به خاطر گل روی شما
درست در همان شبی که حقوق چهار ماه از خدمت سربازی ام را دادم برای خرید یک عینک آفتابی، فهمیدم دیگر اصلا از خرید کردن لذت نمی برم.
البته هیچ بدم نمی آید از گذاشتن چند بسته اسکناس در جیب و پاشیدن همه آنها به سینه فروشنده، اما تاب چرب زبانی های ریاکارانه فروشندگان را ندارم. مخصوصا آنجا که مشتری را در برابر خود هالویی فرض می کنند که با چرب زبانی می توان هر ادعای بی پایه ای را به مثابه حقیقتی محض به خورد او داد.
اینها را شما شاید درک نکنید، اما من که خودم به عنوان ارایه دهنده نوعی خدمات در حوزه پزشکی، چند سالی است به مدد تمام ترفندهای ممکن به خالی کردن جیب مشتریان مشغولم، تاب شنیدن عبارت های احمقانه ای مانند ضمانت کفی کفش، گارانتی مادام العمر شلوار جین یا پارچه اندونزی و طرح انگلیسی و دوخت ترک را ندارم. دیگر شنیدن ادعاهایی چون « ما تنها نماینده عینکهای پلیس در تهرانیم» یا «این تخفیف را فقط به خاطر گل روی شما می دهم و لطفا همکاران عینک فروشی مجاور از این تخفیف بویی نبرند که به علت شکستن قیمت بازار از من گلایه خواهند کرد» حالم را به هم می زند. یعنی شما باور می کنید فروشنده ای بابت فروش یک کاپشن صد هزار تومانی تنها پنج هزار تومان سود کند، و به همین دلیل نباید از او انتظار تخفیفی بالاتر از هزار توامن را داشت؟ یعنی اجاره یک باب مغازه در پاساژ میلاد نور تنها از تک فروشی کاپشن هایی با سود پنج هزار تومان در می آید؟
اما من نمی توانم از فروشنده های کالا و خدمات متنفر باشم. خود من هم تقریبا در رنگ کردن جماعت هم ردیف آنها قرار می گیرم. دروغ گو، نه، اما اغواکننده، یا چرب زبانی که نه به نیت کلاه برداری، که به نیت جلب و جذب مشتری از همان ترفندهای معمول و مرسوم دیگر فروشندگان استفاده می کند. اما این طبیعت کار ماست. خدا روزی من را به عنوان یک دندان پزشک در دهان خلق ا... قرار داده و من مجبورم برای بیرون کشیدن اسکناس از میان دندان ها، آنها را اغوا کنم تا دهانشان را باز کنند!
