي كامل‌تر مي‌شود كه بدانيد درست پس از اعلام خبر قبولي‌اش در آزمون ارشد به مشهد آمده بود تا قبل از ثبت‌نام و راهي شدن به دانشگاه چند روزي را در زادگاهش بگذراند. آن شب براي دادن شيريني قبولي دانشگاه به دوستانش رفته بود، اما چيزي كه نصيب ما شد سيني‌هاي كوچك خرما بود.  

 

4- مادر بزرگم روزهاي آخر اسفند هنوز چشم به راه در خانه است كه ناگهان باز شود و او همراه يك چمدان سفري در آستانه آن ايستاده باشد.  وقتي كه مي‌شنوم صبح‌هاي آخر سال را ناخودآگاه چشم‌به‌راه رسيدن ناغافل احسان است، كه هميشه همين روزها، دمدمه‌هاي صبح، بي‌خبر از شهرستان باز مي‌گشت، اشك در چشمم حلقه مي‌زند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:1  توسط سیامک  | 

باز - خورد

ساز و كار نشريات ما معمولا به گونه‌اي نيست كه نويسنده‌ها بتوانند از بازخورد مطالب خودشان آگاه شوند. اين مساله در مورد نشريات تخصصي و خاصه پزشكي كه مخاطبان تنبل، پر مشغله و روزنامه‌نخواني دارد، حاد تر است. عادت كرده‌ام به عنوان كسي كه در چنين نشرياتي مي‌نويسد هميشه براي دل خودم بنويسم و چشمم به لبخند رضايت سردبير و حق‌التحرير آخر ماه مطالب باشد، كه در بازخورد آنچه مي‌نويسم از سنگ صدا در مي‌ايد از پزشك جماعت نه.

اما هميشه با خودم فكر مي‌كردم وقتي يك خواننده عاقبت به اين صرافت بيفتد كه گوشي تلفن را بردارد و به نيت اظهار نظر در مورد نوشته‌هايم شماره تحريريه نشريه را بگيرد، بايد بابت قدرت و تاثير گذاري قلم به خودم آفرين بگويم. اگرچه بخواهد از نوشته‌ام انتقاد كند يا فحش خواهر مادر بدهد. اما هيچ وقت فكر نمي‌كردم بابت مقاله انتقادي و تند و تيزي كه با كمك دوستم امير، در مورد خبط وزارت بهداشت در صدور مجوز دانشكده پزشكي و دندان‌پزشكي پولي در كيش نوشتم، كسي زنگ بزند و از من شرايط و جزييات ثبت نام در اين دانشگاه را بپرسد. يا دو هفته بعد، در واكنش به انتقادم از انتشارات تیمورزاده بابت كلاشي ميليوني‌اش در دزديدن كتاب‌هاي موسسه آموزشي كاپلان و فروش جزوات پانصد هزار دلاري‌اش به سيصد هزار تومان، كسي از من تلفني آدرس كتاب‌فروشي تيمورزاده را بگيرد.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:33  توسط سیامک  | 

كي بود، كي بود، من نبودم!

روز بعد از ولنتاين، به هر كس رسيدم گرفتن هديه روز ولنتاين رو تبريك گفتم. جالب اين بود كه همه با شدت هر چه تمام‌تر موضوع را انكار مي‌كردند؛ كه اصلا ما رو چه به اين حرف‌ها و ما كه كسي رو نداريم و از ما گذشته و اين كارها مال جوان‌هاست.

مانده‌ام اين همه جانوري كه چهارشنبه شب در خيابان‌ها مي‌لوليدند، آنچنان كه از شدت ترافيك مجبور شدم فاصله نيم ساعته دفتر مجله تا مطب را در دو ساعت و فاصله بيست دقيقه‌اي مطب تا خانه را در يك ساعت و نيم طي كنم، چه كساني بودند؟

پ.ن: ناگفته پيداست كه من هم ولنتاين را در مطب و در همنشيني با جيب بيماران محترم گذراندم (كه اجرش از هر عبادتي بيشتر است)!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:46  توسط سیامک  | 

ستارگانی که به دادگاه می روند!

 

1- يكي از بزرگ ترين لذت‌هايي كه در انتهاي همكاري با يك مجموعه فرهنگي ممكن است نصيبم شود اين است كه از كار اخراج شوم! بيشترين اشتياقم در انجام يك كار، آغاز كردن آن است؛ درحاليكه سرشار از نبوغ و خلاقيت باشد و متفاوت با آنچه ممكن است از من انتظار داشته باشند. در كار نوشتن و مجله‌بازي هميشه در كارهاي ضرب‌الاجلي و كوتاه مدت موفق بوده‌ام اما تاب ادامه هيچ كاري را نداشته‌ام. عنايتي كه در اين حالت ممكن است نصيبم شود اين است كه قبل از اينكه كم بياورم و اعتراف به شكست كنم، از مجموعه اخراج شوم!

آن هم به بهانه‌اي غيز از كم كاري.

اين بار هم لطف خدا شامل حالم شد و به شكلي بسيار محترمانه عذرم را از نشریه طبیب خواستند. طبيب نشريه‌اي 8صفحه‌اي در حوزه پزشكي بود كه هر ده روز يك‌بار كنتشر مي‌شد. نشريه البته ساختار درست و درماني نداشت و بيشتر يك جور افه‌ي فرهنگي ناشرش بود تا دغدغه‌اي فرهنگي اجتماعي براي پزشكان. اين اواخر هم به روغن سوزي افتاده بود و ناشر محترم پس از عمري كاغذ حرام كردن، به اين صرافت افتاده بود تا كركره نشريه را لااقل تا مدتي پايين بكشد.

 

2- نشريه براي مدير مسئول و سردبير مثل ناموس مي ماند، حتي اگر رو به موت باشد. پس وقتي به طور اتفاقي رد پاي ناموسش را در خانه حريف ببيند طبيعي است كه جوش بياورد و گرد و خاك به پا كند.

در طبيب (رحمة‌الله عليه) جايي باز كرده‌بودم براي ستون كوچكي به نام «كاريمديكاتور» (+ + +) براي كاريكلماتورهايي كه میثم با مضمون پزشكي مي‌نوشت. اگرچه ميثم هيچ ميلي براي پر كردن اين ستون نداشت و مطالب را به زور چماق و فحش ناموسي از او مي‌گرفتم؛ اما در مدت سه ماهي كه از راه افتادن اين ستون گذشت چنان مورد توجه قرار گرفت كه خواننده‌ها و طرفداران خاص خود را يافته بود. اما وقتي كه ديدم طبيب در سراشيب تعطيلي افتاده ستون را با همان نام و نويسنده و مطالب به هفته‌نامه سپيد منتقل كردم تا در آنجا ادامه حيات دهد. طبيعي بود كه اين كار از ديد «تيمورزاده» بزرگ، مدير مسئول طبيب، پنهان نماند. داغ كند و سردبير نگون‌بختش را به ميخ بكشد و عامل اين بي‌ناموسي را كه من باشم، از طبيب اخراج كند. من البته ككم از اين اتفاق نگزيد كه در هفته نامه سپيد براي خودم جاي پاي مطمئني درست كرده‌ام و مشغول نوشتنم.  

 

3- شنيده‌ام قرار است عوامل نشريه طبيب بابت اين كار خبط از هفته‌نامه سپيد و ميثم به دادگاه شكايت كنند كه البته هيچ ربطي به من ندارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط سیامک  | 

حقايقي درباره نازلي، دختر آيدين*

 

بازي يلدا عجيب اهالي وبلاگستان را به تك و تا انداخته. بعضي با احتياط از ماجراي اعتراف گذشتند و قضيه را با افشاي چند مثلا راز بي‌اهميت رفع و رجو كردند. اما اعترافات برخي ديگر عجيب چشم‌ها را از حدقه درآورد. من بابت طبع محافظه‌كارانه اين روزهايم از دسته اول بودم. اعترافاتم نه سيخ را سوزاند و نه كباب. اگرچه وسوسه مي‌شدم چيزهايي بنويسم كه دهان خيلي از دور و بري‌ها و دوستان را گشاد كند. اما خودم را رسوا كنم، به چه قيمتي؟ شايد اگر ديگر چشمم در چشم خيلي‌ها نمي‌افتاد حرف‌هاي مگوي بسياري براي گفتن داشتم اما با اين تصميم كه مي‌خواهم بعد از اين هم در ميان اين جمع زندگي كنم جلوي خودم را گرفتم. با اين همه تاب نياوردم و چند حقيقت ناگفته ديگرم را، كه بيشتر حالت خودستايي گرفته، منتشر مي‌كنم: 

 

1- تاثيرگذار ترين اتفاق زندگي‌ام تصادف و مرگ احسان،دايي كوچكم، بود. دو سال بيشتر از من سن نداشت اما نيمه شبي از يكي از روزهاي تابستان دو سال پيش تصادف كرد و مرد. ساكن كرج بود. براي يك هفته به مشهد آمده بود تا ساك و زنبيلش را جمع و جور كند براي رفتن به دانشگاه و ادامه تحصيل در مقطع فوق ليسانس. رفتند تا شيريني قبولي‌اش را به دوستانش بدهد اما در تراژيك‌ترين صورت ممكن، در راه برگشت تصادف كردند. از ميان تمام سرنشينان پرايد سفيدي كه به ديوار كوبيد و مچاله شد تنها او بود كه چشم‌هايش را براي هميشه بست. براي رفتنش مثل ديگران اشك نريختم. همين بي‌تفاوتي ظاهري‌ام شايد دل خيلي‌ها را آزرد اگرچه به روي من نياوردند. هيچ‌گاه از فكرم خارج نشد و هنوز بعد از گذشت دو سال، در بيشتر روزهايم او را به ياد مي‌آورم.   

 

2- بزرگ ترين لذت زندگي‌ام انتشار نشريه است. يك حساب سر انگشتي چيزي حدود 50 عنوان نشريه را مي‌توانم نام ببرم كه در انتشار آنها به نحوي دست داشته‌ام؛ از يك يادداشت‌نويس ساده تا مدير مسئول و صاحب امتياز. عمر همكاري من با اين نشريات هم متفاوت بوده است؛ از يك شماره تا دو سال و نيم. بيشترين سختي زندگي‌ام را در همين نشريه از خود در كردن كشيده‌ام؛ مثلا وقتي براي انتشار يك روزنامه چهار صفحه‌اي كه قرار بود 8روز پياپي در خلال برگزاري المپياد ورزشي دانشجويان دانشگاه‌هاي علوم‌پزشكي كشور چاپ شود، سه روز تمام را نخوابيدم. اما لحظه لحظه مصايب اين كار براي لذت بخش و پر خاطره بوده است. طوري‌كه علي‌رغم همه سختي‌هايي كه به من تحميل شد كار مطبوعاتي‌ام را در كنار درسم كه هيچ تناسب عقلي و عملي با آن نداشت ادامه دادم و بابت اين كار، بارها از سوي دوستان و هم كلاسان و اساتيد و حتي خانواده تحقير شدم.

 

3- بزرگ ترين لذت زندگي‌ام انتشار نشريه است. اما هنوز نمي‌دانم محروم كردن خودم از تمام لذت‌ها و تفريحات و تجربه‌هايي كه هم‌كلاسان و دوستان هم‌سن و سالم در تمام اين سال‌ها دنبال كرده‌اند و گام گذاشتن در وادي‌اي كه هيچ‌كدام از آنها نرفتند، بابت دغدغه و علاقه‌ام به كار مطبوعاتي بود يا قرار گرفتنم در طبقه متوسط از اجتماع كه فرصت و امكان داشتن خيلي چيزها را به من نمي‌داد.

 

4- بابت كار نشرياتي‌ام خيلي چيزها را از دست دادم، از جمله دوستي‌ها. يك روز به خودم آمدم و ديدم كه همه چيز زندگي‌ام تحت تاثير كار مطبوعاتي‌ام، كه آن زمان يك حمالي صرف بود، قرار گرفته. حتي از دوستي‌هايم به نفع پيشبرد همين كارم افتاده مي‌كردم. مثلا دوستانم را توي رودربايستي قرار مي‌دادم و به گاري مي‌بستم تا بتوانم چند نفر نيروي اجرايي براي انتشار مجله‌هاي كه خودم يك تنه بار تامين مطالب، تايپ، صفحه‌آرايي، خريد كاغذ، تكثير، جور كردن صفحات و فروش آنها بر دوش مي‌كشيدم، فراهم كنم. تاثير سوء‌استفاده از دوستي‌هايم را همين روزها نمي‌ديدم. اما امروز كه خودم را دور از آدم‌هايي مي‌بينم كه داشتنشان به اندازه تمام چيزهايي كه از نوشتن و منشتر كردن به دست آورده‌ام، ارزش داشت، به رسالت راهي كه در تمام اين سال‌ها پيش گرفته‌ام شك مي‌كنم.

 

5- يكي از آرزوهاي كوچك اما برآورده نشده زندگي‌ام اين بود كه پدرم، در عوض من هر روز، از دكه روزنامه يا مجله بخرد. اما او با آنكه خوره خواندن كتاب و مجله بود، و تمام صفحات مجلاتي كه من مي خريدم مي جويد، تقريبا هيچ‌گاه به صورت خودجوش براي خريد نشريه دست به جيب نشد.

 

6- بيشتر مواقع زبانم در اختيار خودم نيست. چيزهايي را مي‌گويم كه بازتاب افكاري است كه به ذهنم مي‌آيند و مستقيم و بي‌واسطه بر زبانم جاري مي‌شوند. نمي‌توانم خودم را براي بازگو نكردن آنچه در ذهنم مي‌گذرد و نظري كه نسبت به طرف مقابلم دارم، نگه دارم. ضمن اينكه لحن حرف‌هايم تند و تيز است و بسياري افراد را كه در مواجهه اول انتظار گزيده شدن از جانب من را ندارد، غافل‌گير مي‌كنم. از همين‌رو از من شاكي‌ مي‌شوند يا به كل مي‌گريزند. اين‌روزها با آنكه سعي مي‌كنم زبانم را در كنترل داشته باشم باز هم بند را آب مي‌دهم و از روي بي‌سياستي چيزهايي مي‌گويم كه برايم بي‌هزينه نخواهند بود. بيشتر از همه دوست دارم طعنه‌آميز و دو پهلو سخن بگويم و خيلي سور و جدي شوخي كنم طوري كه طرف مقابلم را ميان شوخي بودن يا جدي بودن حرف هايم به شك بيندازم. و شايد همين حرف‌هاي پر طعنه و شوخي‌هاي جدي است كه در نظر ديگران زبانم را گزنده و خودم را خطرناك جلوه مي‌دهد.

 

*تيتر مطلب عنوان وبلاگي است كه تقريبا هيچ‌گاه نمي‌خوانم اما نويسنده‌اش را بابت انتخاب اين نام مي‌ستايم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:20  توسط سیامک  | 

تقديم به "صدام" با عشق و نکبت

دارم فکر مي کنم به آخر داستان، به فرجام تو، به سرانجام يک مزدور.

هميشه فکر مي کردم که تو لياقت خطاب به عنوان يک ديکتاتور را داري؛ کسي مانند ناپلئون، هيتلر، پينوشه يا ... اما نداشتي.تو حتي آنقدر جسارت نداشتي که وقتي حس کردي به آخر بازي رسيده اي ، پيش از تجربه تمامي اين خفت ها، پيش از آنکه تو را مانند يک موش در سوراخي تنگ غافل گير کنند و شمايل يک شپش را براي مردم جهان به نمايش بگذارند، يا حتي خيلي پيش تر از آنکه به اين زندگي حيواني تن در دهي؛ وقتي آخرين سدهاي مقاومت ارتش پوشالي ات در هم شکست، در اتاق خوابت رو به روي ميز توالتت بنشيني و سرماي تيز يک تپانچه را روي شقيقه ات احساس کني.

چگونه مي توان تو را به صفتي بالاتر از يک "مزدور" ناميد وقتي که اولين جمله ات بعد از دستگيري عبارتي با اين مضمون بود: شليک نکنيد، با شما مذاکره مي کنم؟!

حتم دارم وقتي که در لانه ات گرفتار يانکي هاي امريکايي شدي، و به خيال بازي قايم باشک، مانند کبک در سوراخت خزيدي؛ حتي براي يک لحظه به کشيدن گلنگدن و شليک لااقل يک گلوله به سوي شکارچيانت فکر نکردي.

مي انديشم به فرجام تو، به پاياني که لياقت رسيدنش را داري ؛ مرگ يا زندگي و مي شمارم که اگر قرار باشد هر کس در ازاي همه جناياتي که در حقش روا داشتي تنها يک بار به صورت کثيفت تف بيندازد‌،اجتماع اين توده هاي کف آلوده چقدر از حجم يک اقيانوس کمتر خواهد بود.

مي دانم که هيچ گاه در مقابل من قرار نخواهي گرفت تا شايد بتوانم تمامي آن احساسي که در وجودم نسبت به تو دارم در حجم چسبناک و کف آلودي خلاصه کنم که به صورتت پرتاب مي شود ؛ که براي اين کار هزاران نفر را مي توانم بشمارم که پيش تر از من ايستاده اند.

مي گويند که نامه راه ها را کوتاه تر مي کند. براي همين است که خواستم براي تو بنويسم. و در پايان اين نامه روي اين کاغذ تف مي کنم ، شايد قبل از خشکيدن آخرين ذرات بزاقم ، اين نامه به دست تو برسد.

آبان ماه۸۲

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:24  توسط سیامک  | 

آبروی از دست رفته خانم کاترینیا بلوم*

این پیشنهاد برای وبلاگستانی که این‌روزها کفگیرش برای نوشتنِ موضوعات جدید به تهِ دیگ خورده است کافی‌ست تا همه دست بکار شوند و هرکس به نوعی به نامِ بازی یلدا شروع به افشای اسرار نهان ِخود کند. خیلی مقاومت کردم که چیزی ننویسم تا بیش از این فضاحت به بار نیاید اما خوب کرمش بدکرمی بود و ما هم عجیب ضعیف‌النفس.

 

ممنون از پسر شجاع که مرا به این بازی دعوت کرد٬ اگرچه طبع محافظه کارانه ام اجازه افشاگری خیلی بزرگی را به من نمیدهد و بدین ترتیب از قواعد بازی تقریبا عدول میکنم.

 

1- هميشه كرم تقلب در وجودم مي‌لولد. شايد اين صفت هم از ذات مشهدي‌ام نشات مي‌گيرد. بزرگ‌ترين و ناجوان‌مردانه ترين تقلب زندگي‌ام اما اين بود كه در جشنواره‌اي داستاني كه خودم داورش بودم، كار خودم را كه به نام يكي از دوستانم در جشنواره جا زدم و به عنوان برگزيده انتخابش كردم و با ديگران جنگيدم تا نظرم را براي اعلام نظر كلي به كرسي بنشانم. اگرچه هنوز هم اعتقاد دارم داستان خودم بهترين داستان جشنواره بود و شايستگي مقام اول را داشت.

2- از هديه گرفتن عطر خيلي لذت مي‌برم. اگرچه شامه‌ام اصلا خوب كار نمي كند و حتي قادر به تشخيص بوي عنبر از «ان‌بر» هم نيستم. اما لذت من از هدیه گرفتن یک مکعب کاغذی که حجمی شیشه ای و عطرآگین را در خود محسور کرده بیشتر به خاطر هیجانی است که از دیدن طراحی شیشه و بسته بندی عطر به من دست می دهد تا استشمام بوی آن. 

3- از سال 83 در هر نشريه‌اي كه دست مي‌گيرم ميثم را هم وادار مي‌كنم به نوشتن. او هم مرام مي‌گذارد و من را در شرايط سخت پر كردن مجله تنها نمي‌گذارد و الحق كه در كمترين زمان بهترين مطالب را هم مي نويسد. اما هميشه وقت حساب و كتاب كه رسيده او را فراموش كرده‌ام و پرداخت پولش را به بعد از صاف شدن قرض و قوله‌هايم موكول كرده‌ام و تا امروز حتي يك ريال از پول‌هايش را پرداخت نكرده‌ام.

4- توسط يك خانم محترم به كنسرت دعوت شديم. ( لفظ دعوت را به اين دليل به كار مي‌برم كه قرار بود براي ما بليت بخرد و خريد. اما ما پولش را نداديم تا بتوانيم طعم شيرين دعوت به يك كنسرت را تجربه كنيم) آن هم كنسرت گروه كر «محمد نوري» كه اجرايي از روسيني را ارائه مي‌دادند. با كاپشن و شال گردن و كلاه و دستكش راهي تالار وحدت شديم و در بدو ورودمان به تالار آقاي محترمي را كه در آن هواي سرد با كت و شلوار در محل حاظر شده بود و نوك دماغ و گوش‌هايش از شدت سرما قرمز شده بود را حسابي مسخره كرديم. غافل از اينكه وقتي به سرسراي تالار وارد شديم همه را با كت و شلوار و كراوات ديديم و شديم تنها ابلهاني كه براي تماشاي يك كنسرت رسمي را با كاپشن مي‌آيند. هنوز ده دقيقه از كنسرت نگذشته از شدت خستگي خوابم برد و در ميان ان همه ساز و صدا و نعره‌هاي دسته جمعي گوش خراش تا نزديك‌هاي آخر كنسرت بيدار نشدم.  

5- مهمان دعوت كرده بوديم خانه‌مان غافل از اينكه بايد شكم مهماني را كه 8 شب به خانه ات پا مي‌گذارد، به هر ضرب و زوري كه هست، سير كرد. همه چيز معطوف شد به پخت كوكو سبزي. اما يك ماهي‌تابه بيشتر نداشتيم و حجم روغن موجود در خانه تكرار دوباره پروسه پخت را كفاف نمي‌داد. همه متريال را يكباره در ماهي‌تابه ريختم كه حجمي را ساخت با ضخامت 5 سانتي‌متر، و بدون آنكه شعله چراغ را تنظيم كنم به جمع مهمان‌ها پيوستم. يكي دو دقيقه بعد فاجعه با بلند شدن بوي سوختگي آغاز شد. يك طرف كوكو كاملا سوخته بود در حاليكه طرف ديگر آن هنوز گرم هم نشده بود. روغني هم كف ماهي‌تابه نمانده بود اما دريغ از يك قطره روغن كه كف قوطي روغن مانده باشد. پس مجبور شدم حجم كوكو را به اب ببندم تا ته نگيرد و در عوض سرخ شدن، آب‌پز شود. مهمان‌ها اما با بزرگواري تمام همه حجم كوكو را خوردند و دم بر نياوردند.

 

برای ادامه این «خود رسواگری» دعوت میکنم از 31 اسفند٬ حاج امیر٬ 3تیغ٬ رود راوی٬ شاد پری

 

* :عنوان رمانی از هانریش بل که برنده جایزه نوبل شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:42  توسط سیامک  | 

تولدم

 

پ.ن: يعني قيافه من چقدر روشن فکر می نماید كه بايد همه دوستانم در تولد ديرآمده‌ام فقط به من كتاب هديه بدهند؟

فکر می کنم باید سبک زندگی ام را عوض کنم. دوباره برگردم به سمت خواندن. بالاخره باید برای این همه کتاب امضاء شده برنامه ای بریزم.

روایت دیگری از مصیبت صاحب عزا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:38  توسط سیامک  | 

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...

اگرچه بیشتر از یک ماه از سفرم با هواپیما گذشته من هنوز زنده ام. لطفا نگران نباشید و برای خوردن شام شب چهلم وفات نقشه نکشید. من تا حلوای همه شما را نخورم از این دنیا نمی روم.

پ.ن: حیف که کامپیوتر ندارم تا از ماجراهای دوران خدمت سربازی برایتان بنویسم. از فرمانده واحد بهداری که کفتر باز است و به مدت دو ماه مرغ و خروسهایش را از حیاط خلوت پشت مطب به پادگان آورده بود تا در قفس پشت کانکس بهداری روزها را با آنها بگذراند. آنقدر دوستشان داشت که هر روز در قفس را باز میگذاشت تا برای خودشان در باغچه جلوی بهداری بچرند و مینشست کنار باغچه و ساعت عا و ساعت ها نگاهشان میکرد و حتی روزهایی که خیلی احساساتی میشد آنها را در آغوش می گرفت و بالشان را میبوسید و به چشمانش میکشید. احترام مرغ و خروسهای فرمانده بر همه ما واجب بود. مخصوصا «برادر کاکلی» که یک خروس از نژاد رشتی بود و در میان مرغ ها فرمانده بود و برای ما٬ در نبود جناب فرمانده٬ جانشین٬ طوری که هر روز باید پیش می آمدیم و به حضرت ایشان ادای احترام میکردیم.

دو سه روز پیش اما٬ مقارن با شبهای پر فیض قدر٬ برادر کاکلی٬ که در این مدت با ترفیع درجه نظامی به مقام سرداری رسیده بود٬ به شهادت رسید. ایشان که به همراه مرغهای همسایه در حرمسرای خود آرمیده بودند٬ شبانه گرفتار حمله ناجوانمردانه گروهی از عیادی استکبار شدند. تعدادی سگ ولگرد که اگاهان سیاسی انتصاب آنها را به سازمان جاسوسی سیا تایید می کنند٬ از غفلت نگهبانان استفاده کردند و شبانه حرمسرای برادر کاکلی را مورد هجوم خود قرار دادند.

این روزها تمامی سربازان واحد بهداری به سعادتی که نثار سردار کاکلی شد غبطه میخورند. خوشا به حال ایشان که در چنین شبهای عزیزی جسم خاکی را ترک کرد و به لقای محبوب رسید. روحش شاد و یادش گرامی باد. 

پ.ن۲: راستی تولدم هم مبارک! ان شاءالله شیرینی شما را هم بخوریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:38  توسط سیامک  | 

یادداشت آخر

من دارم بر میگردم تهران. اون هم با هواژیما. اون هم توپولوف. نه اینکه از بعد از ظهر یک احساس خاصی داشتم و حس می کردم دور و برم یک هاله نورانی می بینم گفتم شاید قراره برم اتفاقی بیفته. برای همین هم گفتم بیام قبل از رفتن اینجا یک چیزکی بنویسم تا اگر خدای ناکرده٬ روم به دیوار مستراب٬ اتفاقی برام افتاد٬ مرگم رو نوستالژیک کرده باشم. همه بنشینند و لابلای هق هقشون زمزمه کنند: جوون مردم٬ اون روز آخری یک حس و حال دیگه داشت. انگار همه چیز رو پیش پیش دیده بود. از صبح هم که با رفقاش رفته بود بیرون٬ کلی دلقک بازی درآورد تا اونها رو بخندونه. اگر یک کار خیر توی زندگیش انجام داده باشه٬ همین بوده و بس. خدا بیامرزدش٬ ناکام از دنیا رفت.

پ.ن: نامردها٬ من کجا از خودم دلقک بازی درآوردم امروز؟

پ.ن۲: خیلی خرید اگر فکر کردید من فقط یک کار خیر توی زندگیم انجام دادم و بس.

پ.ن۳: در هر صورت خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 20:39  توسط سیامک  | 

کجای گاو را میل دارید قربان؟

درست به همان اندازه كه شيفته نام ژامبون هستم از خوردن فست‌فودهاي سرد بيزارم و ترجيح مي‌دهم غذاي گرم را در هيچ صورتي از دست ندهم. اما نمي‌توانم از نام ژامبون هم بگذرم. گويي اين نام مغناطيسي در خود دارد كه وقتي روبروي پيشخوان يك فست‌فود مي‌ايستم مرا به سمت خود جذب مي كند و خيلي ساده و سريع در دهانم مي‌نشيند و روي زبانم مي‌چرخد: ژامبون مرغ! و البته مقصود من از اين سفارش كوكتل يا ژامبون است! مقصود خودم را از عبارتي كه روي زبانم چرخيده همان‌موقع متوجه نمي‌شوم. ماجرا مي‌ماند تا موعد آماده شدن سفارشم كه استوانه‌اي است از نان با برگه هاي به‌هم پيچيده كالباس كه در لفافه‌اي پلاستيكي پيچيده شده. اينجاست كه لجم مي‌گيرد و فحش مي‌دهم، به خودم كه فرق ژامبون را با هات‌داگ و هات‌داگ را با كوكتل و كوكتل را با كالباس و كالباس را با ژامبون نمي فهمم و تمام كساني كه اين نام‌هاي احمقانه را روي فراورده‌هاي روده گاو گذاشته‌اند.  

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:43  توسط سیامک  | 

خیلی دور- خیلی نزدیک

بعد از یک ماه و نیم نبودن دوباره در شهرم بودم. بی خیال حساب و کتاب و دخل و خرج و نداری آخر ماه شدم و دست گردم در جیب و شصت و نه هزار تومان ناقابل را در حلقوم شرکت هواپیمایی ایران ایر تور ریختم. تا عصر روز پنج شنبه کنار قبر احسان باشم. این دومین سالگرد رفتنش بود که نمی دانم طبق چه منطقی بر اساس سال و ماه قمری برگزارش کرده بودند. همه آمده بودند. همه البته جمعیت چندان زیادی نمی شدند. فقط فامیل های درجه اول را شامل می شدند و نه بیشتر. هضم این حقیقت برایم سخت بود که مرگ او هم دارد به یک حادثه تلخ اما دور دست تبدیل می شود.

دو سال پیش را هیچگاه فراموش نمی کنم .همین جا کنار من بود. آماده بود به دیدار من و از همین جا بود که بیرون رفت و در کام مرگ نشست. حضورش اما هیچ گاه از خاطرم بیرون نرفت. همیشه با من بوده، اگرچه هیچگاه نخواستم بودنش را با خودم، و خلع نبودنش را بر وجودم برای کسی اقرار کنم. مثل برادر بود برایم، برادر بزرگتری که کمتر از دو سال زودتر از من به این دنیا پا گذاشته بود و امروز، کمتر از دو سال است که از این دنیا رفته. یادش همیشه سبز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:57  توسط سیامک  | 

تنهایی یک دونده دو استقامت

يكشنبه، 15 مرداد، 1385

دوروز ديگر به عنوان يک پزشک سوگند ميخورم و به ارزوی مادرم می رسم!!!قول می دهم بگويم چه احساسی پيدا می کنم.

آخرين پست وبلاگ 31 اسفند با اين جمله آغاز مي‌شود و تمام مي‌شود. الان كه دارم اين كلمات را مي‌نويسم ميثم درون سالن مراسم دانش‌آموختگي توي صف ايستاده تا او را براي گرفتن لوح يادبود به بالاي سن فرا بخوانند. او با اضطراب و شوق از جا بلند شود و با همراهي تشويق دوستان و اشك‌هاي مادرش اخرين صفحه داستان هفت ساله تحصيلش را در رشته نفرين شده پزشكي رقم بزند. اتفاقي وبلاگش را باز كردم و اين جمله را ديدم. اتفاقي هم گوشي را برداشتم تا داغ و داغ به او تبريك بگويم. و انتظار داشتم گوشي را بر ندارد، كه برداشت و با همان لحن خنثي هميشگي جوابم را داد: چطوري جانور؟ (اين تكيه كلامش براي آغاز مكالمه است)

خانمي با صداي لطيفش در پس زمينه صداي او داشت مزخرف مي‌گفت و استادي را براي اهداي لوح به روي سن دعوت مي كرد. نتوانست بيشتر از چند كلمه حرف بزند. من هم انتظاري بيشتر از شنيدن صدايش نداشتم. و گوشي را گذاشتم. اما ماجرا براي من تمام نشد. بهانه‌اي شد براي آنكه نقب بزنم به گذشته‌هاي دور و خاطره روز 17 بهمن ماه سال 83 را بيرون بكشم، تا روبرويش بنشينم و لبخند بزنم به ان روز شگرف و آن همه شور و شوقي كه براي جشن دانش‌آموختگي خودم داشتم. ميثم هم ان روز ميان جمعيتي بود كه روبروي ما نشسته‌بودند تا شاهد برآورده شدن آرزوي چندين و چند ساله‌شان باشيم. هيچ يادم نمي رود تمام آن چشم‌هايي كه به ما خيره شده بودند و مردمك درونشان دو دو مي‌زد. مخصوصا آن زماني را كه بلند شديم، قرآن به دست گرفتيم و دست ديگر را روي سينه گذاشتيم و به تمام مقدسات سوگند خورديم كه پاك باشيم و پاك بمانيم و قداست اين لباس سفيد را لكه‌دار نكنيم. اين لحظات نقطه اوج مراسم آن شب بود. و يادم مي‌آيد كه با چه افتخاري كلمات را بر زبان مي‌رانديم و من بيشتر حواسم به مادرم بود و چشمانش و براورده شدن عيني تمام آرزوهاي فرو خورده‌اش را به عينه مي‌ديدم.

من البته سوگند نخوردم. لب‌هايم را تكان دادم كه مثلا دارم كلمات را هجي مي كنم و چيزي بر زبان نياوردم. نه از اين بابت كه وجدان نداشتم. چون نمي‌خواستم سوگند دروغ بخورم و از فردا دوباره «بشاشم» درون دهان مردم و با افتخار سرم را بالا بگيرم و ادعا كنم كه قداست اين لباس را حفظ كرده‌ام. قيافه نحس ميثم را هم در آن لحظات به ياد دارم كه ريز ريز مي خنديد. حتم دارم مي‌دانست به چه فكر مي كنم و در عوض سوگند خوردن فقط دارم لب‌هايم را تكان مي دهم و نهايتا يك ترانه از اندي را زمزمه مي كنم! همين كاري كه حتم دارم امشب خودش انجام مي‌دهد.  

ميثم البته آن شب خطابه بلند بالايي در وبلاگش تقديم به من نوشت. نوشته‌اي پر از مهر كه حين خواندنش اشك را در چشمانم حلقه كرد. كه تصويرگر حقيقت شيرين و در عين حال تلخي بود كه از يك طرف اخرين گام تا برآوردن آروزيم بود و از ديگر سو، اولين صفحه از يك دنياي تازه و يك زندگي پر از سختي و مسئوليت. (این بار هم که دوباره سرفتم سر وقت آرشیو وبلاگش و این نوشته را بیرون کشیدم حس نوستالژیک عجیبی مرا در خود گرفت و دوباره چشمانم را بابت عمر رفته و خاطرات دور از درسترسش تر کرد)

امروز هم اگر به افتخار نشستن كسوت دانش‌آموختگي بر تن ميثم مي نويسم، نه به جبران مجبتي كه 18 ماه پيش در حقم روا كرد، كه پاس تمامي لحظات خوب و خاطره‌انگيزي است كه با اين جوجه دكتر هفتاد و هشتي داشته‌ام. خاطره‌هاي شيريني كه همه را مديون همين نوشتن‌ام، كه نقطه اشتراك ما بود و ما را به هم رساند و ماه هاست كنار هم نگه داشته.

اما لعنت بر اين فاصله. چقدر دلم مي خواست امروز من هم در سالن بودم. روبروي چشمان سبز او در ميان جمعيت نشسته باشم تا او درآن رداي سياه رنگ و كلاه مضحك از جا برخيزد و دست روي سينه بگذارد و سوگند پزشكي را براي من و دوستانش و خانواده‌اش لب‌خواني كند. دلم مي خواست من هم آنجا بودم تا  دكتر شدن او بهانه‌اي باشد براي برآورده شدن آرزوهاي من هم. تا سياهي چشمان من هم به افتخار او درون چشمانم دو دو بزند. و من خيسي چشمانم را پنهان كنم و به صورت مضحك او لبخند بزنم تا او باور كند كه خر مهمي شده و ديگر نبايد بابت رشته احمقانه‌اي كه هفت سال از عمرش را با آن تباه كرده، خجالت بكشد.

اما لعنت بر اين فاصله. چقدر دلم مي خواست امروز من هم در سالن بودم. يا دو روز پيش در مراسم ازدواج يكي از صميمي ترين دوستانم يا سه هفته پيش در جشن نامزدي يكي از نزديك ترين دوستان دوران تحصيلم يا يك ماه پيش ... اين فاصله مرا از همه چيز دور كرده. از دوستانم، از زندگي‌ام، از خانواده‌ام، از خاطراتم و حتي از خودم. نمي‌دانيد كه دور ماندن از همه چيز چه حس لتخ و گزنده‌اي است. نفرين به سربازي، كه هر چه كرد، او كرد... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:23  توسط سیامک  | 

دوباره مسواک

کرم راه بردن همزمان چند وبلاگ رهایم نمی کند. طی چند روز گذشته دوباره دستی به سر و روی وبلاگ مسواک کشیده ام و چند مقاله تازه در آن گذاشتم تا ثابت کنم می توان همزمان با یک دست هر تعداد هنودانه که بخواهی برداری.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:45  توسط سیامک  | 

دوریت آنفدرها سخت نیست

آدمک نقاشی هایم دماغ هم ندارد که بلند شود

و با آن چشمهای کاغذیش دل ما را شکسته که هیچ

شانه هایش هم کاغذی بود

که سری بگذاریم و هق هقی بزنیم

تاریک بودم و این کوچه مست

و می شنیدم از ته کوچه

که مرد خوب آن است که مرده باشد

و همه مردهایی که فقط صداشان مثل تو بود

در دل من رخنه کردند

در شعرهایم آمدند و رفتند

و تو نفهمیدی که من می دانم

که آنها فقط شبیه تو اند

نه خودشان

نه دلشان

فردا که بیایی حتماً تلف شده ام

اگر این مردان

همین مردان شبیه تو

مرا به خود بگذارند

 

پ.ن: یک جاهایی از شعر تقدیم به من است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط سیامک  | 

میترسم٬ و با آنکه میترسم و سخت مضطربم٬ باز با تو تا انتهای جهان خواهم آمد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:6  توسط سیامک  | 

قشلاق

سیفون اینجا را کشیدم٬ امشب. کوچ می کنم به اینجا٬ تا اطلاع ثانوی٬ که گفتنی های دیگری جز بحث سربازی و کار داشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:12  توسط سیامک  | 

شلوار دوست کجاست؟

برایم زیاد پیش می آید که کامنتهای یک پست از اصل نوشته ام جالبتر و خواندنی تر باشد. از جمله پست پیشین که كامنت‌داني وبلاگم را به چت‌رومي براي كل‌كل دوستان در مورد سوراخ شلوار و سوسك دربدري كه راه خانه‌اش را گم كرده بود، تبدیل کرد.

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:42

توسط:گلناز

احیانا اگه سوسک داخل شلوار یا پیراهن اون اقا بشه این پروسه به چه صورت تغییر میکنه؟؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:53

توسط:شاسکول

خدمتتون عرض شود که جنین سوسکی این فرصت را خواهد داشت به مدت یکروز محیط سالم و تمیز بیرون را تجربه کند!

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:54

توسط:محمد

اگه سوسکه خواست بر گرده توی لونه اش چی؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:55

توسط:به اتفاق بانو

خدمتتون عرض کنم که راه توبه برای همه عزیزان از جمله آقا سوسکه باز است برادر.

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:0

توسط:شاسکول

در اینجا من می خوام یه شماره حساب برای همه شما ملت نوع دوست بزارم تا برای کمک به این سوسک در راه مانده کمک های نقدیتونو واریز کنید.خوبه؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:1

توسط:یرقان

من پیشنهاد میکنم این شماره حساب رو برای بستن کالیبرتون باز کنید تا شلوار بنده خدای شما هم در راه نمونه.

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:2

توسط:محمد

پس کمک های جنسیمون رو به کجا واریز کنیم؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:2

توسط:یرقان

نخ بخیه نمیخوای برادر شاسکول

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:4

توسط:شاسکول

اونجوری به جای ریال باید دلار بریزی ها پایه ای؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:5

توسط:یرقان

دلارو رو بریزیم توی سوراخ کالیبر یا پاچه شلوار؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:5

توسط:محمد

شرمنده 5زاری نداریم!

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:9

توسط:شاسکول

آقا من همین الان شلوار رو در آوردم.سوسکه رو با تاکسی تلفنی فرستادم خونشون. بی خیال ما می شین یا نا؟اصلا شما یرقانی یا رئیس انجمن "حمایت از سوسکای خانگی در راه مانده" ؟

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:11

توسط:محمد

کو ببینم!

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:12

توسط:یرقان

شلوارت رو در آوردی اشکالی نداره اما امیدوارم راه رو برای توبه باز گذاشته باشی!

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 11:25

توسط:3تیغ

اقا ما اینجا یک سری جوان بی شلوار میبینیم..نه..من اشتباه میبینم قطعن..

 

 

 

 

 پ.ن: سیفون علی دایی و دادکان و برانکو را به شکل غم انگیزی کشیدند. البته حقشان بود. مخصوصا آن دایی که برای تیم ملی یک امپراتور مادام العمر بود تا بازیکن. اما غصه ام میگیرد٬ وقتی که میبینم در راه کشیدن سیفون آنها دوستانی پیش قدم شده اند که خودشان در سالهایی نه چندان دور بد ترین خیانت ها را به فوتبال مملکت و مملکت فوتبال دوستمان کردند. کسانی که از شدت جهل و ناتوانی در ارایه تاکتیک و راهکار٬ دست به دامان عنایات غیبی می شدند و در اردوی تیم ملی دعای کمیل و ندبه برگزار میکردند. حالا با یک لبخند موذیانه روبروی دوربین می نشینند و از ناتوانی برانکو انتقا میکنند. یک نفر هم نبود در بیاید و بگوید: آن برانکوی گور به گور شده دست کم تیم ملی را به جام جهانی رساند. شما چه گلی به سر فوتبال این مملکت زدی مرتیکه؟ جز این است که سالهای سال فقط مثانه ات را روی سر ما و فوتبالمان خالی کردی؟ (حرف مثانه پیش آمد یاد چند خاطره دور و نزدیک اما مشابه افتادم. دوستان فاب در جریانند که چه می گویم.) 

 

پ.ن۲: با وجود اين وبلاگ، ما هم تبديل شديم به يك خانواده وبلاگ‌نويس.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:26  توسط سیامک  | 

داستان یک شهر

تهران و حوالی تهران. تقدیر این است که نصف روز دو سال از عمرم را در اینجا بگذرانم. بی آنکه احساس خوشایندی از گذران اینگونه روزها داشته باشم. جایی که ما هستیم هیچ امکانی برای انجام آنچه وظیفه من است وجود ندارد. من تنها می توانم برای آنها که با درد یا ناراحتی به درمانگاه مراجعه می کنند و زیر دست من مینشینند٬ دعا بخوانم!

وقتی که در محیط پادگان نباشم به یک کاروانسرا پناه برده ام. این کاروانسرا خانه مجردی شاسکول و رود راوی است. این خانه پناهگاه تمامی سرگشتگان از مشهد به تهران امده ای است که ممکن است کوچکترین آشنایی با یکی از آنها یا رفقایشان داشته باشند. درب این دیر به واسطه سخاوت ساکنانش به روی همگان باز است. هر کسی به این کاروانسرا پا می گذارد٬ شکمی سیری ناپذیر برای میزبان سوغات می آورد که تا پر شدنش پا از این خانه بیرون نمی گذارد و این پر شدن گاه تا چند روز به طول می انجامد.

ویژگی خاص این خانه حجم غیر قابل باور جاذبه زمین در محیط آن است٬ که هر جسمی که در حریم آن به زمین گذاشته شد٬ به کف اتاق ها می چسبد و دیگر از آن جدا نمی شود و همان طور در کف اتاق باقی می ماند مگر اینکه در گذر ایام توسط تابش خورشید یا مورچه ها تجزیه شود! مثل سوسکی که دو هفته پیش که به این خانه پا گذاشتم نیمی از احشا و اندامش باقی بود و باقی اندام را میشد در امتداد رد سیاه مورچه هایی که تا عمق دیوار امتداد می یافت جست و جو کرد. و این بار که دوباره به کاروانسرا پا گذاشتم٬ جز قمستی از یک پای سوسک و چند مورچه که در ان حوالی در حال پرسه بودند٬ چیز دیگری به چشم نمی آمد.

بر مبنای همین جاذبه است که شاسکول وقتی پا به خانه می گذارد کفش را در آستانه در٬ کیف را بعد از گذر از راهرو٬ پیراهن را روی میز نهار خوری و شلوار را روی فرش اتاق رها می کند تا فردا همان مسیر را٬ و این بار به عکس٬  طی کند و تمامی آنچه را به روی زمین رها کرده دست بگیرد یا تن کند. در این میان شاهکار خلقت از پا درآوردن شلوار است که با شل کردن کمربند و رها کردن ناگهانی و پایین سریدن پاچه های شلوار به روی زمین انجام می شود٬ به صورتی که فردا صبح با پا گذاشتن درون پاچه ها و بالا کشاندن پاچه ها قابل پوشیدن باشد!  

این خانه و ساکنان آن البته کرامات بسیار دیگری هم دارند که بد نیست از زبان خودشان در مورد آنها بشنوید.

پ.ن: راستی اگر از این رفیق من هم حمایت کنید تا انگیزه نوشتن در او باقی بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:2  توسط سیامک  |