شماره داخلی خوابگاه را گرفت تا از همه دوستان و هم خدمتی هایش حلالیت بطلبد، اگرچه همه این اتفاق را یک شوخی بی مزه قلمداد کردند، گوشی را گذاشت، لوله تفنگ را روی سینه اش گذاشت و به سمت قلبش شلیک کرد.
کسی صدای شلیک گلوله را نشنید، کانکس دژبانی بسیار دورتر از آن بود که انعکاس صدای شلیک از درز دیوارهای فلزی اتاقک بگذرد، فاصله دویست متری تا اولین ساختمان را طی کند و به گوش نزدیک ترین سرباز حاضر در پادگان برسد. اما ناگهان یک خاطره مثل برق در ذهن یکی از سربازان گذشت، صبح امروز او داشت از خودکشی حرف می زد. یک لحظه در جا ایستاد، نکند این خداحافظی حقیقت باشد؟ سرباز به سمت در ورودی می دود، در کانکس را گشود تا پیکر غرق در خونی را ببیند که روی زمین افتاده و نفس های آخر را می کشد.
حالا که همه چیز تمام شده بازار تفسیر و آسیب شناسی آقایان از حادثه داغ است. اینکه طرف افسرده، مشکل خانوادگی داشته، سیگاری میکشیده یا گرفتار اعتیاد بوده، عصر همان روز یک تماس تلفنی مفصل با کسی داشته یا ...
در و دیوار کانکس حالا از خون پاک شده، تنها رد حادثه، شیشه شکسته ای است که گلوله پس از گذر از سینه سرباز به آن اصابت کرده، کف آمبولانس را هم کاملا شست و شو داده اند. گزارش حادثه و برگه درخواست تشویقی برای پزشک و سرباز بهداری، بابت سرعت عمل و حسن انجام وظیفه پر شده است تا این اتفاق تلخ به عنوان خاطره ای شیرین در ذهن اصحاب بهداری ثبت شود.
اما این جانور نگون بخت که ماشه را به سمت قلب خود چکاند اولین و آخرین کسی نیست که زیر بار سنگین قهر روزگار کمر خم می کند و می شکند. نمی دانم به تاوان کدامین گناه باید دو سال از بهترین سال های جوانی پسران ایرانی در لباس های خاکی خدمت تباه شود؟
شانس البته با جانور نگون بخت داستان ما یار بود. این را آخر یادداشتم می گویم تا پس از انکه شما را تا اینجای یادداشت کشاندم، با خیال راحت از این متن جدا شوید! گلوله کلاشینکف کمانه کرد یا بر اثر لگد تفنگ از مسیر اصلی منحرف شد، نمی دانم. در یک خوش شانسی محض تیر از بالای قلبش گذشت و بدون آنکه حتی یک شریان اصلی را پاره کند، سینه اش را شکافت و از پشت خارج شد.
این بار تیر فرشته مرگ به خطا رفت، اما گلوله ها همیشه کمانه نمی کنند.
پ.ن: در همین زمینه بخوانید: چپ دست
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:54  توسط سیامک
|
دکتر جکول، مسئول واحد بهداری پادگانمان، آنقدر نبود و همه چیز و همه کس را دو در می کرد، که حتی از جریان آرام و لغزنده ای که در زیر پایش به حرکت افتاده بود تا روزی، نه چندان دور، او را سرنگون کند، هم خبر دار نشد. دکتر جکول هر روز خدا، و تا آنجا که می توانست، به بهانه برگزاری جلسه و پیگیری امور دارویی و شرکت در سمینار علمی، غیبت می کرد و ما، تمامی سربازان وظیفه شناس بهداری، او را در غیبت های صغری و کبری، حمایت می کردیم. وقتی او نبود، دیگر کسی نبود که از ما بپرسد چرا چفت در ورودی بهداری را انداخته اید و همه در آسایشگاه روی زمین ولو شده اید و چای می خورید و چرت می زنید و شطرنج بازی می کنید و دسته جمعی جدول روزنامه همشهری را حل می کنید. گور پدر آن سرباز نگون بختی که آب دماغش اویزان است یا دلپیچه دارد، که آنها هم نه اینکه دردی داشته باشند، به صرافت افتاده اند که بیماری را بهانه کنند برای بیرون زدن از پادگان؛ که در مجموعه پر حشم و خدم پادگان ما، رسمی و سرباز در کنار هم می پیچند و نظام را دو در می کنند.
جکول نبود. حتی زمانی که می خواستند حکم عزلش را به او ابلاغ کنند و برگه را یکی از سربازان بهداری به جای او امضا زد و اصلا خبردار نشد رییس جدید کی آمد و چگونه عیش ما را به عزا تبدیل کرد. این روزها هر کسی به واحد بهداری پا می گذارد، به شک می افتد که راه را درست آمده یا نه. کف واحد را هر روز طی می کشند، دیوارها برق می زنند، دیگر سربازی در ساعت اداری با زیرشلواری دیده نمی شود، همه انکارد کرده، از اولین ساعات کار اداری پشت میزهایشان می نشینند تا آخر وقت و دیرتر از تمامی سربازان پادگان خروج می کند. از انبوه سرامیک و گچ و سیمان و پودر سنگی که داخل اتاق های بهداری تلنبار شده بود تا همه از واحد بهداری را به «مصالح فروشی شهید محمدی» بشناسند دیگر اثری نیست. جکول حجم انبوهی از مصالح را به نیت خوش خدمتی و اظهار ارادت خریده بود تا کف بهداری را سرامیک کند و قرار بود پولش هم در پاچه پزشکان بهداری فرو رود که از سر ما گذشت.
رییس جدید اما عادات خاص خودش را دارد. یک بابلی ترکه، سبزه و البته مانند تمام بابلیهایی که می شناسم، بد طینت، که به قول خودش بچه کشاورز است و انگیزه و الزام خاصی برای کار کردن و کار کشیدن از سربازان فربه و آب کردن چربی های آنها بهداری دارد. بیل و کلنگ آورده و سربازان نگون بخت را مجبور کرده تمام زمین های خالی اطراف بهداری را بیل بزنند و کود بپاشند تا در انها تخم سبزی بپاشد. تابحال چیزی حدود 100 متر مربع از مراتع اطراف را تبدیل به باغچه کرده تا در یک برنامه بلند مدت، سبزی و صیفی مصرفی واحد بهداری و خانواده هایشان را تامین کند. ایضا، گور پدر آن سرباز نگون بختی که آب دماغش اویزان است یا دلپیچه دارد، که آنها هم نه اینکه دردی داشته باشند، به صرافت افتاده اند که بیماری را بهانه کنند برای بیرون زدن از پادگان؛ که در مجموعه پر حشم و خدم پادگان ما، رسمی و سرباز در کنار هم می پیچند و نظام را دو در می کنند.
اگر دکتر جکول مرحوم پشت واحد بهداری را قفس ساخته بود و مرغ و خروس پرورش می داد، تا بهداری را در صنعت دامداری به خودکفایی برساند، حالا نوبت رییس جدید است که ما را از سبزی و صیفی بی نیاز کند. حتم دارم اگر یک بار دیگر برگه های تقدیر ما ورق بخورد و رییس جدید عزل شود، جانشین او در زمین های پشت واحد بهداری، بساط انرژی هسته ای را علم می کند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:37  توسط سیامک
|
سیزده ماه تمام است که هوس این طور زندگی کردن را داشتم، که صبح هر زمانی که دلم خواست چشم باز کنم و تا هر زمانی که دلم خواست روی تختم غلت بزنم و در نهایت حوالی ساعت 9 از خواب بلند شوم و تصمیم بگیرم اول باید دوش بگیرم یا صبحانه بخورم.
تا روزگار نه چندان دوری البته زندگی و خدمت سربازی ام به مراد می گذشت، هشت صبح باید خودم را به پادگان می رساندم، تا همراه سایر حاضران در بهداری پادگان صبحانه را بزنیم به دل، و بعد از آنجا که به عنوان یک دندان پزشک کاری در بهداری پادگانمان ندارم، روی یکی از تخت های آنکارد شده آسایشگاه به خواب بروم تا وقت چای و شطرنج فرا برسد! اما چرخ گردون همیشه به کام من نمی چرخد، نمونه اش تکلیف جدید فرمانده پادگان که مجبورم کرده همانند سربازان عادی، شش و نیم صبح در پادگان حاضر باشم، و چون خودش هم زود سر کار می آید و دیر می رود و به کوچکترین حرکت ما گیر می دهد، فرصت خوابیدن و آسودن را از من و دیگر سربازان بهداری گرفته است.
اما بعد از تجربه سه ماهه چنین شدتی، فرج کوتاه و کوچکی که به مدد یک مرخصی یک هفته ای حاصل شده، حسابی می چسبد؛ مخصوصا که ممکن است در اوضاع قمر در عقرب بهداری پادگان، ثبت این مرخصی طولانی هم فراموش شود و انگار نه انگار که عمر هفت روزه ای را در بهشت بیرون پادگان گذرانده ام.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:59  توسط سیامک
|
عرق خورها گاه میخورند به سلامتی سه کس، زندانی و سرباز و بی کس. اگر این سه قشر از آدم ها کنار هم قرار می گیرند شاید به خاطر عمق غربتی است که گرفتارش شده اند، غربتی که حتی عرق خورها متوجه شدت آن هستند و در اوج سرخوشی و شادمانی، من باب احترام یا همدردی، به سلامتی ایشان می نوشند.
من تمام هفته پیش، هم زمان، هر سه اینها بودم؛ یک سرباز بی کس که یک هفته تمام را در پادگان ممنوع الخروج بودم. اشتباه ابلهانه ای کردم و این حبس هفت روزه تقاص همان بود. بیشتر از آنکه غمگین این زندان باشم، خسران این اشتباه بود که آزارم می داد.
دوران حبس من دو قسمت بود؛ صبح ها و عصرها. صبح به واسطه حضور دکتر جکول، مسئول واحد بهداری، به اضطراب و تشویش از وقوع هر اتفاق غیر منتظره ای می گذشت، و شب ها در نهایت آرامش و و خوشی. جز من تمام سربازان واحد بهداری نیز ممنوع الخروج بودند، این جمع را بگذارید در کنار دو راننده و یک پرشک اورژانس و یکی از رسمی های بهداری که چون جایی برای خوابیدن نداشت، شب ها در بهداری می ماند. هر یک از این آدم ها خصوصات شخصی و کرامات خاص خود را داشتند، تا ترکیب اینها از یک زندگی هفت روزه برای من انبوهی از خاطرات خوش و بیادماندنی را رقم بزند.
هم زمان با پایان هفتمین روز، حبس من در پادگان پایان یافت. این پایان به معنی بخشودگی ام نبود، بهانه ای پیش آوردم و از زندان گریختم. مرگ غیر منتظره یکی از اقوام نزدیک را بهانه کردم و برای طبیعی شدن حالت صورتم، درون هر دو چشمم فلفل ریختم تا خون چکان و باور پذیر جلوه کنند. من هیچ وقت هنرپیشه خوبی نبوده ام و به شک افتادم دستم پیش رییسم که گرگ روزگار است، از همان اول رو شده و اهدای یک مرخصی هفت روزه به من بیشتر از سر دلرحمی است تا باور کردن مرگ یکی از اقوام، اما به هر حال با همین بهانه پا از پادگان بیرون گذاشتم و به یک مرخصی هفت روزه رفتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:37  توسط سیامک
|
مگر تحمل يك آدم چقدر است؟ هر چقدر هم چشم روي اتفاقات پيش رويش ببندد و لب به دندان بگزد و چيزي نگويد، روزي ميرسد كه كاسه صبرش لبريز شود و بزند به سيم آخر. همسايههاي مطب دكتر جكول، فرمانده واحد بهداري پادگان ما، هم از اين قاعده مستثني نيستند. خود شما هم اگر جاي يكي از آنها بوديد كه مجبور است حضور يك دو جين مرغ و خروس حشري را در حياط خلوت متشركش با مطب دكتر جكول تحمل كند كه در تمام مدت روز، بيوقفه، در هم ميلولند و بيمحل ميخوانند، پس از گلايههاي دوستانه و خواهش و اعتراض و شكايت به شهرداري كه هيچ كدام موثر نميافتند، به صرافت ميافتاديد كه آستين بالا بزنيد و براي بازگشت آسايش به زندگيتان، شخصا وارد عمل شويد.
شايد اولين اقدام هدايت چند گربهلات گردن كلفت، به حياط خلوت باشد تا دور از چشم جكول، شر مزاحمين را از سر همسايهها كم كند. پروژهاي كه يك بار ديگر، در پادگان ما و در شب ضربت خوردن حضرت علي امتحان شد و به خوبي جواب داد. دكتر داستان ما كه هنوز خل و خوي سالهاي كودكي و هوا كردن كفتر و پرنده بازي، عليرغم پا به سن گذاشتن و اخذ مدرك دكترا، در خونش باقي مانده، انبوه مرغ و خروسهايش را با آمبولانس بهداري، به صورت پنهاني از در دژباني گذراند و به قفس كوچكي در مجاورت بهداري انتقال داد. تا ما همزيستي مسالمت آميز و چند ماههاي داشته باشيم با چانواراني كه در نزد دكتر از چشمانش عزيزتر بودند. هنوز هيچ كس نفهميد كه سر كله آن چند سگ ولگرد كه شبهنگام ناغافل به قفس مرغ و خروسها شبيخون زدند، و برادر كاكلي (شخصيت برجسته جمع مرغ و خروسها كه نور چشمي دكتر جكول بود) و جمعي از مرغها را به خاك و خون كشيدند، از كجا پيدا شد. اتفاقي كه باعث شد دكتر تاسيسات مرغداري خودش را از بهداري پادگان به حياط خلوت مطب انتقال دهد.
اما مگر دكتر جكول چند بار از يك سوراخ گزيده ميشود؟ در مدت حضور نوادگان برادر كاكلي در مطب، به مدد شربتهاي مولتيويتامين و داروهاي تقويتي، چنان هيبت و هياتي از آنها ساخته بود كه هيچ گربهي گندهلات ولگردي جرات نميكرد به آنها نزديك شود؛ آنچنان كه به جاي قوقوليقوقو، عربدههايي ميكشيدند كه شيشه ساختمانهاي اطراف را ميلرزاند، . البته از شنيدن نعرههاي اين پرندگان غولآسا قند در دل دكتر جكول آب ميشد.
«تنها تير موجود در جعبه امكان» براي همسايههاي عاصي، ريختن مرگ موش در آب و دانه مرغ و خروسها بود كه چند روز پيش، طدور از چشم دكتر انجام شد. اما دكتر جكول درست سر بزنگاه سر رسيد، در حاليكه گويا مرغ و خروسها هر كدام گوشهاي روي زمين افتاده بوده و از دهانشان كف بيرون ميآمد! جكول كه هميشه طرح درمانهاي خلاقانه و در عينحال احمقانهاش شهره تمام پزشكان وظيفه واحد بهداري است، اين بار اما براي نجات غولهاي پرنده خود، در اوج نااميدي، ابتكار عجيبي به خرج داد كه فكر ميكنم در دنياي طبابت يگانه است و آن خوراندن ماست به مرغ و خروسهاي مسموم بود! ابتكاري كه گويا كارگر افتاد تا نقشه شوم همسايگان عاصي نقش بر آب شود.
آخرين گزارشها از مطب دكتر جكول حاكي از آن است كه حال عمومي دردانههاي جكول رضايت بخش است در آنها در حال گذاران دوران نقاهت ميباشند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:44  توسط سیامک
|
گذران روزهاي خدمت در بهداري پادگان ما مانند راه رفتن در ميدان مين ميماند، هميشه اضطراب اين احتمال هست كه ناغافل پا روي يك مين نهفته در دل خاك بگذاري و منفجر شوي. پا روي مين گذاشتن مصداق گرفتار شدن به خشم دكتر جكول، فرمانده بهداري پادگانمان است. شايد از همين رو باشد كه سربازهاي بهداري براي كسي كه گرفتار خشم دكتر جكول شود اصطلاح «تركيدن» را به كار ميبرند. پس بعيد نيست كه هميشه در اين محيط، مخصوصا آن زمانهايي كه او در محل بهداري حضور دارد، بابت گرفتار نشدن در خشم او كه هيچ رفتارش قابل پيشبيني نيست، تپش قلب داشته باشم.
اما زمان كه ميگذرد، تو با جغرافياي اين محل آشنا ميشوي و اداب گام برداشتن در اين ميدان را ميآموزي، كه چگونه بي آنكه پا روي يك مين كاشته شده دل دل خاك بگذاري، روزهاي خدمت را در واحد بهداري بگذراني.
اما هر چه در گام برداشتن در اين زمين پر فتنه متبحر باشي، باز تا روزي كه در دل اين خاك پر نكبت ميني نهفته باشد و آنها را خنثي نكرده باشي، احتمال پا گذاشتن ناغافل روي يك مين و تركيدن هست. آنچنان كه من اين روزها تركيدم!
روزهاي خدمت هميشه به آن خوشي و شيريني كه گهداري در اين وبلاگ روايت ميكنم، نيست. وقتي فرماندهات يك پزشك كفتر باز باشد كه در كلام و رفتارش هيچ نشانهاي از ثبات و تعقل نيست، عليرغم تمام احتياطي كه به خرج ميدهي، روزهايي خواهد رسيد كه گرفتار خشم او شوي. اگرچه حالا پس از گذشت ده ماه، ديگر هيچ ترسي از خشم او ندارم. ميدانم كه نبايد هيچكدام از تهديدهايش را جدي گرفت. نهايت عقوبتي كه ميتواند برايم در نظر بگيرد اين است كه يك روز را تا عصر ممنوعالخروجم كند تا از كار مطب باز بمانم. اما چيزي كه هنوز قادر به هضم آن نشدهام تحقيري است كه از ميان جملات خشمآگين او شامل حالم ميشود. شنيدن و دم بر نياوردن در برابر جملاتي در هيچ جاي ديگري جز پادگان كسي جرات خطاب قرار دادن مرا با آنها ندارد كار سختي است. صبر ميخواهد، صبر.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:50  توسط سیامک
|
قوچعلي، رييس زنداني كه زير مجموعه پادگان ماست، ترك زبان بود. اما شيرينكاري آخرش در فراري دادن يك زنداني بيشتر به حماقت ذاتياش مربوط ميشد تا نژادش. فقط يك لحظه تصور كنيد: يك نفر به خاطر قتل عمد به زندان افتاده باشد و چون قصاب است و پول در چنته فراوان دارد، با چرب كردن سبيل زندانبانها بشود مامور خريد زندان، تا هر از گاهي بتواند با راننده اختصاصي و ماشين نظامي جستي به بيرون پادگان بزند تا هم خبري از خانواده بگيرد و هم كارهاي عقبافتاده را راست و ريست كند. موقع برگشت هم گاوي يا گوسنفدي بخرد تا در حياط زندان زمين بزند و گوشتش را مفت، يا در حد مفت ارزان، به دوستان زندانبان تقديم كند. و همه از هم راضي و با هم مهربان باشند.
اما چرخ روزگار از همان روزي به كام قوچعلي نچرخيد كه كلاغه براي دوست قاتل ما خبر آورد كه حكم اعدامش، بالاخره پس از چند بار رفت و برگشت در دادگاههاي مختلف تاييد شده. پس طبيعي است بار آخري كه براي خريد گوسفند از پادگان خارج ميشود، راننده را ساعتها در انتظار بگذارد تا بنده خدا مجبور شود بدون گوسفند و زنداني به زندان باز گردد.
گرد و خاكي كه به پا شد حتي تا روزنامه همشهري هم امتداد يافت تا سرويس حوادث در صفحه 22 روزنامه تيتر بزند: محكوم به مرك، مامور خريد زندان بود! چند روزي را برادران ما در به در افتادند دنبال دوست قاتل، اما به قول يكي از برادران سپاهي كه در آسايشگاه بهداري، حين نوشيدن چاي، از حميرا نقل قول كرد بود:
مرغي كه پريد، پريده ديگه
اشكي كه چكيد، چكيده ديگه...
اگر اشك چكيده به چشم بازگشت و مرغ پريده به شاخه، دوست قاتل ما را هم به زندان. نتيجه اخلاقي اين داستان هم كه درست مقارن شده با فرار دوست عزيزمان «شهرام جزايري» چه ميتواند باشد جز اينكه قوچعلي داستان ما تا چند روز محكوم به حبس در همان زنداني شود كه به طور همزمان مسئوليت ادارهاش را دارد. يعني در عين رياست، زنداني همان سلولها هم باشد و تا روز صدور حكم اجازه خروج از زندان را نداشته باشد. روزي هم كه توانست پا بيرون بگذارد، روز ابلاغ حكم دادگاه بود كه چمدانهايش را بست تا به مقصد زندان حشمتيه.
پ.ن: متاسفانه پيش از آنكه قادر به درك فضايل اخلاقي و كرامات قوچعلي شوم، او از ميان ما رفت. با رفتن او و خالي شدن پشت مسئول بهداري ندامتگاه، جنگ ميان دكتر جكول از يك سو، و قوچعلي و مسئول بهداري ندامتگاه مغلوبه شد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:44  توسط سیامک
|
كاور كردن يعني پشتيباني كردن، يعني اينكه خيال طرف را راحت كني كه: شما برو جلو، خيالت راحت، من مثل كوه پشتت هستم.
كاور كردن يكي از فضايل خاص اخلاقي دكتر جكول، رييس واحد بهداري پادگان ما، است كه هر روز به كرات، زير دستان و رفقاي خود را مشمول آن ميكند.
كاور كردن در نظر دكتر جكول، البته حكم يك طناب دو سر را دارد؛ كه يك سر آن را دست شما ميدهد تا با خيال راحت شروع كني به پايين رفتن از درهاي كه سر راهت قرار گرفته، با اين اطمينان كه سر ديگر طناب در دستان دكتر جكول است و در موقع لزوم ميتواني وزن يك كوه را پشت سرت، در حمايت از خود، احساس كني. اما تازه در موقع سقوط به اعماق دره است كه تو مي فهمي سر ديگر اين طناب در دستان دكتر جكول نيست، كه آن را در غياب تو رها كرده به امان خدا و رفته.
سرانجام شوم آنها كه توسط دكتر جكول كاور شدهاند، مدتهاست كه از شدت تكرار، تلخي و زهر خود را از دست داده و تبديل به بهانهاي براي خنده و تفريح شده است. در بيكاري مفرطمان در آسايشگاه بهداري، از صبح تا ظهر، ... (توضيح مولف: درست همانطور كه دكتر بعضي مواقع ما را كاور ميكند، ما هم با كمال ميل دكتر جكول را كاور مي كنيم. بنده خدا پادگان و بهداري را دو در ميكند و ميرود دنبال رتق و فتق امور مطب شخصي با اين اميد واهي كه ما دربهداري او را كاور ميكنيم و خلاء وجودياش را پر ميكنيم. قافل از اينكه هر از گاهي زير آباش را پيش مراتب بالاتر مي زنيم! نبود دكتر جكول اين امكان را به ما ميدهد كه بهداري را تعطيل كنيم و همه دراز به دراز در آسايشگاه به استراحت و حل جدول و خوردن چاي بپزدازيم! ) وقتمان را با كشف و ريشهيابي اين فعل در آيات و روايات و تاريخ و ادبيات كهن پر ميكنيم. مثلا شايد براي شما جالب باشد كه بدانيد يكي از بزرگترين مصداقهاي «كاور كردن» در تاريخ، واقعه عاشوراست. وقتي كه امام خسين به اعتبار هزاران نامه كه از سوي اهالي كوفه براي او ارسال شد، پا در راهي گذاشت كه انتهاي آن شهادت بود. مورخان اينگونه روايت مي كنند كه محتواي بسياري از اين نامهها چنين جملهاي بوده است: اماما! شما بيا به سمت ما و در كوفه تشكيل حكومت اسلامي بده، ما همه جوره شما را كاور مي كنيم. مثل كوه پشت شما ايستادهايم...
و البته هيچ نيازي به اشاره به پايان داستان اين سفر نيست؛ وقتي بدانيم كه قصد كوفيان از نوشتن انبوه آن نامهها كاور كردن امام و يارانش بوده است!
در روايات و آيات ديني نيز نمونههاي فراواني از تاكيد بر لزوم كاور كردن افراد و اهميت اين فضيلت اخلاقي به چشم ميخورد. مثال: «الكاورون، الكاورون، اولئك المقربون»
شاعران مسلمان نيز با درك جايگاه رفيع كاورون در نزد خداوند، بارها و بارها مخاطبان اشعار خود را به كاور كردن سفارش كردهاند:
«آسايش دو گيتي مديون اين دو حرف است: كاور كنيد ما را... تا كاور كنيم شما را»
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:10  توسط سیامک
|
درگيري قوچعلي، رييس زندان (يا به قولي ندامتگاه) متصل به پادگان ما با دكتر جكول، رييس بهداري، يك ماجراي كهنه است كه از همان روزهايي كه به پادگان پا گذاشتم، و رييس زندان تازه منصوب شده بود تا امروز ادامه دارد. اختلاف بر سر مالكيت شعبه يك واحد بهداري در مجاورت زندان است. پارهاي جدا افتاده از تن بهداري در بلاد كفر. درست مانند جزاير سهگانه ما در خليج فارس بر سر مالكيت اين كانكس ميان قوچ علي و دكتر جكول بحث و درگيري است. ماجرا وقتي پيچيدهتر مي شود كه بدانيد در هر سه قطب ماجرا، يعني بهداري بالا و زندان و بهداري پايين، عوامل نفوذي در حال مخابره اطلاعات به حريف و در عينحال سم پاشي محيط پيرامون خود هستند.
خبر رسيد دشمن در يك حركت انتحاري تهديدهاي چند ماهه خود را عملي كرده و در يكي از همين روزهاي باراني چند روز پيش، تمام مايملك آقاي «ف»، جاننثار دكتر جكول را از بهداري پايين، بيرون ريخته است. اين مايميك اگرچه قيمتي نداشت، اما حكم زنبيلي را داشت كه براي حفط مالكيت در ساختمان بهداري باقيگذاشتهشده بود. طبيعي بود كه خون در رگ جاننثار به جوش بيايد. پس دكتر جكول را (كه در حالت عادي مانند احمد شاه فقيد هيچكدام از اين تحركات تخم او هم محسوب نميشود) وا دارد براي اعاده حيثيت به رييس خيانتكار بهداري پايين كه اعلام خودمختاري كرد است، اعلان جنگ بدهد. لندكروز بهداري كه بيشتر ازآنكه آمبولانس باشد، سرويس حمل و نقل دكتر جكول است روشن ميشود، جنگجويان داستان ما پشت ماشين مينشينند و به سمت بهداري پايين يورش ميبرند. خبر اين پاتك زودتر از آنكه آمبولانس به محوطه زندان برسد توسط جاسوسان به بهداري پايين مخابره ميشود. خيانتكاران بهداري پايين و در راس آنها رييس بهداري پايين پشت سنگر، اسلحهها را در حالت رگبار قرار ميدهند و به سمت جلو نشانهگيري ميكنند. آمبولانس به بهداري پايين ميرسد. جاننثار شمشير ميكشد و از آمبولانس پايين ميپرد. اما شدت باران به حدي زياد است كه به شارش سيل از اسمان ميماند. پس طبيعي است كه دكتر جكول ماندن در آمبولانس را به جنگ با دشمن ترجيح دهد. در آمبولانس ميمانند و در جواب جاننثار، يكي از تاكتيكهاي پيشرفته جنگي را به او يادآور ميشود. در اين تاكتيك نيروي جنگي به دو نيمه تقسيم ميشوند. يك قسمت به عنوان نيروي آفند در جلو قرار ميگيرد و حمله را آغار ميكند. دسته دوم به عنوان نيروي پدافند در عقب قرار ميگيرند تا در صورت لزوم وارد عمل شوند. دكتر جكول هم ترجيح ميدهد زير بارش باران در آمبولانس بماند و البته به جاننثار نويد ميدهد: شما برو جلو، دهن دشمن رو سرويس كن. همچين محكم بزن تو گوشش كه حساب كار دستش بياد. تو برو، من همينجا توي آمبولانس ميمونم و كاور ميكنم.
حمله آغاز ميشود. ابتدا با كوبيدن به در بهداري كه قفل شده است. صداي فريادي كه يك فعل امري را به مخاطب يادآور ميشود: باز كن! در باز نميشود. تن صدا بالا مي رود. مضمون جملهها از افعال امري احترامآميز به سمت الفاظ ركيك پيش ميرود. آمپر دشمن بالا ميرود. اين تنها راهكار براي بيرون كشيدن دشمن ترسو از پشت سنگر است. دشمن از سنگر خارج ميشود. در حاليكه رگ غيرتش بالا آمده است. قفل در باز ميشود. دو نفر سينه به سينه هم ميايستند و شروع به بازگويي مطالبات ميكنند. جواب در مقابل جواب. مشت در برابر مشت. هنوز يكي دو دقيقه از اين يقهگيري نگذشته اما برتري نسبي دمشن آرام آرام به چشم ميآيد. حالا زمان فراخواني نيروي پدافند است. چشم به سمت آمبولانس بر ميگردد. دكتر جكول درون آمبولانس نشسته است و با اشتياق صحنه نبرد را تماشا مي كند. طلب كمك اما بيپاسخ باقي ميماند. دكتر جكول تكان از تكان نمي خورد. يقه لباس جاننثار درون دست دشمن مشت ميشود. آقاي ف از زمين بالا كشيده ميشود و به سمت عقب، روي زمينهاي گلآلود روبروي بهداري، پرتاب ميشود. اما از نيروي كمكي هيچ خبري نيست. دكتر جكول درون آمبولانس نشسته است و به جاننثار لبخند ميزند. هنوز اخرين ديالوگ دكتر جكول در گوش جاننثار انعكاس دارد: برو جلو، من از همينجا كاورت ميكنم!
جاننثار دلخور و طلبكار به درون آمبولانس ميرود و شاكي مي شد كه چرا كسي به كمك او نيامده است. پاسخ دكتر جكول مثل پتك بر سر مغلوبه جنگ فرود ميآِيد:
- تو اصلا نبايد با اون درگير مي شدي. اون بزرگتر تو بود. هر چي بهت گفت، بايد بهش ميگفتي چشم!
پ.ن: تراژدی این داستان هیچ کدام از اتفاقات بالا نیست. تراژدی این داستان این است که من درست یک روز پس از نگارش این مطلب به شکل غافلگیر کننده ای توسط دکتر جکول کاور شدم. من را طی یک حکم نانوشته تبعید کرد به جزیره ی جنوبی در عمق خاک دشمن. تنها حسن این اتفاق می تواند تجربه یک فضای تازه و انعکاس گوشه دیگری از بلاهت دوستان پادگان نشین ما باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط سیامک
|
پادگان ما زندان كوچكي هم دارد كه اسمش را ندامتگاه گذاشتهاند و يك سري سرباز ترك خدمت يا خطا كار را در آنجا حبس كردهاند. بيشتر نادمين مشكل روحي رواني دارند و در بهترين حالت دستكم يك تختهشان كم است! اعتياد به همه چيزهم حقيقت انكار ناشدني هر زنداني است كه مثل يك بيماري مسري، تكتك سلولها و زندانيان درونش را الوده مي كند. حشيش، ترياك، هرويين، شيشه، قرصهاي آرامبخش و البته آلودگيهاي جنسي.
مدتي پيش سه نفر را در حال لواط درون يكي از سلولهاي ندامتگاه غافلگير كردند. دو سرباز و يك نيروي رسمي كه از قضاي روزگار با هم در يك سلول افتاده بودند. از شرح ماوقع به ناچار بايد صرف نظر كنم اما از ذكر اين نكته نميتوانم بگذرم كه دوستان ما گويا حتي پس از باز شدن مشتشان ولكن معامله نبودهاند و تا آخرين لحظات، پيش از دستگيري نيز به ارتكاب آن فعل مذموم مشغول بودهاند.
فكر ميكنم پادگان ما تنها نقطه از گسترهي پهناور اسلام است كه مجازات چنين عملي، بر خلاف آنچه در كتاب آمده، نه شلاق و سنگسار، كه صرفا يك چك جاجانه از طرف رييس ندامتگاه باشد. چند روزي است در اين فكرم كه مبادا شرح اين ماجرا به گوش برادران مسلمانمان در استان قزوين برسد. وگرنه ممكن است از چند روز ديگر براي ورود به ندامتگاه، جلوي در پادگانمان صف بكشند و نوبت ورود در بازار سياه به قيمتهاي كذايي خريد و فروش شود!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط سیامک
|
شباهت دكتر جكول، مسئول بهداري پادگان، به كلاغ رنگ سياهش نيست؛ ميل وافري است كه به جمع كردن آت و آشغال دارد. فرقي نميكند اين آشغال سينك دستشويي چرك باشد، يك فرش بيد زده يا يك كمد چوبي شكسته، دل دور انداختن هيچكدامشان را ندارد. همه را جمع كرده در اتاقهاي خانهشان و وقتي حجم و تعداد اين آشغالها از ظرفيت اتاقها تجاوز مي كند، آمبولانس بهداري را فرا ميخواند براي انتقال آشغالهاي مازاد بر ظرفيت اتاقهاي خانهاش به اتاقهاي بهداري. آمبولانس، آژير كشان، تحت لواي يك ماموريت اورژانس يا اعزام مصدوم ، از پادگان خارج ميشود تا در حكم ماشينهاي نارنجي رنگ شهرداري، در خدمت دكتر جكول باشد. آشغالها بار گيري ميشوند و بيآنكه چشم سربازان دژباني از پشت شيشههاي سكوريت آمبولانس به آنها بيفتد، به داخل پادگان انتقال مييابد و در اتاق دندانپزشكي، كه به روايتي كمتردد ترين اتاق بهداري است، انبار ميشود. اين جريان معمولا خارج از ساعات اداري، حوالي عصر يا شب اتفاق ميافتد تا من هميشه اين هيجان را داشته باشم كه فردا صبح كه به بهداري پا ميگذارم درون اتاق دندانپزشكي چه حجم تازهاي از آشغال را ميبينم كه راه ورود به اتاق و رسيدن به يونيت دندانپزشكي را مسدود كرده است.
درست به مثابه كلاغي كه ذكر خيرش در ابتداي مطلب رفت، دكتر جكول هم روي اتاق دندانپزشكي مثل لانه كلاغ حساب مي كند، هر حجم جرمزدهاي را مستقيم به همين اتاق انتقال ميدهد و جالب اينكه روي كلكسيون آشغالهايش، مثل ناموسش، حساسيت و تعصب دارد. طوري كه همزمان با انتقال هر آشغال تازهاي سربازها را تهديد ميكند كه اگر آن رو جابجا كنند يا خداي ناكرده دور بياندازند، پوست از سرشان خواهد كند. پس بعيد نيست كه اصرار من به سربازها كه در انتها رنگ التماس به خود ميگيرد، براي كنار كشيدن سينك و فرش و كمد و باز كردن راه ورود و خروج به اتاق، بينتيجه بماند.
از اتاقي كه امكان تردد در آن نيست و حكم طويله، و نه آشغالداني، را پيدا كرده چگونه ميتوان به شكل بهينه تري استفاده كرد، جز اينكه يكي از نيروهاي كادري هم موتور سيكلتش را كنار يونيت دندانپزشكي، درون اتاق، پارك كند تا مبادا در سرماي زمستاني كه بيرون از اتاقهاي پيشساخته كانس بهداري، چمبره زده، يخ بزند. گويا تنها شانسي كه در اين ميان آوردهام اين است كه در ورودي بهداري انقدر باريك است كه آمبولانسمان به هيچ ضرب و زوري از آن داخل نميشود، وگرنه هيچ بعيد نبود كه راننده آمبولانسمان هم هوس كند ماشينش را در اتاق دندانپزشكي پارك كند.
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط سیامک
|
در نهادهاي پاچهخوار دولتي و از جمله پادگان ما اصلي در مناسبات اداري وجود دارد و آن اينكه بالاي نامههاي اداري را مزين مي كنند به حديث كوتاهي از پيامبر يا ائمه اطهار. اما اگر دكتر جكول، فرمانده واحد بهداري پادگان، بخواهد قواعد اداري را رعايت كند، از يك نامه نگاري ساده، فاجعه مي سازد؛ آنچنان كه قائممقام فرماندهي پادگان با خشم نامهي او را برگشت مي زند و در پاراف كوتاهي، زير نامه، ضمن آوردن كلماتي مودبانه كه معناي تحتاللفظيشان فحش خواهر و مادر است، حسابي از خجالت دكتر جكول در ميآيد.
حدس بزنيد دوست مهربان ما از میان این همه حدیث جعلی و غیر جعلی٬ براي پيشاني نامه به سردار مملكت چه حديثي انتخاب كرده؟
- قال رسولالله: بر زناكار با مادر، وعده اتش جهنم است!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 17:15  توسط سیامک
|
وقتي بخواهي دو درهبازي در بياري مجبوري هواي خيلي ها رو داشته باشي. تقريبا بايد به تمام كساني كه با اونها سر و كار داري باج بدي تا چوب لاي چرخت نگذارند و چشم هاشان را به روي خطاي تو ببندند. اين باج دادن براي دكتر جكول، رييس واحد بهداري پادگان ما٬ به صورت تایید برگه استعلاجي و تجويزي کیلویی دارو است. مثلا براي فردي كه دچار يبوست شده٬ تنها به صرف اینکه طرف یک نیروی کادریه یا دژبان دم در ورودیه که ورود و خروج ها رو ثبت می کنه٬ يك هفته مرخصي رد می کند، تا طرف بتواند توي خانه بنشينه و سر فرصت با تاپالههاش گفتگو گنه كه دست از ناز كردن بردارند و مثل بچه آدم پايين بيايند و راه خودشان را به سمت سنگ توالت طي كنند. يا اينكه براي يك سرماخوردگي ساده، نيم كيلو قرص و كپسول تجويز میكند و من باب خود شيريني طرف را میخواباند روي تخت و دستور تجويز يك سرم نمكي میدهد. براي محكم كاري هم كه شده پنج شش تا امپول تقويتي (ويتامين ب و ب كمپلكس و ...) را با سرنگ میچپاند داخل سرم يارو تا در عوض سرم نمكي، داخل رگ هايش شربت آلبالو جریان یابد. و همه اين چپ و راست كردنها و بالا و پايين پريدنها براي اينكه غير مستقيم ارادت قلبي خودش را به طرف ثابت كند.
2- وقتي بخواهد در عين پاچهخواري، حال يك مقام ارشد را بگيرد راه حل مساله تا حدي تغيير ميكند. اين بار هم طرف را مي بندد به قرص و شربت و آمپول تقويتي، منتها با تجويز بيحساب و كتاب و افراط شده و در عينحال عوضي. مثلا براي درمان همان دوست بالايي كه دچار يبوست شده، يكي دو تا امپول هيوسين را داخل سرنگ مي كشذ و فرو مي كني به ماتحت طرف تا نهتنها گرفتاري يارو را درمان نكرده باشد كه تاپالهها را طوري بچسباند به ته دل يارو كه تا چند روز پايين نيايد!
امروز هم دكتر جكول، وقتي براي درمان تهوع فرمانده پادگان فراخوانده شد، چند تا امپول مختلف را داخل سرنگ كشيد و همراه يكي از پزشكان وظيفهمان راهي قرارگاه فرماندهي شد. دوست وظيفهمان تعريف مي كرد كه در راه رفتن مدام خط و نشان مي كشيد براي سردار، كه: به بهداري بودجه نميدهي؟ ساعت كاري ما را زياد ميكني؟ حالي ازت بگيرم كه در تاريخ بنويسند. و به دوست ما بسپارد كه به مجرد ديدن سردار، آش ماجرا را طوري شور مي كني كه انگار فرمانده رو به موت است.
به دفتر سردار كه مي رسند، هنوز دهان باز نكرده كه شرح حال بدهد، فرياد وا مصيبتا سر ميدهند و بنده خدا را دراز مي كنند روي تخت اتاق پشتي تا اين بار در عوض سرم، در ماتحت جناب فرمانده شربت آلبالو درست كنند. لحظه تزريق را تصور كنيد٬ اگرچه داخل اتاق تنها دكتر جكول ما حضور دارد و جناب سردار، با شلوار پايينكشيده. يك فرياد گوشخراش ناشي از دردي جانكاه كه آدم را به شك مي اندارد دكتر جكول محتويات آمپول را در كجا وارد كرده. بعد از آن لحظهاي سكوت. بعد دري را مي بينيم كه با شتاب باز مي شود و به هم مي خورد. از ديدن صحنه بعدي البته معذوريد. چراكه در را شخص شخيص فرمانده پادگان باز كرده و به هم كوبيده؛ در حالي كه ك...ن لخت در حال فرار از داخل اتاق و هجوم به طرف دستشويي است. بيتوجه به اينكه شلوارش تا زير زانو پايين كشيده و جماعتي انبوه در حال نظاره ماتحت سفيد و بي موي فرمانده هستند.
به شك افتادهام كه دكتر جكول كدام امپول را و چگونه به سردار تزريق كرده است. اگر فردا برايتان از مرگ فرمانده نوشتم، بدانيد كه در عوض متوكلوپراميد به بنده خدا آمپول سقط جنين گاوي تزريق كرده و چون يارو چيزي در شكم نداشته روحش را از مجراي مبارك جسمش سقط كرده است!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:54  توسط سیامک
|
فرمانده واحد بهداري رو به يكي از نيروهاي كادري زير دست:
- تو به چه حقي جواب سرهنگ ع. رو دادي؟ اون اگه مي خواست ميتونست توي شلوار تو رو هم بگرده
- من كه توهيني نكردم. دكتر آخه از در تو نيومده بياجازه رفته. سراغ قفسه داروهاي بهداري، ميگه چرا استامينوفن نداريد؟ خوب من هم گفتم خبر ندارم.
- خوب غلط كردي چيزي نگفتي. بايد جوابشو ميدادي. اصلا به اون چه ربطي داره كه توي بهداري دارو هست يا نيست؟
روزگار من در كانكسي كه فرماندهاش حتي به انداره اداي دو ديالوگ ثبات راي ندارد، بهتر از اين نيست كه چهار هفته تمام روزهاي پنج شنبه را آف باشم و در اولين روز هفته پنجم بابت عدم حضور در روزهاي پنجشنبه بازخواست شوم و غيبت بخورم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:56  توسط سیامک
|
مچ دست راست را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيشتر با تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس را طلب كرده بودند. اما تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد، چند دقيقهاي گذشت تا خود بنده خدا با يك پيكان خودش را به بهداري رساند. هر كس كه او را ميديد نگاهش ميرفت به سمت چهره مضطربش، و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود. اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي كه تكهاي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي خورد؛ و نه چهرهاي كه دانههاي عرق روي آن نشسته بود و چشمهايي كه داشت از حدقه بيرون ميزد. دست را كه از روي مچ برداشت با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي بالاتر از مچ ختم ميشود، و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار مي خواهد يقيه بنده خدا را بگيرد فرياد كشيد: دستت كو؟ بقيه دستت كو؟ انگار او عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دسستش از مچ جدا شده و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمانها يكي پس از ديگري صادر ميشد: رگ بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... ترامادول، زود يكي تزريق كنيد... دستت كو؟ بقيه دستت كو؟
دست از بالاي مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت باقي مانده باشد، از ساعد آويزان بود. پسر بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج ميزد و انگار از بريدن انگشتش مضطرب باشد فقط زوزه ميكشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم گفتندش بالاي سر چرخگوشت بوده. مشغول چرخ كردن سبزي نهار فردا. دستكش درون دست چپ و رپوش چرك ابياش نيز مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خونريزي چنداني نداشت. اگرچه بيست و پنج سانتيمتر از دستش چرخ شده بود. اما نسج بههم پيچيده و آشو لاشي كه باقي مانده بود، رگها را بسته بود و جلوي خونريزي گرفته شده بود.
تنها اقدامي كه در اتاق اورژانس انجام شد اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه، كه تازه امروز اولين روز خدمتش در پادگان بود، و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي به او وصل كنند تا حجم از دست رفته خونش جبران شود. آمبولانس اما چند دقيقهاي لف لف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به نزديكترين بيمارستان، كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود، كه تا مهر و امضا شود چند دقيقهاي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد. بيمارستاني با عظمت غول چراغ جادو، يك جراح ناقابل هم نداشت تا به داد بنده خدا برسد. لاجرم او را نپذيرفتند تا آمبولانس ده دقيقهاي كنار خيابان معطل بماند تا دوباره برگه اعزامي براي بيمارستان بقيةالله صادر شود و راننده ديگري آن را به آمبولانس برساند تا جوان در حال احتضار داستان ما به بيمارستان خود سپاه در آنسوي شهر روانه شود.
آمبولانس را كه روانه كردند، رييس بهداري و سرهنگ مسئول آشپزخانه درون يك پيكان پريدند تا بروند سراغ چرخگوشت. خوش خيالانه انتظار داشتند قسمتي يا تمام دست بنده خدا را بتوانند از لاي تيغ چرخگوشت بيرون بكشند و براي پيوند. اما تنها چيزي كه در آشپزخانه انتظارشان را ميكشيد حجم انبوهي سبزي چرخشده اغشته به گوشت و استخوان بود.
فضاي غمبار بعد از خالي شدن بهداري را فراموش نمي كنم. فکر اینکه این جوان بنده خدا از این پس باید با دست چپ بنویسد تا ساعت ها با من بود. نيمي از نيروهاي بهداري راهي بيمارستان شده بودند و نيمي ديگر افتاده بودند دنبال دست جامانده از تن. من مانده بودم و دو سرباز بهت زده و خون نديده كه حتم دارم دل و رودههان بعد از تجربه چند دقيقه قبل به پيچش افتاده بود و لكه هاي خون روي موزاييكهاي كف بهداري كه انگار به تن آنها پيوند خورده بود و هر چه طي را روي آنها ميكشيدند پاك نميشد. اما زجرآورترين قسمت ماجرا كنجكاوي و سر زدنهاي پياپي سربازهاي پادگان بود كه براي سر درآوردن از ماجرا به داخل بهداري سرك مي كشيدند و تا چيزي نميشنيدند و خبري دستشان را نميگرفت دست بردار نبودند.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:13  توسط سیامک
|
اون سیبی که حدود یک سال تمام در هوا بود و چرخ می خورد و پایین نمی آمد و معلوم نبود که اگر پایین بیاید٬ با کدام رو به زمین می خورد٬ پایین آمد. اون جایی که پایین آمد بیابانی در حوالی تهران است. یک بیابان خشک٬ با انبوهی از کانکس های زهوار در رفته و زمین های خاکی که تازگی ها جدول کشی شده اند و شاید اگر عنایتی باشد به یمن قدم من آسفالت شود٬ به همین زودی ها. یکی دو ساختمان سنگی برج مانند هم البته سر از خاک بیرون کشیده اند که هنوز گرد و خاک ساخت و ساز روی در و دیوارش هست و البته رد انگشتان سربازان بی جیره و مواجبی که زیر سایه پر هیبت نظام مجبور به آجر روی اجر گذاشتن و بالا بردن دیوارها شده اند. انبوهی از سربازها هم هستند که روی شانه هر یک یک یا دو هلال یا خط شکسته نشسته٬ و بیهوده و از سر اجبار می پلکند در آن حوالی تا دین دو ساله شان را به نظام به جا بیاورند.
آن چرخشی که دو سال در جان سیب افتاده بود٬ تقدیر من بود. ان سیبی که دو سال و اندی در میان و زمین چرخ می خورد من بودم.
۲- پنج شنبه٬ روز اول ورودم به پادگان بود. همان دم ورود٬ سربازی با شلیک یک گلوله به سمت پایش٬ خودزنی کرده بود. وقت خروج گواهی نامه ام را در دژبانی جا گذاشتم. در برگشت خبر گه مال شدن تقسیم دوستان دیگرم رسید و پشت سرش خبر سرقت ضبط ماشین یکی از همان جماعت. یکی دو ساعت بعد هم با یکی از رفقا روبرو شدم که بابت گم کردن کیف پولش در کال احتزار بود. مطمئن نیستم اگر روز پنج شنبه همچنان امتداد می یافت نحوست قدم من مشمول حال چند تن دیگر جز خودم می شد.
پ.ن: خدایا من فقط یک معجزه کوچیک ازت خواسته بودم...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:7  توسط سیامک
|
چیزی حدود شش هفته پیش پشت همین میز و روبروی همین کیبورد، آخرین جملات پیش از رفتنم را تایپ می کردم. وقت چندانی نداشتم، کار جمع و جور کردن اسباب سفرم، مثل همیشه، به دقایق نود کشیده بود و تنها فرصت داشتم که یکی دو جمله حزن انگیز بنویسم و بروم. حالا اما دوباره اینجایم. پشت همین میز و روبروی همین کیبورد. شش هفته گذشته است و من تجربه یکی از خاطره انگیز ترین و متفاوت ترین مقاطع زندگی ام را به پایان رسانده ام. با یک دو جین خاطره و گفتنی و چند دوستی تازه که امیدوارم دوامشان بیشتر از این یک ماهه آموزشی باشد.
در طول سفر 24 ساعته ام با اتوبوس مدام در فکر رسیدن بودم، اگرچه هر چه پیش می آمدیم جاده بیشتر کش می آمد و مقصد دست نیافتنی تر از پیش می نمود، و هر چه بلا بود بر سر من و همسفرانم آمد تا شاید در جریان رسیدن خللی رخ دهد، که داد، اما دوامی نیافت و گذشت. اما چیزی که خوشحالم کرد این بود که هیچ کس منتظر من نبود. بی سر و صدا آمده بودم و هیچ کس از تاریخ آمدن و رسیدنم خبر نداشت. می خواستم شهر را مانند تمام روزهایی ببینم که اینجا نبودم، جریان زندگی را بدون بودن من. و جالب بود برایم که انگار به هیچ کجای این شهر تعلق ندارم و نداشته ام. مردم می آمدند و اتومبیل ها می رفتند و انگار هیچ وقت، هیچ جایی از این شهر متعلق به من نبوده است . جای من مانند چاله ای که روی ماسه های ساحل بکنی و با اولین موج پر شده باشد، بی آنکه ردی از خود باقی بگذارد در جریان چرخش و گذار جریان زندگی پر شده بود و محو شده بود.
امروز که فرصت چندانی دست نداد، شب آمد و زمان گذشت و روز به آخر رسید. جای احتمالی آخرین قدم هایم را باید از فردا جست و جو کنم، در تنها جایی که احتمال می دهم هنوز ردی از بودن من را به خاطر داشته باشد. خاطره دوستانم تنها جایی است که حس می کنم هنوز قسمتی از آن را در تملک خود دارم. از فردا باید به سهم خودم در ذهن آنها سری بزنم و خودم را در یاد آنها جست و جو کنم. کاش هنوز ردی از من در آنجا باقی باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 23:49  توسط سیامک
|
بدی این کیبورد تینه که روی کلیدهاش برچسب فارسی نداره و این بهانه خوبی است برای پست کرذن بدون نوشتن!
اصلا بادم رفته بود که پوشیدن شلوار راسته میتواند اینقدر لذت بخش باشد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط سیامک
|
اینجا کرمانشاه است. سر ظهر. بعد از هشت روز و به مدد یک کلک قدیمی از پادگان بیرون زدم. چون دیگر تاب ماندن نداشتم. باید بیرون می زدم. حتی در حد ۲ ساعت. حتی اگر به اندازه یافتن یک کافی نت و چک کردن وبلاگ خودم و رفقا وثت داشته باشم. خیلی محکم جلوی فرمانده گردانمان رفتم و با یک دروغ دم دست تقاضای ۲ ساعت مرخصی کردم. فرمانده در حالی که میدانم دروغ را درون چشمانم به روشنی میدید دفترچه مرخصی ام را خواست و خیلی راحت آن را امضا کرد و گفت به سلامت.
این جمعه را در حالی که از ظهر روز پیشش کاری در پادگان نداشتیم به ما مرخصی ندادند. فقط بخ جرم اینکه سربازیم و دوران آموزشی را می گذرانیم و در دوران آموزشی سربلز باید ضد حال بخورد تا سرباز شود. تا وقتی که در پادگان نباشید و هشت روز رنگ آدم ها را بدون اونیفورم و زن ها را و ماشین ها را و ساختمان ها را و زندگی را ندیده باشید درک نمیکنید معنای آزادی را و نیاز یک سرباز نگون بخت را به تنها ۲ ساعت مرخصی. دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده است. دلم برای زیر کولر نشستن و شستن دست و صورت با آب گرم و گوش کردن موسیقی و گشت و گذار در وبلاگ دوستانم و خوردن غدایی که بتوان آن را جوید و فرو داد و لذت برد. هر کدام از اینها برای من در تمام این دو هقته که از خدمتم گذشته است حکم یک آرزوی دست نیافتنی را داشت. اما فکر نمی کنم دو ساعت فرصت کافی و مناسبی برای برآوردن تمام این آرزوها باشد.
اگر به سینما رفتید یا در خانه یک فیلم خوب دیدید٬ اگر توانستید آدامس بجوید یا در خیابان با ماشان پدرتان ویراژ بدهید٬ اگر روزنامه خریدید یا اخباز تلویزیون را شنیدید٬ من را فراموش نکنید و از طرف من هم نایب الزیاره باشید.
هر چه در پادگان امکانات رفاهی و مقدمات فراهم آوردن لذایذ اولیه نیست٬ وقت خالی هست برای خواندن و نوشتن. بعد از نزدیک به سال فرصتی یافته ام تا مثل یک اسب کتاب بخوانم و چیزی حدود ۱۴۰ صفحه خاطره بنویسم. البته جای ما بد نیست. نه به ما سخت میگیرند و نه لازه است که به خودمان فشار بیاوریم و از جان مایه بگذاریم. تنها از بسیاری امکانات محرومیم و این به خودی خود بد هم نیست. دست کم موجب می شود از ۳ هفته دیگر قدر تمام چیزهایی را که پیرامونم هست و نمیبینم و بودن و داشتنشان را بدیهی میدانم را بیشتر بدانم.
پ.ن: همین امروز هم وقت خراب شدن موبایلم بود؟ وقتی که می توانستم یک شکم سیر با هر کسی که بخواهم صحبت کنم؟

روایت تصویری از مراسم روز پشم چینی من در وبلاگ اسکیزوفرنی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:49  توسط سیامک
|
چه احساس عجیبی است مو نداشتن. دیروز طبق همان وعده ای که داده بودم جمعیتی از گرگ های رفیق نما را دعوت کردم تا ژیش از رفتنم آش پیش پایم را بخورند و حظی ببرند از سر دادن قیچی و ماشین اسلاح روی کله من. و عجیب اینکه حتی یک نفر از آن جمعیت از این کار دریغ نکرد. آخرین باری که موهایم را ماشین کردم چیزی حدود ۸ سال پیش بود و حق دارم اگر الان از نبودم حجم انبوه موهایی که ۶ ماه صرف جمع کردنشان کردم احساس غریبی کنم.
روی سرم که دست می کشم گویی قرار مشغول سنباده کشیدن کف دستانم هستم. ...
فعلا وقت نوشتن ندارم. کمتر از نیم ساعت به حرکت قطاری که مرا به سمت یک زندگی دیگر خواهد برد باقی نمانده. نوشتن بماند برای بعد. شاید در نیم روزهای مرخصی.
راستی دلتان به حالم نسوزد. کرمانشاه را تا بحال ندیده ام. دو ماهی می روم سفر زود بر می گردم.
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:3  توسط سیامک
|