تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

داستان های قطار

حجم کم

يک حجم کم که خودش را درون چادر سياه پيچيده روبروي پيرمردي که مدام چشم مي‌گرداند تا چشم‌هامان را که وق‌زده‌ايم سوي ميزش به زير بکشد.

ما فرض مي کنيم که اين حجم لوله‌شده  ، دخترش باشد.

پيشخدمت ماءالشعير مي‌آورد. پيرمرد نگاهش را از روي چشمان پيشخدمت روي شيشه‌هاي دودي ماءالشعير سر مي دهد. ني را ميان لبهاي گوشتي‌اش مي‌گذارد و هورت مي‌کشد.

 

نيشابور؛ بود...

قطار تكان تكان خورد و ايستاد. ايستاد و ماند. در سياهي بيرون از پنجره تنها ماتي تصوير خودم بود كه مبهوت به من خيره مانده بود.

سر چسباندم به سرماي شيشه و دستم حايلي شد براي گريز از نور شيري رنگ داخل كوپه و چشم دواندم درون تاريكي ميان سايه هايي كه درون سرما.

اول انفصال دو خط آهنين بود كه پا به پاي ما تا نزديك ايستگاه آمده بود. بعد تل فرو ريخته آجرها پاي ديوار نيمه ويران مستطيل هايي كه به اتاق مي مانست. بهد حجم مدور نوري كه از خلال تار و پود زرد رنگ چادرهاي امدادي بيرون مي زد.

قطار تكاني خورد و سنگين به راه افتاد تا از اشباه سياه و پاره پاره ي روبرويمان سان ببينيم. از لاشه واگن هايي كه پيغام بر مرگ هزاران انسان بي گناه بودند، از ريل هاي مچاله و از جا كنده شده، از آواري كه تا ديروز ايستگاهي بود و امروز حجمي از خاك و آجر پيش روي گودالي فراخ كه به ردپاي برخورد يك شهاب سنگ مي مانست.

سرما بر شقيقه هايم فشرد. قطار سلانه سلانه گذشت و من ماندم و تصوير ماتم درون قاب پنجره.

پ.ن: داستان متاثر از انفجار در ايستگاه قطار نيشابور در سال 82 نوشته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:49  توسط سیامک  | 

وقايع نگاري يك قتل از پيش تعيين شده!

دو روز است كه همه مي گويند: چي شده؟ كسي مرده؟ و تو با انگشت ،به گونه چپت اشاره مي كني و مي نالي كه : دندون عقله! و همه پوزخندي مي زنند كه :...

حوصله شوخي نداري چون جلسه مهم فردا فكرت را مشغول كرده است و خودت را مجسم مي كني با صورت ورم كرده و دردي كه هر 20 ثانيه يك بار سرك مي كشد.

تا غروب تحمل مي كني. دليل منطقي مراجعه نكردنت به دندانپزشك، ورم احتمالي ناشي از جراحي است كه يك بار صابونش به جامه ات خورده و تا 24 ساعت نمي توانستي توي آينه به خودت نگاه كني.

هنوز يادداشت هايت را براي فردا تنظيم نكرده اي. صداي باران روي كانال كولر همراه با دردي كه ديگر يكنواخت شده و از پشت گردن تا جايي نزديك سوراخ بيني ات ادامه دارد، مثل پتك توي سرت مي كوبد. براي اولين بار به خاطر درد گريه مي كني. تمام توصيه هاي همكاران و دوستان خاله زنكت را مرور مي كني... حوله گرم، نشاسته ، خمير دندان، آب نمك و هزار زهرمار ديگر هم فايده ندارد. ميان گريه اي كه به زوزه تبديل شده است ياد دوست دندانپزشكت مي افتي، همان كه الان هزار كيلومتر با تو فاصله دارد و در حال گذراندن دوران سربازي است. شماره اش را پيدا مي كني. فقط مي تواني بگويي: دندونم!

انگار چند تا ناسزا از يك دوست لازم داشتي تا به سرعت لباس بپوشي و زير باران بدوي به سوي درمانگاه شبانه روزي كه سر خيابانتان تازه باز شده و تا چند روز قبل فكر مي كردي ، مردم بايد چقدر درمانده و ساده دل باشند كه به جاي پزشك متخصص؛ سراغ درمانگاه بروند.

صحنه اي كه زير باران مي دوي و چند بار پايت فرو مي رود توي گودالي آب، به همراه بوق ماشين ها و دردي كه چشمهايت را چپ كرده است ، تو را به ياد صحنه اي ازيك فيلم هندي مي اندازد كه " كارينا" زير باران مي دود و " راج" با نعره اي جگر خراش به دنبالش مي رود!

درمانگاه خلوت است. اشاره مي كنند كه به بخش دندانپزشكي بروي . جايي كه خانم چاقي نشسته است و بدون توجه به پيچ وتاب خوردن تو شماره مي نويسد و خيلي خونسرد از دو دندانپزشك جوان سئوال مي كند كدامشان وقت دارند كه نگاهي به دندان تو بيندازند؟

ميان سروصدا و حركت پاي يكي از بيماران كه انگار مي خواهد جفت پا از يونيت بپرد پايين خانم دندانپزشك مي نشاندت و بلافاصله تشخيص پانسمان موقت مي دهد، تمام مراحل را توضيح مي دهد و اينكه : واي واي بالايي هم كه پوسيده، اين يكي هم كه تعريفي نداره.

و تو انگار موظفي با دهان نيمه باز، همه چيز را توضيح بدهي. از جلسه ات بگويي و اينكه نگراني كه فردا صورتت ورم مي كند و دندانپزشك به چشمانت خيره مي شود و مي گويد: مي دونستي كه وضعيت دندان با سيستم عصبي بسيار مرتبطه؟ يعني مطمئن باش اگر امشب نمي آمدي، حتما فردا نصف صورتت ورم مي كرد.

توي دلت براي دوستت دعا مي كني و آنقدر براي نجات از شر اهريمن دندان عقل، خوشحالي كه متوجه نيش آمپول نمي شوي. احساس امنيت مي كني. روي نيمكتي در همان اتاق مي نشيني. و با حسي شبيه دلسوزي به پسر جواني كه هنوز پيچ وتاب مي خورد ، خيره مي شوي.

صداي منشي چاق كه دستور كوكوي سبزي مي دهد، حواست را پرت مي كند. براي گذراندن وقت به كليه دوستان و آشنايان پيام كوتاه مي فرستي و پاسخ ها را همان جا باز مي كني و مي خواني.

مدتهاست كه كوكوي سبزي آماده شده، شارژ همراهت ديگر نفس هاي آخر را مي كشد، و به مرحله اي رسيده اي كه با فك بي حس شده، پايت را به علامت تمام شدن صبر، تكان مي دهي. حتما آمپول بي حس كننده پديده ي مهمي است. چون اگر نبود چطور مي توانستي 45 دقيقه بنشيني وبه دهان باز دو بيمار نگاه كني؟

بالاخره نوبت توست كه يونيت را اشغال كني. دندانپزشك قبل از اينكه كانال هاي عفوني را كشف كند، يادآورمي شود كه نيم ساعت از وقت كاري اش گذشته و به خاطر نجات جان تو صبر كرده است. صداي منشي چاق نمي گذارد به صدايي كه توي سرت زوزه مي كشد فكر كني. خواهر بزرگش از سفر حج برگشته است و بايد برود استقبالش.

حالا صحنه ي شكنجه فيلم "z" را مجسم مي كني. چند بار چشمهايت را محكم فشار مي دهي به اين مفهوم كه : چه خبره؟ يواشتر!

نگاهت براي لحظه اي خيره مي ماند به ساعت ديواري كه هشدار مي دهد حتي اگر صورتت ورم نكند، باز هم به جلسه نمي رسي . چون هيچ يادداشتي آماده نكرده اي.

كارت كه تمام مي شود، تمام محتويات كيف پولت را مي ريزي روي ميز و قول شرف مي دهي كه 48 ساعت ديگر براي جراحي و كندن قال قضيه ي دندان عقل مراجعه كني. قبل از اينكه از درمانگاه خارج شوي، نگاهي به اطراف مي اندازي. مطمئني تا درد بعدي، پايت را به مطب هيچ دندانپزشكي نمي گذاري!

باران مثل سيل مي بارد....صدايي از دور دستها مي شنوي. 

 

پ.ن: مطلب را به یکی از دوستان برای هفته نامه سپید سفارش دادم. عجابت کرد با این قید که نامش مستعار بماند. حیفم آمد که آن را پس از چاپ٬ در وبلاگم نگذارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:25  توسط سیامک  | 

عسل

داستان کوتاه: انگشت داماد همانطور در دهان عروس باقي ماند. نگاه عروس طوري در چشمان او مات مانده بود كه به وحشت افتاد. پلك هايش خوابيدند و در آغوش داماد افتاد.

زن‌هاي نزديك‌تر فاميل او را در همان لباس نباتي رنگي كه به تن داشت، در ماشن داماد نشاندند و همراه جام بلورين انباشته از عسل و يك چمدان سفري، هلهله كنان، راهي كردند.

در حياط بيمارستان مردان سفيد پوش عروس را روي برانكاد خواباندند و به درون ساختمان دويدند. داماد تا پشت در سبز زنگي كه در آستانه اش او را از ورود منع كردند، به دنبال برانكاد دويد. در لحظه آخر تنها توانست غضلات كرخ صورتش را از دو سو كش آورد تا براي لختي به صورت بزك كرده عروسش لبخند بزند و پشت در سبز رنگ باقي ماند تا دويدن چهار پرستار را تا گم شدن ميان خيسي چشمانش دنبال كند. نگاهي به جام درون دستش انداخت؛ به عسل هاي قهوه‌اي رنگي كه دور تا دور، در لبه‌هاي ظرف ماسيده بود و انبوه حباب هاي كوچك در تمام حجم عسل و قسمتي در سطح كه فرو رفته مي آمد و قالب يك انگشت مي‌نمود. كسي از پشت به او تنه زد. تلو تلو خورد. جام را همان جا به دست كسي سپرد. دست به ديوار گرفت و تمام راه آمده را در سالن، بازگشت.

***

سايه سياه و باريكي كه با ورود دكتر جوان در آستانه‌ي در ظاهر شد، تا روي تخت عروس در كنار پنجره اتاق، بالا رفت. دكتر آنچه را كه در لحظه‌ي ورود در دهان مي‌جويد به بيرون تف كرد. گوشي را به گوش گذاشت و در همان حال كه خيسي دستانش را با گوشه روپوش مي‌گرفت، ملحفه را به آرامي كنار زد و به بافه ي طلايي رنگي كه از كناره روسري عروس بيرون مانده بود، خيره شد.

***

داماد از پشت شيشه ماشين، مات گل‌هاي زرد روي كاپوت بود كه در انعكاس شيري رنگ نوري كه از بالا مي تابيد، نباتي رنگ شده بود. به سطح برآمده و چرمين چمداني در صندلي مجاور دست مي كشيد. شيشه ماشين را تا انتها گشوده بود. گاه ميان خس‌خس برگ‌ها ضجه‌هاي محو كودكي را مي شنيد كه به صداي يك گربه مي‌مانست. او تنها مي‌توانست به گل‌هاي روي ماشين خيره شود كه چگونه آرام آرام پژمرده مي‌شوند، كه چگونه حالا نباتي رنگ شده‌اند و چون باد مي‌آيد، چگونه هزاران عروس در لباس نباتي رنگ روي كاپوتش به رقص آمده‌اند؛ از ميان خيسي چشمانش، تا پشت شيشه پيش مي‌آيند، به او لبخند مي‌زنند و عشوه كنان باز مي‌گردند.

***

صبح وقتي كه چشم گشود كسي روبرويش تكيه به ماشين، روي كاپوت ضرب گرفته بود. دست چپش به سمت دستگيره رفت. پاهاي خواب رفته اش مورمور شد. آنقدر نگاهش كرد تا برگشت و چشمش به او افتاد. پس تا كنار شيشه گشوده‌ي ماشين پيش آمد. سري به اطراف چرخاند و آنقدر خم شد تا لب هاي كلفت و ارغواني رنگش در قاب شيشه ظاهر شود. دست راستش را داخل كرد و حجم بلوريني را در ميان دستان داماد گذاشت و دوباره لبخند زد.

داماد تنها به انعكاس طلايي رنگ نور در لبه هاي جام خيره ماند كه در تمامي اضلاع آن تكثير مي‌شد. هيچ يك از سخنان مرد را نشنيد و حتي وقتي كه مرد با دست خيسش شانه‌اش را فشرد، لبخند محوي زد و بازگشت؛ تنها به ظرف خالي ميان دستانش خيره ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط سیامک  | 

يار و غار

هنوز مات مانده‌ام كه چه اتفاقي افتاد. همه چيز مثل خوابي بود كه گاه مي‌بينم و نمي‌بينم. اين تار را كي تنيده بودم؟ آن دو كي از كنار من گذشتند تا در حجم تاريكي ته غار حل شوند؟ صداي آن قدم‌ها چرا به دنبالشان تا آستانه غار پيش آمدند و پس از مكث كوتاهي برگشتند؟ حتي صداي اين بال زدن‌هاي گاه و بي‌گاه در فضاي كوچك غار و گذشتن كسي يا چيزي كه حس مي‌كنم اما نمي‌بينم، مرا به شك انداخته كه خواب مي بينم يا بيدارم. مي‌ترسم، از آنكه تمام اين حجم تار را بيهوده تنيده باشم و پيش از آنكه حتي حشره‌اي خود را در ميان آنها گرفتار كند، سايه‌هاي فرو رفته در ته غار بخواهند از تاريكي خارج شوند.

 

پ.ن: اين، مثلا داستان ميني‌مال، را براي جشنواره داستاني «پيغام برسد به تمام جهان» نوشته‌ام. كه موضوعش تصوير پيامبر در يك صحنه از تاريخ است. اما مانده‌ام آنقدر دندان‌گير هست كه با آن در جشنواره شركت كنم يا آبرومندانه‌تر اين است كه قيد شركت در جشنواره را بزنم و پيشنهاد داوري جشنواره را بپذيرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:18  توسط سیامک  | 

نیامدن

 

چقدر نشستم و بي‌آنكه پلك بر هم بزنم، يا اينكه متوجه بستن و گشودن لحظه‌اي پلك‌هايم شوم، همين‌طور خيره ماندم به لتفن. گوشي را برداشتم. كنار گوشم نگه داشتم و دوباره گذاشتم و باز چمباتمه زدم كنار ميز عسلي و خيره ماندم به تلفن.

صداي سنگين عقربه ثانيه شمار هنوز در گوشم انعكاس مي‌يابد و من عددهاي روي شماره‌گير را مي‌شمارم و مي شمارم و مي‌شمارم. سايه باريك پايه‌هاي ميز روي قالي لاكي، بلند و بلندتر مي‌شوند و آرام آرام روي ديوار روبرو بالا مي روند. انگشتانم را ميان موهاي چربم فرو مي برم و سرم را مي‌خارانم و تنم را و گونه هايم كم‌كم به سوزش مي افتند و رنگ تلفن، روي ميز عسلي، پريده‌تر مي‌شود و تلفن در خودش فرو مي رود و مثل تكه اي پلاستيك چروك مي‌خورد و جمع و جمع‌تر مي‌شود. فقط مي‌تواند بگويد: «متاسفم!» و همه چيز سياه مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:15  توسط سیامک  | 

نیمه تاریک ماه

 

زن چشم كه باز كرد حجم مدوري از نور از پنجره اتاق به روي صورتش مي‌تابيد. وحشت كرد. ميان تاريك و روشن اتاق به اطراف دست ساييد و قاب عكسي را از درون تاريكي بيرون كشيد. سعي كرد سايه‌اي را در پشت شيشه پيدا كند. دستي به چشم‌ها كشيد و دوباره نگاه كرد. هيچ چيزي را در ميان چهارگوش قاب تشخيص نداد. نگاهي به نيمه‌ي دست نخورده تشك، در سوي ديگر تخت انداخت. هراسان پتو را كنار زد، از ميان حجم انبوه سايه‌ها، تا كنار پنجره اتاق پيش دويد و آن را گشود. خيره شد به قرص مدوري كه از دور وقيحانه به او لبخند مي زد؛ مثل يك دستمال چرك بود كه مي‌خواست در مشت بگيرد و آن را بفشارد. چند سايه در پايين پنجره برگشته بودند سوي او. ميان تاريك و روشن خيابان توانست برق چشمانشان را ببيند. حتي يكي از سايه‌ها كه تنومندتر مي‌نمود برايش دست تكان داد.

چيزي ته گلويش را فشرد. قاب را بالا آورد و دوباره خيره شد به درون آن. سعي كرد تا در انعكاس نور مهتاب حضور سايه‌اي را درون قاب تشخيص دهد. تنها بازتاب نور شيري رنگ ماه به درون چشم‌هايش ريخت. لت‌هاي پنجره را محكم به چهارچوب كوبيد. پرده اتاق را كشيد. خودش را روي تخت انداخت و با صداي بلند گريست. مهتاب سايه سرش را دزديده بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:27  توسط سیامک  | 

این خانه سیاه است

روايت چند تصوير كه شما بعد از مرگتان نخواهيد ديد

1- مات ماندم به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم بالا مي‌رفتند. جريان نازكي از هوا در كنارم مي‌گذشت و در گوش‌هايم مي‌پيچيد. چيزي در وجودم آرام آرام شعله مي گرفت. فقط دو جمله: «مرتضي تصادف كرد. مرتضي مرد.»

ذهنم خالي شده بود از فكر، از كاري كه بايد انجام مي دادم، واكنشي كه بايد در قبال شنيدن اين خبر از خودم نشان مي‌دادم. تنها مات و مبهوت به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم در تصوير محوي كه موج بر مي‌داشت و خيس بود، بالا مي‌رفتند و همه چيز سياه شد.

2- همه چيز سياه است: ديوار خانه، رنگ پيراهن، موي زبري كه به صورت برادرانت روييده، رنگ كاغذهايي كه در مجلس دست به دست مي‌چرخند، رنگ خرما، رنگ ماشين، رنگ روبان كنار قاب عكست و تيتر ديروز روزنامه در صفحه حوادث:

«سرعت غير مجاز، 3 جوان را به كام مرگ كشيد.» اينجا ميان تمام اين سياهي‌ها تنها يك چيز را سرخ مي‌بينم: چشمان مادرت را كه حالا بي‌رمق كنار ديوار نشسته است و به لبخند محو روي صورتت، درون قاب عكس خيره شده.

3- به عكست، درون قاب روي ديوار نگاه مي كنم. جريان محوي از سوگ درون رگ‌هايم مي‌دود. چيزي گلويم را مي‌فشارد. به صورت تو در انبوه خاطره‌هايي كه از پي هم در ذهنم مي گذرند، خيره مي‌شوم و اه مي كشم. هنوز باورم نمي‌شود كه تو نيستي، تنها به خاطر ميل هميشگي‌ات به سرعت.

4- تاب ماندن در خانه را نمي‌آورم. توي ماشين مي نشينم و سوييچ را مي‌چرخانم. بي هدف به راه مي‌افتم، در خيابان‌هايي كه پر هستند از انبوه آدم‌هايي كه بي‌خيال از روبرويم مي گذرند، بي‌آنكه بدانند در درونم چه آتشي بر پاست. لحظه‌اي به خود مي‌آيم، درست در انتهاي بلوار وكيل آباد روبروي خط ترمزي كه از روي آسفالت تا انتهاي دره امتداد مي‌يابد، ايستاده‌ام. همين جا بود كه بودي و حالا نيستي. نمي‌دانم در خيالت چه مي‌گذشت، آن لحظه كه پدال زير پايت را مي‌فشردي تا خودت را زودتر به ته اين دره برساني. نمي‌دانم در آن لحظه‌هاي اخر اين فرصت را يافتي كه چهره مادرت را به ياد بياوري و تمام كساني را كه حالا از نبودنت به سوگ نشسته‌اند؟

5- به بيمارستان امدادي راهم نمي دهند. وقت ملاقات گذشته است و نگهبان دم در كلافه از آدم‌هايي كه در تلاشند با توسل به هر حيله‌اي راهي به درون بيابند. همان دورها مي ايستم و از پشت در به بيماراني نگاه مي كنم كه در لباس‌هاي آبي رنگ بيمارستان، با دست و پاي باند پيچي شده، از سويي به سوي ديگر مي روند. به دسته هاي گل نگاه مي كنم، به جعبه‌هاي شيريني و قوطي‌هاي كمپوت. به ياد ديس خرما مي افتم و استكان هاي چاي و قهوه و قرآن‌هاي كوچكي كه همراه گلاب‌پاش، در مسير نشست و برخاست مردم در حركتند.

شنيده‌ام كه امبولانس خودش را خيلي زود به صحنه تصادف رساند تا تو را به بيمارستان برساند. شنيده‌ام كه تو حتي تا زمان رسيدن به بيمارستان زنده بودي. اگرچه در كما، اما زنده بودي و زير ماسك اكسيژن نفس مي‌كشيدي. تو را گويا تا روي تخت اتاق عمل هم رسانده‌اند، با سر تراشيده، اما... قلبت پيش از روشن شدن چراغ‌هاي اتاق عمل از حركت باز ايستاده است.

6- پزشكي قانوني، در خياباني كه نامش را نمي‌دانم، پشت بيمارستان امام رضا، ساختمان سنگي دو طبقه‌اي كه هيچ‌گاه فكر نمي كردم روزي به ان وارد شوم و سراغ آمبولانسي را بگيرم كه آيا تو را از بيمارستان به آنجا رسانده است يا نه.

درون ساختمان جايي براي ايستادن يا نشستن نيست. محوطه بسته و كوچكي است كه به يك پيش‌خوان ختم مي‌شود و از پشت شيشه‌هاي دودي آن چند نفر به سوالات مراجعان پاسخ مي دهند. سراغ دكتر كاظميان را مي‌گيرم كه روزگاري مسئوليتي در پزشكي قانوني داشت و حالا مي شنوم كه به تبريز رفته است. بيرون از ساختمان، كنار باغچه، روي زانو مي‌نشينم و خيره مي‌شوم به ماشين‌هايي كه از روبرويم مي گذرند. راستي! خبر داشتي كه اين خيابان را به سمت خيابان بهار يك‌طرفه كرده‌اند؟

7- هميشه دير مي‌رسم. وقتي كه كار از كار گذشته است، اين بار هم. لعنت بر اين ماشين لعنتي كه كه درست روزي كه نبايد، ناغافل خاموش شد و مرا در جاده گذاشت. وقتي ماشين را در پاركينگ بهشت رضا پارك مي كنم و به ساختمان سردخانه مي‌رسم، آمبولانسي را مي‌بينم كه مدتهاست روبروي در ايستاده و رديفي از آدم‌ها كه خيلي هاشان را نمي شناسم، در سايه درختان روبروي ساختمان نشسته‌اند. ناگهان صداي زنانه‌اي گريه سر مي‌دهد. به خوبي مي‌توانم صداي مادرت را تشخيص دهم.

8- آرامگاه خواجه‌ربيع و آدم‌هاي ماتم‌زده‌اي كه هر يك به سويي مي‌روند. دو ساعتي طول مي كشد تا امبولانس روبروي درب شرقي توقف كند. در چشم بر هم زدني حجم انبوهي از آدم‌ها آمبولانس را فرا مي گيرند. پدرت از در جلويي آمبولانس پياده مي‌شود. ديگر نايي براي ايستادن ندارد. چشم در چشم برادر بزرگ‌ترت كه مي‌اندازد، تلو تلو مي خورد و بر زمين مي‌افتد.

باورم نمي‌شود كه همه اين آدم‌ها به خاطر تو آمده‌اند. چند ماه پيش كه با هم براي تشييع جنازه دوستي آمده بوديم، به شوخي آرزو كردي كه اگر نوبت تو رسيد، آدم‌هايي كه براي تشييع تو مي‌آيند بيشتر از اين باشند. حالا تو اينجايي، درون يك تابوت چوبي كه رويش را پارچه ترمه كشيده‌اند. ناخودآگاه لبخند محوي روي لب‌هايم مي نشيند؛ كاش براي خودت آروزي ديگري كرده بودي!

پ.ن: دو سال گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط سیامک  |