تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

اولین تپش های عاشقانه قلبم

این میل را از دایی خدابیامرزم وام گرفتم که گوشه کنار کتاب و دفترم اشعار عاشقانه بنویسم. سال اول دبیرستان بودم. تازه گرددنکشی های بلوغ جای خودش را به کنجکاوی های ظریف و امیال عاقشانه ای داده بود که تا آن روزگار در خودم سراغ نداشتم. دایی جوان و جوان مرگم، آن ایام، یک سالی پیش تر از من، به دبیرستان پا گذاشته بود. خط و سلیقه خوبی داشت و مهمتر از آن، خیلی پیش تر آنکه سر و گوش من به جنبیدن بیفتد، در کار جلب نظر نرم تنان و سیه چشمان، مشق ها کرده بود. دفترهای نفیسی از اشعار حمید مصدق و فروغ و شاملو انباشته بود و نامه ها و یادگاری های زیادی که هر یک خاطره ای بود از روزی و دوستی. او برایم دردسترس ترین الگویی بود که میتوانست مرا تحت تاثیر قرار دهد.

از آنجا که «دستم به یاری نمی رسید تا دلبری کنم»، ناخودآگاه به مشق تجربیات در دسترس و ممکن او افتادم و اولینش اجاره فضای خالی و سپید گوشه کنار کتاب هایم به شاعران مرحوم و مرحومه ای بود که زمزمه هاشان برای هر جوان و نوجوانی جلب نظر می کند و به دل می نشیند. به یاد دارم اولین باری که به صرافت چنین کاری افتادم، نیمه های خرداد ماه بود و چند روزی پیش از امتحانات پایان ترمم که با درس معارف اسلامی آغاز می شد. امتحان ها هنوز برایم رنگ و بوی آنچنان جدی و هیبت وهمناک سال های بعد را نداشت. مثل کودک خردسالی که تابحال تجربه مواجهه با مار را ندارد و ممکن است در اولین برخورد ناخوداگاه با این جانور احتمالا خطرناک، باب دوستی و بازی با وی را بگشاید. بازی من هم با کتاب معارف که میان پاراگراف ها و تیترهایش، فضای خالی یکی دو وجبی، به وفور یافت می شد، اینگونه آغاز شد: خودکار آبی و قرمز و سیاه دست گرفتم و از اول تا اخر کتابم را با هر شعری که در خاطرم می امد یا در دسترسم بود انباشتم. حاصل این تلاش چند ساعته، دو روز مانده به امتحان معارف، معجونی نامتجانس از احادیث و معارف دینی و اشعار عاشقانه و اروتیک بود که در خیال من، پیش از هر نکته ای، می توانست نشان دهنده اشراف من روی ادبیات منظوم و منثور و مایه مباهات باشد.

اولین مخاطب این شاهکار هنری، پدرم بود که یک روز مانده به امتحان، کتاب معارف من را دست گرفت تا بر طبق عادت مالوف و مرسوم دوران دبستان و راهنمایی، از من درس بپرسد. واکنش او را که با حیرت از دیدن جای پای فروغ و شاملو و اخوان در میان احادیث پیامبر آغاز شد، هرگز از یاد نخواهم برد. هر چند که سعی می کرد شیرین کاری من را نادیده بگیرد و خودش را به تورق صفحات کتاب و پرسیدن درس از من مشغول کند، وقتی به این قطعیت رسید که پرسش هایش تا انتهای کتاب بی پاسخ خواهد ماند و از معارف گنجانده در متن کتاب هیچ چیزی بار من نیست، از کوره در رفت. شمشیر از میان کشید و مرا مستقیم به قربانگاه بود.

تازه آنجا بود که به عمق بلاهتم پی بردم. آخر کتاب را، و مخصوصا معارف اسلامی، چه به شر و ورهای عاشقانه نوشتن، آن هم نه یک یا دو صفحه، که تمام فضاهای سفید کتاب. اول از همه مجبورم کرد تمام اراجیف را با ماژیک قلم بگیرم و بعد به صورت داوطلبانه در اتاق حبس شدم تا بدون تحریک عوامل بیرونی، با حواس جمع به درس خواندن بپردازم، اگرچه آن نیم روز باقی مانده برای نجات من از گرداب نادانی کفایت نکرد و در نهایت معارف سال اول را ده گرفتم!    

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 9:4  توسط سیامک  | 

آنقدر مظلوم بودم که آلو خشکه می خوردم!

امروز به جای شام، چهار تا خیار را با پوست خوردم، یاد آلو زرد افتادم. یاد مادرم که آلوها را خشک کرده بود و به خیال خودش ذخیره کرده بود داخل فریزر برای طول سال. یاد روزهای قبل کنکور افتادم که یواشکی میرفتم سراغ ذخایر استراتژیک مادرم و دستبرد میزدم به فریزر و مثل یک موش آرام و پنهان خوراکی های انبار شده را در طول روز میخوردم. یاد جلسه کنکور افتادم و حجمی از آلوی خشک شده که همراه برده بودم برای طول جلسه که دهانم خالی نماند و قند خونم پایین نیفتد و بتوانم تند و تیز و سریع تست ها را بزنم تا زودتر برسم به اتوبوسی که از پای جلسه کنکور به سمت دانشگاه می رفت. غافل از اینکه ترشی آلوها در عوض تقویت قند خون، فشارم را می اندازند پایین و من وسط جلسه کنکور به روغن سوزی می افتم و مجبور می شوم استکان چای مراقب جلسه را بگیرم و با چند حبه قند هورت بکشم و تا دوباره بازگردم به حالت عادی و بروم سراغ تست ها، چند دقیقه ای گذشته است.

آلو بردن سر جلسه کنکور در خانه ما تکیه کلامی است برای اثبات مظلومیت من در مقایسه با سایر اعضای خانه. تا مادرم قربان صدقه من برود که چقدر در ان سال ها مهجور بوده ام و او غافل از اینکه دردانه اش سر جلسه کنکور الو برده است و شاید به همین دلیل، از رقبا جا ماند و یک سال از عمرش را پشت کنکور تلف کرد. بالاخره هر شکستی باید یک جور توجیه شود. اگر پای امریکا و انگلیس را نشود به ماجرا باز کرد، میتوان سر جلسه کنکور آلو خشکه خورد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط سیامک  | 

بلاهت در چهره ی یک کلاغ

مثل یک کلاغ نادان جذب برق موهای چرب و خوش حالت هم سن و سال هایم شده بودم که در خیابان با غرور و اعتماد به نفس از کنارم می گذشتند. من اما مجال بلند کردن و حالت دادن موهایم را نداشتم. مدیر دبیرستانمان آدم خشک و سخت گیری بود که به موی هیچ کس مجال بلند شدن و عرض اندام در طی سال تحصیلی نمی داد. موهایمان تا آنقدر جان می گرفتند که در دست بیایند، از بالا حکم می رسید که: از روز شنبه موی کسی بلندتر از نمره چهار (یا هشت) نباشد. تا با اجبار به تراشیدن جزئی از وجودم تبدیل به سگ تیپا خورده ای شوم که بابت انعکاس آفتاب در پوست براق سرش روی بیرون زدن از خانه را نداشت.

در تابستان بود که می توانستم به آرزوی فروخورده ای که 9 ماه در دل پرورانده بودم برسم، وقتی دیگر مدیر و معلمی نبود که با تنگی شلوار و بلندی موهایمان گیر بدهد. اما موهایی که 9 ماه از سال از قد کشیدن منع شده بودند، حالا به چنان ضخامت ناخوشایندی رسیده بودند که فرسنگ ها از نرمی و لطافت سال های دور کودکی فاصله داشت. به هیچ صراطی مستقیم نبودند و همان طور خشک و بی حالت رشد می کردند و بالا می رفتند. نه آب و شانه و نه حتی سشوار ذره ای در هدایت آنها تاثیر نداشت.

نیاز مبرم به یافتن راهکاری برای هدایت موهای کله شقم را درست در همان روزهایی حس کردم استفاده از ژل و واکس مو، هم در مدرسه و هم در خانه تقبیح می شد. از ژل زدن به سر با عبارتی چون «روغن مالی کردن سر» و از عاملان آن به بچه سوسول و بچه قرتی و حتی لات بی سر و پا یاد می شد.

من همچنان مسر بودم که از این فرصت 3ماهه برای بلند کردن موهایم استفاده کنم. اما اگرچه اسم ژل و واکس و کتیرا زیاد به گوشم خورده بود، در مورد چیستی آنها و چگونگی خرید و استعمالشان هیچ اطلاع دقیقی نداشتم. تنها تلاشم برای خرید کتیرا از یک عطاری نیز به پرداخت حجم زیادی پول در قبال دریافت برگه های صلب و کرم رنگی مثل بالنگ ختم شده بود. در خانه ما هم کسی حق وقت هدر دادن بابت این «قرتی بازی ها» را نداشت. پس طبیعی بود که نسبت من با کتیرا، مثل یک غار نشین و گوشی موبایل باشد. فقط می دانستم که سر را با آن چرب می کنند و پیش از ماسیدن چربی ها، باید موها را شانه کرد و حالت داد.

می گویند همیشه در محدودیت هاست که خلاقیت ها در ذهن انسان جوانه می زند و خلاقیت آن سال های من این بود که اگر بنا بر چرب کردن موهاست، حالا که دستم از متریال های تخصصی این فعل مذموم کوتاه است، چرا با همان معجونی که مادرم از گلیسیرین و آب لیمو برای چرب کردن دست و صورت می ساخت، برای چرب کردن موهایم استفاده نکنم؟ فقط کافی بود هر بار ÷یش از بیرون زدن از خانه که دست هایم را چرب می کنم، همان دست های لزج را روی سرم می کشیدم و با موهایم خشکشان می کردم.

اولین باری که دست به این ابتکار زدم روز جمعه ای بود که همراه خانواده و جمع کوچکی از فامیل بنای بیرون رفتن از شهر را داشتیم. هیچ فراموش نمی کنم که حالت گرفتن موهای تازه بلند شده ام با ابتکاری که به خرج داده بودم، چه اعتماد به نفسی را در وجودم زنده کرده بود. سرم را بالا گرفته بودم و راست راست راه می رفتم . بیشتر از هر روز دیگری دلم می خواست توجه دیگران را به خودم جلب کنم و به چشم بیایم. پایان حس شیرین اعتماد به نفس البته فاصله چندانی با آغازش نداشت. وقتی در جواب تحریک حس بویایی مادرم در برابر بلند شدن بوی آب لیمو از موهایم، با شرمندگی به فعل خلاقانه ام اعتراف کردم که بمب خنده ای که ناگهان در میان جمع ترکید مرا به سطح همان نوجوان کچل و تحقیر شده ی روزهای مدرسه باز گرداند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط سیامک  | 

نقش بر آب

 

انگار كه روي يك نقاشي از صورت يك ادم آب ريخته باشي، كاغذ نقاشي مچاله مي‌شد و رنگ‌ها در هم مي‌آميخت. به عينه مي‌ديدم كه چهره خوش آب و رنگ دختري كه تا همين چند لحظه پيش زير دستم نشسته بود، در حال چروك خوردن و در خود جمع‌شدن است. مات مانده بودم كه چه بايد كرد. در حاليكه صداي نامفهومي از ته گلويش به گوش مي‌رسيد، وحشت‌زده دست به صورتش مي كشيد و با چشمان از حدقه بيرون زده من را نگاه مي كرد. هنوز شك داشتم چيزي كه مي‌بينم در خواب است يا بيداري. انگار كه به جاي آمپول، اسيد به او تزريق كرده باشم، صورتش آرام آرام خورده مي‌شد و از بين مي‌رفت. اول درد شديدي او را در خود گرفت. طوريكه از شدت درد فرياد زد و قطرات اشك از گوشه چشمانش بيرون پاشيدند.

به او دلداري دادم كه همه درد براي همين چند لحظه است و تمام. تحمل كرد تا كار تزريق چند سي‌سي آمپول دگزامتازون درون حجم لثه و در مجاورت ريشه‌هاي دنداني كه اندو (عصب‌كشي) كرده بودم تمام شود. بعد دهانش را شست، از روي يونيت بلند شد و رفت تا جلوي دست‌شويي تا صورت را بشويد و خودش را جلوي آينه مرتب كند و من داشتم دست‌كش‌هايم را از دست مي‌كندم كه يك دفعه با چشمان از حدقه بيرون زده جيغ كوتاهي كشيد و برگشت سمت  من. دستش را كه از روي گونه سمت راستش برداشت خشكم زد. گونه و گوشه سمت راست لب‌اش افتاده بود پايين. درست مانند كساني كه نيمه صورتشان فلج شده باشد، پوست صورتش در يك حركت آرام و پيوسته چروك مي‌خورد و پايين كشيده مي‌شد. مانده بود كه چه كند. مانده بودم كه چه كنم. پوستش سفيد شده بود از ترس، قطرات اشك روي صورتش يخ زده بود. نمي توانست روي پا بند شود. تلو تلو مي‌خورد. جلو دويدم و گرفتمش و نشاندمش روي يونيت دندان‌پزشكي. پرستارم مات و منگ مانده بود كنار يونيت. تنها به فكرم رسيد كه دلداري‌اش دهم، اگرچه خودم نيز از شدت ترس حس و حال بهتري از او نداشتم. حادثه همان چيزي بود كه بارها در فيلم‌ها مي ديدم. آدم‌هايي كه ناگهان با اشاره‌اي تجزيه مي‌شوند و بدنشان در چشم بر هم زدني از هم مي‌پاشد. حالا من روبروي كسي ايستاده بودم كه تنها با تزريق چند سي‌سي مايع، كه از شيشه دودي رنگ آمپول دگزا داخل سرنگ كشيده بودم و درون حجم لثه‌اش تزريق كرده بودم، در حال چروك خوردن و مچاله شدن بود.

نمي‌دانم  چند لحظه به همين منوال گذشت، تا جريان وحشت‌انگيز چروك خورن صورتش وتوقف شد و صورتش دوباره آرام آرام از هم باز شد و به حالت عادي برگشت.

آمپولي كه به داخل لثه‌اش تزريق كرده بودم دگزامتازون بود، نوعي ضد التهاب استروئيدي، كه براي كاهش درد و ناراحتي پس از درمان‌ريشه (عصب‌كشي) دندان، به صورت موضعي(تزريق در محل) يا عضلاني تزريق مي‌شود. تزريق البته دردناك است اما از تجربه يك درد جان‌كاه در روزهاي بعد از درمان ريشه مي‌كاهد. من هم به روال هميشه حجم كمي از آمپول را داخل يك سرنگ 2 سي‌سي كشيدم تا در ناحيه انتهاي ريشه دندان تزريق كنم. اما نيدل سرنگ بر خلاف هميشه كه انتظار برخورد به استخوان را داشتم، به شكل خوشايند اما عجيبي، پايين رفت و به هيچ حجم سختي برخورد نكرد. با خيال راحت حجم سرنگ را درون فكش خالي كردم، در حاليكه همزمان گونه‌اش را از بيرون ماساژ مي‌دادم تا درد كمتري را احساس كند.

بعد از تمام شدن ساعت كاري‌ام كه فرصت بيشتري براي تحليل ماجرا داشتم، فهميدم در عين حماقت سر سوزن را تا عمق استخوان فك و مجاور عصب فاسيال پايين برده‌ام و حجم دگزامتازون را همان‌جا تزريق كرده‌ام تا عصب دچار فلج موضعي شود و نيمه سمت راست صورت را براي لحظاتي از شكل و شمايل بياندازد.

 

پ.ن: نمي‌دانم چرا ياد اين خاطره دور افتادم. اما به تمام ماهيان عزيزي كه قرار است در آينده نه‌چندان دور درون تور من گرفتار شوند تا خدمت دندان‌هايشان برسم، نويد بدهم كه بعد از گذشت چند سال تا آن حد روي سر كچل بيماران استاد شده‌ام كه ديگر حادثه‌اي اينچنيني براي شما رخ ندهد!

پ.ن2: اين رخداد بر خلاف آب و رنگي كه در روايت به ان افزودم چندان اتفاق غير معمول و وحشتناكي نيست. نترسيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط سیامک  | 

به جای تيتر اين مطلب شيهه می کشم!

 

نمي‌دانم از روي چه اشتباهي بود که براي اولين بار در عمرم چيزي حدود نيم ساعت زودتر از موعد سر قرار رفتم.  دلم را صابون زده بودم براي بستن يک قرارداد درماني چرب با کودکستاني در قاسم‌اباد تا توله‌هاي آنجا را تحت پوشش خدمات دندان‌پزشکي، در درمانگاهي که در آن مشغولم قرار دهيم. غافل از اينکه دوستان کودکستاني برايم خواب ديگري ديده بودند. من قرار بود يکي از سخنرانان برنامه‌اي باشم که چوپان بزرگ کودکستان براي والدين توله‌ها ترتيب داده بود و تا چهل و پنج دقيقه مانده به شروع برنامه روحم از آن بي‌خبر بود. نکته تاسف انگيز اما اين بود که هر چه چشم گرداندم در آن اطراف هيچ نوع خاکي نيافتم که بر سرم بريزم. فيلم «ران رولا، ران » را اگر ديده باشيد حال و روزم را بهتر درک مي‌کنيد. شده بودم مقل همان دختره که برای نجات دوست‌پسرش مجبور شد خودش را جر بدهد. در عرض ده دقيقه بايد خودم را به خانه می‌رساندم، کت و شلوار می‌پوشيدم. بيست دقيقه صرف رساندن خودم به دانشکده دندان‌پزشکي و يافتن يک استاد می‌کردم تا دانسته‌هايم را در مورد رعايت بهداشت دهان و دندان کودکان با او چک کنم. در عرض پنج دقيقه خودم را به دوستم می‌رساندم و با پنج دقيقه تاخير به کودکستان می‌رسيديم.

وقتی به مقصد رسيديم هيچ دلم نمي خواست در آينه نگاه کنم، چراکه حتم داشتم چهره‌ام به شکل کاملا احمقانه‌اي پريشان مانند يک اسب مسابقه است که هنوز از دويدن در يک کورس فارغ نشده مجبور است دوباره در خط استارت باستد. پشت ميز، مقابل چهل پنچاه زن و مرد جوان نشستم و شروع کردم به بافتن آسمان و ريسمان. هر عبارت احمقانه‌ي خبري و آموزشي که به ياد داشتم بر زبان اوردم تا اين چهل دقيقه نفرين شده به کندي بگذرد. حق مي‌دهم به تمام کساني که هر از گاه پلک‌هاشان روي هم مي‌افتاد و پس از چند لحظه گويي گناه کبيره‌اي مرتکب شده باشند مثل برق گرفته‌ها از جا مي‌جستند و خودشان را جمع و جور مي‌کردند و به شنيدن ادامه مي‌دادند؛ اما غالب شنونده‌ها گويا باور کرده بودند که «من خر مهمي هستم» ، خيلي جدي پاي منبرم نشسته بودند و حتي پلک نمي‌زدند.

وقتي که عاقبت از جا برخاستم و با بدرقه نگاه آنها از در خارج شدم خيلي مشتاق بودم راهي به دل و ذهن آنها مي‌يافتم و برداشتشان را از اسبي که چهل دقيقه تمام روبرويشان شيهه کشيده بود مي‌فهميدم. 

 

پ.ن: اين نوشته هم قديمي بود. مربوط به بهار ۸۳ شايد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:21  توسط سیامک  | 

يک گرم گوشت آقازاده!

 هر روز خدا توي درمانگاه محکوم به شنيدن عر و عر توله‌سگ‌هاي يک ماهه تا دو ساله‌اي هستم که پدر و مادرشان با افتخار به درمانگاه مي‌آورند و با يکي دو گرم گوشت کمتر از درمانگاه خارج مي کنند. طبيعي است که هنوز پزشک درمانگاه دست به قيچي و چاقو نبرده عر بزنند تا يک ساعت بعد از ختنه و مادرها بيرون «اتاق عمل» به سينه‌هاشان بکوبند و هزار و يک بار پيش‌مرگ آقازاده هايي شوند که وقتي از اتاق بيرون مي‌ايند يک مرد به تمام معنا شده‌اند!

 

باز کرم آن جماعتي که سال پيش مشتري درمانگاه ما بودند، همان يک گرم گوشت اضافه‌ي آقازاده‌شان را دست مي‌گرفتند و به قصابي مي‌بردند و در عوض يک جعبه شيريني مي‌اوردند تا ما هم از مرد شدن توله‌شان به فيضي برسيم. امروز دو جفت صاحب‌بچه، سه تا توله‌شان را به قتل‌گاه آوردند و دو ساعت تمام ما را مشمول سعادت شنيدن عر توله‌‌ها و مويه‌ي مادرهاشان کردند و بعد سر را مثل گاو پايين انداختند و بدون تعارف حتي يک دانه کشمش بيرون رفتند. من اگر به جاي قصاب درمانگاه بودم، دونبلان آقازاده‌هاي اين جماعت کنس را توي شيشه الکل مي‌کردم و مي‌دادم دستشان تا شب که منزل تشريف مي برند توي ديگ آبگوشت بياندازند و خانواده را به فيض اکمل برسانند.

 

پ.ن: يك مطلب ديگر بود از گذشته‌هاي دور، دوران دانشجويي و كار در يك درمانگاه در پيت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 2:35  توسط سیامک  | 

من بازي نيستم!

این متن جزئی از یک جمع نویسی به مناسبت آغاز مدرسه ها برای هفته نامه طبیب بود که به علت نبود امکانات اتصال به اینترنت حالا منتشر میشود. البته چیز دندان گیری نیست اما به نظرم بودنش در وبلاگ بهتر از نبودنش باشد:

رسيدن اول ماه مهر،‌ يكي از آن روزهايي است كه حس نوستالژيك بسياري از ما را بر مي‌انگيزد. كافي است سنتان از هفت گذشته باشد و دست‌كم تجربه يك سال مدرسه رفتن را اندوخته باشيد تا با رسيدن دوباره مهر ، ياد ايام قديم بكنيد و آه بكشيد و بابت جواني از دست رفته و كارهاي نكرده و تجربه‌هاي نيندوخته حسرت بخوريد. اما من خوشحالم كه ديگر دانش‌آموز يا دانشجو نيستم. همه چيزتمام شد و پي كارش رفت؛ دبستان، دبيرستان و دانشگاه. حالا فرصتي است كه بعد از 19 سال كيف و كتاب دست گرفتن و پشت ميز و روي نيمكت نشستن، صبح اولين روز پاييز، مقارن با ساعت 8، وقتي همه با شور و شعف به سمت مدرسه گام بر مي‌دارند يا با زور و عتاب پدر و مادر به اين راه كشيده مي‌شوند (!) من روي تخت خودم قلت بزنم و پتو را روي سرم بكشم و دور تازه‌اي از خواب را آغاز كنم. 19 سال تمام منتظر رسيدن فرصت چنين تجربه‌اي بودم، كه وقتي نيمي از جمعيت كشور دست نيمي ديگر از جمعيت كشور را گرفته‌اند تا آنها را به سنگر درس و مدرسه برسانند، من توي تختم خواب باشم و مجبور نباشم كاري را انجام دهم كه ديگران به من تكليف مي‌كردند!

زنده باد روز اول مدرسه كه طعم ساندويچ نان و پنير مي‌داد، زنده باد فراش مدرسه كه جيره خور مدير بود و با جارو دنبال بچه‌هاي شيطان مي‌گذاشت، زنده باد ناظم مدرسه كه سال‌هاي سال با اجبارمان به تراشيدن مو، شخصيتمان را خرد كرد تا مثل يك مرد _تو سري خور_ بار بياييم! و زنده باد آقاي معلم كه هميشه در كلاس هواسش به زن و زندگي و قرض‌هايش بود و نيرويش را براي شيفت دوم كاري و مسافركشي در مسير ميدان آزادي تا مركز شهر ذخيره مي‌كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:32  توسط سیامک  |